اسمشو هر چی می خوای بذار!
سلام!
بازم یه پست بی شمارهی دیگه. اسمشو هر چی می خواهی بذار. یه روزهایی بود که به شدت تنها بودم. برای آرامش گرفتن و گذروندن زندگیای که اگه به واقعیتش می پرداختم باید متحمل استرس زیادی می شدم، کلبه خانومو درست کردم و شروع کردم به نوشتن. تنها دلخوشیم نوشتن بود. زیاد توی قید و بند پرداختن به جینگیلیزاسیون وبلاگم نبودم. نه عکسی نه قالبی نه هنری نه .... خلاصه این شد که خودتونم دیدید چی شد!
این شد که حدود یک سال و چهار ماه مثلا نوشتم. همیشه جاهای دیگه توی واقعیت هم نوشتهام. شاید هم روزهای بعدی با یه وبلاگ دیگه با یه موضوع دیگه برگردم. (اگر برگشتم خبرتون می کنم. چون قدر شما دوستای خوب رو می دونم. حداقل در همین حد!) شایدم نه! خیلی حوصلهی فکر آینده رو ندارم. یعنی دارم اما شاید چدان عجله ای نداشته باشم. سر فرصت و آروم آروم بهش بپردازم.
تکراری تکراری! یه پست خداحافظی یا هر چی دیگه که می خواهی اسمشو بذاری، با نثر شکسته ای که آلوچه بدش میاد! ولی همیشه مهمترین چیز توی نوشتن برام این بوده که اون چه می نویسم با دلم رو راست باشه. حالا هم این طوری دلم راحته که این جوری بنویسم.
نوشتن ساده ترین و دم دست ترین و مشکل ترین کاریه که همیشه همدم من بوده. قطعا از اون جدا نمی شم ولی از کلبه خانوم، چرا! قصد دارم تمومش کنم!
دوستام هم که اکثرا نامرئی شدن! منم میرم به جمع اونا. می دونید خوب بالاخره یه درصدی از جذابیت این جا نوشتن به دوستایی هست که پیدا می کنی. وقتی اونا نباشن اون درصد هم از بین میره.
دیگه تحمل ندارم که دوستای خوبم منتظر من باشن که بالاخره بعد یه ماه نازمو بذارم کنار و یه پست کوتاه و کم شماره بزنم. خوب خیال همه رو راحت می کنم و تمومش می کنم. نه که چیزی نداشته باشم که بنویسم. نه! درست همزمان با کم نوشتن در این جا یه دفتر صد برگی رو به اتمامه! توی همین چند ماه اخیر.
هم چیزو همه جا نمی شه گفت.
ولی هیچ چیز هم نمی شه از شما نگفت. گفتم. واضح یا در لفافه. اختصاصی یا عمومی. همه چیز گفتم ازتون. چون شما همه چیز من بودید. چون شما بیشترین دغدغهی روزهای من بودید. چون شما همون صفحهی پشتی زندگی من بودید که تکه های زندگیمو پشتیبانی می کردید. چون شما دستمو توی اشتباه چیدن ها گرفتید. و تکهی درست پازل رو به دستم دادید. چون شما.... چی بگم ازتون که نه کلمه ها یاریم می کنن نه کسی درک خواهد کرد که چی می گم. اگر کمکم کنید اون وقت نه فقط نوشتنم که همه چیزهام می شن برای شما و در راه شما.
پایان سال قبل آرزو می کردم که شما این شبیه زندگی رو توی سال ۸۵ تمومش کنید و با ظهورتون به زمین و زمان جان ببخشین. می خوام بگم پایان امسال هم همین دعا رو می کنم. تمام لحظه هام همین دعا رو می کنم. چون الان دیگه به هر طرفم که نگاه می کنم عنایت شماست. نه این که بیایید که زندگی من بهتر بشه. بیایید که قلبتون که پاک ترین قلب عالمه شاد بشه. بیایید که گرفتاریتون که بزرگترین گرفتاری عالمه برطرف بشه.
به امید دیدار شمایی که تمام جمله های عاطفی و به نظر برخی عاشقانه ی نوشته های من، خطاب به شما بود!
اللهم عجل لولیک الفرج!
اللهم عجل لولیک الفرج!
اللهم عجل لولیک الفرج!
یا علی!
خاله شدم، خاله شدم، مبارکه!
۱. سلام!
۲. خوب، بالاخره چشممون به جمال جینگولیت روشن شد!
الاهی قربون اون دماغ پف منگولای قرمزت بره خاله! ولی خداییش کم لطفیت مشهود بود. آخه مامان بیچاره این هم زحمت کشیده برات، انصاف بود بری بشی عین عمه جان و بابا جان؟؟؟! اکشال نداره! این بزرگ ترین خبطتتو می بخشم ولی دیگه تکرار نشه ها! ضمنا یادت باشه حالا که اسمت با خاله جان وسطی یکی شده، حواستو جمع کن باید عینا خودم باشی ها! سرتق و پدر در بیار! آفنر! یه جایزه پیش خاله داری. شنیدم از پنج صبح اولین روز عمرت تا ۲۴ ساعت بیدار بودی و گریه کردی و شکمویی کردی! آفرین! آفرین! می گن فرزند حلال زاده به دایی اش می ره. اگه نداشته باشه به سرتق ترین خاله اش می ره!!!

۳. ما که باکی نداریم. همون جوری که تا حالا سور خوردین، سور این یکی رو هم می خورین!
۴. آدم ده صبح تصمیم بگیره که ظهر، اولین مهمونی عمرشو بده! چــــــــــــه شود!
۵. آق حورایی داره یکی از نکته های روان شناسی نوین رو می گه: مشکلات زندگی تونو نفی کنید. بپوشونید. از به کار بردن این جمله ها پرهیز کنید: کمرم داره نصف میشه! سرم داره می ترکه! از خستگی لهم! زندگیم جهنمه! بعد می گه اینا رو که به کار نبرید هیچ، حتی بدون اگزجره هم مشکلاتتونو اعلام نکنید: کمرم درد می کنه! سرم منگه! خیلی خسته ام! زندگیم سخت می گذره! بلکه همشونو نفی کنید. حتی توی ذهنتون هم تکرارشون نکنید. گرفتاری های زندگی خود را (هرچند بزرگ) انکار کنید/ حضرت محمد صلوات الله علیه و آله.
۶. مدتی بود که یه سوال توی راهی که سال ها دارم طی اش می کنم، بی جواب مونده بود. یعنی از وقتی اومده بود ادامه ی راه برام پوچ بود. اون روز که مجبور بودم سه ربع ساعت بی کار روی صندلی بنشینم، فکری اومد توی ذهنم و صد البته نپخته، اما باید سبک سنگینش کنم. اگه بشه کاری کرد، همین یه کاره. به نوعی همون راهیه که هم راه اول رو داره هم راه دوم رو منهای تناقضاتشون. به خاطر همینه که می گم اگه بشه کاری کرد همین یه کاره. 
۷. یکی بود که می گفت موهبت شعر گفتن ازش گرفته شده. راستشو بخواهید تنها جمله ایی که می تونم توی وصف حال این چند وقت خودم بگم همینه: موهبت این جا نوشتن ازم گرفته شده. شایدم همون دلیل همیشگی باشه. مدت هاست کتاب نخوندم. نه که هیچی! ولی اونی که قلمم دوست داره نخوندم. امیدوارم حدس دوم باشه. 
۸. باز با ما سری از ناز گران دارد یار/ نکند باز دلی با دگران دارد یار. یادش به خیر! شهریار و شعرهاش عجب همدمی بودن برام. 
۹. یا علی!
مشکات خانوم، خوش اومدی!
۱. سلام!
۲. چرا خانم ها "جکی جان" را دوست ندارند و برعکس آقایان عاشق بزن بزن هستند؟ چون وقتی جکی جان می زند و شیشه خورد می کند و فروشگاه را داغون می کند، ما احساس می کنیم بر طبق وظیفه، پشت سر او باید راه برویم و خرابکاری هایش را جمع کنیم، مرتب کنیم، جارو بزنیم و گردگیری کنیم!
۳. پارک، با چنارهای بلند و قدیمی اش خیلی قشنگ و باصفاست. ولی حیف که کاج ندارد!
۴. (8/11/1385) بالاخره چشممان به یکی از شونصد کوچولوی در راه، روشن شد!
تا حالا آدمی را که پنج ساعت در این دنیا زندگی کرده باشد ندیده بودم.
هی اِنقَد اِنقَد می کرد! علی آقا! پدر شدن خوش می گذره؟ دیروز که ولیمه را نوش جان کردیم، تازه اوضاع رسمیت گرفت. مبارکات باشد!
این قدر هم نگران شوهر دادنش نباشید. آن هم جزء رزق و روزیش است که خدا وعده داده می دهد!
۵. زونکن! {زبون درازی بد}
۶. دلایل دیر به دیر آپ کردنم را (در حالی که شرایط درست مثل قبل است) خودم می دانم.
ولی لزومی ندارد آدم همه تحلیل هایش را داد بزند. ردیف 3 یا 4 از نظر اهمیت، برمی گردد به همان صفت محبوب مالیخولیا که هنوز هم دوستش دارم. حیف که بخش عمده ای از این موهبت را ناخودآگاه از دست داده ام. آن وقت این جوری می شود که کلبه خانوم دیر به دیر آپ می کند. کلبه خانومی که کلبه ای (مجموعه ای) از خودنویس سناتور، کاج، مصطفی مستور، شومینه، نوشتن و نوشتن و نوشتن، بته جقه، غزل، اسماعیل فصیح، کتاب، کتاب و کتاب و مالیخولیاست.
۷. توی اتاق عمل که همه چیز جوری طراحی شده که پزشک جراح بیشترین تمرکز را بر کارش داشته باشد و همه در خدمتش هستند، مصاحبه کردن سر عمل جراحی، یعنی چـــــــــــــه؟!!!
۸. به کمک مامان بزرگ، راننده آژانس و انواع و اقسام آدم هایی که زنگ می زنند، فهمیده ام، نفر قبلی که این جا می نشسته، کتابدار کتابخانه دربار شاه ایران بوده که البته دچار آلزایمر شده بوده! آخی! چه تفاهمی! آلزش نه! کتابداریش! جای دوده گرفته ی قفسه هاش، هنوز روی سقف که دوباره رنگ نخورده، هست. مامان بزرگ همچنان با عبارت "پیرمرده که خل وضع بود" یادش می کند. بنده خدا دکتر علوی! خدایی ش عجب زندگی! از آن همه جلال و شکوه و مقام، آدم بیفتد به آلز و همه تنهایش بگذارند و زندگی با خروارها کتاب در یک خانه ی کوچک.
۹. چند سال پیش مریم که طلایه دار جمع ما بود همیشه می گفت: "وقتی رفتید سر خونه زندگی خودتون اون موقع می فهمید ظرف شستن خونه ی مامان، چه مزه ای داره." به نظر منم خیلی خوشمزه است. همان کاری که به انواع حیل از دستش فرار می کردم!
۱۰. اس ام اس روز: در سامرا هنوز هم شام غریبان ادامه دارد. یا صاحب الزمان! تسلیت!
۱۱. نه این که تو تکه ی گم شده ی پازل باشی. همه را می چینم. کامل هم می شود. تو آن صفحه پشتی هستی که تمام تکه های زندگی مرا تکیه گاهی. اگر بروی، اگر برانیم، می ریزم، از هم می پاشم، تکه تکه می شوم...
۱۲. یا علی! 
مثل همیشه: من و جای خالیت!
۱. سلام
۲. تمام این ده روز تا پیش از روز واقعه، فکر می کردم که شاید نرسم به آن روز. به این که شاید سهمیه ام از عمر دنیا تمام شود و من از خیلی چیزها محروم شوم. نمی دانم گفتنش شاید خیلی ساده باشد که نیست، ولی یاد کسانی که بودند و حالا دیگر نیستند، مدام فضای ذهنم را خط خطی می کرد که: می آید و اگر بیاید دستت بسته است. پس تا دیر نشده، شکر کن خدایی را که تو را به این روزها رساند. الحمدلله رب العاملین. رسیدم. رسیدم به عاشورا، به تاسوعا. یعنی رساندنم. بعد دادند. اجازه را هم دادند.... و حالا دیگر تمام شده. و مانده یک اندیشه: اگر این آخرین بار باشد، می خواهی چه کنی؟ دیگر به چه دل ببندی؟
۳. ظهر عاشورا جایی بودم. این اندیشه جانم را می سوزاند که: همه رفتند. همه را خواستند. همه را. تو مگر چه کرده ای که این چنین بی لیاقت مانده ای؟ چه کرده ای که این لطف بر جانت نمی نشیند؟ چه کرده ای؟ هان؟ چقدر دلم خواست و رانده شدم. چقدر تقلای بیهوده کردم و نشد. نخواستندم که نشد. در پایان تمام این کشمکش ها و قیل و قال ها، می شکنم که: خوب خانه ی خودشان است. در را به روی هر که بخواهند می گشایند. حتی اگر سال ها تمنای ورود کرده باشی و بر در خانه به گدایی ذوب شده باشی.
فکرها مغزم را می خوردند که کسی گفت: زائری از حریمش بازگشته و دو پرچم سرخ برایتان به امانت آورده، بر سرتان می گردانیم تا غبار "این الطالب بدم المقتول بکربلا" بر جانتان بنشیند.
و آمدی. مرا نخواندی اما بخشی از حریمت را به سویم فرستادی تا آبی باشد بر آتش. که شعله ورترش کرد. نمی دانم. اما خیال کردم شاید این احسانت به گونه ای سپاس بود برای ... نمی دانم. هیچ نمی دانم. مغزم از تحلیل باز مانده. تو خود تمام کن این غائله را که در قلبم به پا گشته است.
۴. خیلی سنگین بود. ورای طاقت گنه کاریم بود. ولی خواندم به هر سختی. خواندم تا شاید همدردی کنم کمی از مویه هات را در مصیبت جدت:... السلام علی الشیب الخضیب، السلام علی الخد التریب... و راین النساء جوادک مخزیا...علی الخدود لاطمات، الوجوه سافرات... و بعد العز مذللات... آن شب وقتی کنار خیابان منتظر ماشینی ایستاده بودیم، چهار شتر را از آن سوی خیابان بردند. نه برگ و بالی، نه زین و پالانی، نه... آن وقت شد که آن عبارت آخری را کمی فهمیدم. چگونه عقیله ی عزیز بنی هاشم، در مقابل یک لشکر چشم ِ دریده، خود را از این شتر به تنهایی بالا کشیده؟ درست که قامت بلندش را از پدر و مادر به ارث برده بوده، ولی مگر قامتی هم برای زینب سلام الله علیها باقی مانده بود پس از غروب؟
۵. برای تو که می خوانیش.
۶. یا علی!
جان می رسد،جان می رسد...
۱. سلام!
۲. آدم مثلا نشسته باشد و با دوستانش خوش باشد و گل بگوید و گل بشنفد. آن هم چه دوستانی؟ دوستان درست و حسابی. صاف و صادق و پاک. بعد یک هو یک آدم جدید سر و کله اش پیدا بشود و بیاید توی این جمع. بعد بر حسب اتفاق یک جوری بشود که دیگر آدم نتواند برود پیش دوستانش. فقط گاهی یواشکی سرکی بزند. بگذرد و بگذرد و روزهایی بیاید که آدم جدید، گرفتار بشود و نتواند برود توی جمع آن هایی که دیگر حالا حسابی باهاشان عیاق شده. آن وقت پیش خودش فکر کند: اهه! یعنی همین حسی را که من الان دارم: دلم می خواهد بروم و نمی توانم، او هم همین حس را داشته؟؟ دیگر آدم جدید نمی تواند تصور کند که یک آدم جدیدِ جدید، بخواهد بیاید و جای او را پر کند.... حالا درست که اسمت این است، ولی دیگر قرار نبود این قدر هم رها بشوی. من که جای خالیت را خیلی حس می کنم با آن پست های کوتاه و عمیقت!
۳.پیراهنت را که کنار خریدها گرفته بودیم، از جعبه در آوردم. سنجاق هایش را باز کردم و از بند یک مشت مقوا و طلق و زرورق رهاش کردم. گرفتمش زیر آب ولرم که هم رنگ پس ندهد و هم آهارش برود و آماده بشود برای اتو. بعد هم انداختمش روی بند تا آبش برود. ساده است. خیلی ساده. اما درون من طوفانی بود. بابا که آمده بود قفل را درست کند که نمی دید. خودم هم نمی دیدم. فقط صدا بود. صدای ریتم دار سینه زنی و هیاهو و سنج و طبل و شیون... حالا هم می خواهم بروم از ته کشو لباس مشکی های تبعید شده ی خودم را هم بیاورم بیرون. بعد هم می خواهم بروم سراغ قفسه، "پدر، عشق و پسر" را بردارم و یک نفس بخوانمش... همیشه عشق کرده ام با این قلم... آتش می زند قلمی که خود سوخته است...
۴. لم داده ای و برای خودت می لنبانی. هیچ فکر نمی کنی که به تو دارد لطف می شود. سیر که شدی تازه نطقت باز می شود. فلسفه می بافی برای خودت. برای چه باید این طور بشود؟ چرا؟ من.... چه باید کرد؟ ... چرا کسی.... همین طور می بافی. نه سر کلاف را می یابی نه تهش را. هی بدتر می پیچانیش به دور خودت و خودش. آخر کج فهم! نشسته ای حجم دریا را با کاسه ی عقلت اندازه می گیری؟ خوب معلوم است که سرریز می شود و می زند به سرت. حجم دریا را با چشمانت هر چند کم سو، با قلبت، هر چند سیاه و سنگین، اندازه بگیر! بلند شو و تمام کن این چرندیاتت را. یک بار دیگر هم گفته ام: این جا همه چیز قاعده ای جدید دارد: دل درک می کند و ...
۵. خوب حقیقتش این است من هم دلم برایت تنگ شده بود. بیش از آن که بفهمم. حالا خیلی بیش تر از قبل شبیه هم هستیم. وقتی می گفتی دیگر تاب موج ها را نداری که بیایند و بالا و پایینت کنند، کاملا می فهمیدم چه می گویی. آن هم تو که همیشه دلت دردسر می خواست انگار. مریضی بهانه بود. واقعا دلم می خواست ببینمت. نمی دانم چگونه به خاطر آن همه دوری و تنها گذاشتن، توضیحی بدم. اصلا نمی دانم چه توضیحی باید بدهم چه برسد به عذر خواستن. می دانی؟ ما هر دو، دیگری را جایگزین کرده بودیم. من تو را و تو مرا. به جای چیزی که هرگز هیچ چیز نمی تواند جایش را بگیرد. آن وقت اوضاع کمی به هم ریخت و همان شد که دیدیم. ولی حالا فقط دل هایمان برای هم است... به همین سادگی. جای هیچ چیز و هیچ کس را هم نگرفته. درست نشسته سر جای خودش!
۶. یک بسته چسب زخم دوارده تایی امروز تمام شد. چاقوها تیزند. زمین هم کج نیست!
۷. او گفت: تو رفتی و ترک های نبودنت را عمیق می شوم...من اما خطاب به تو می گویم:تو هستی و ترک های ندیدنت را عمیق می شوم...
۸. یا علی و بچه های علی!
بازگشت کلبه خانوووم!
1. سلام!

2. احوال شوما؟ حالی شوما؟ خوبین شوما؟ منم خوبم!!! کجام؟ همین جا! اینم شد سوال؟
3. بالاخره درست شد. حالا چی جوریش بماند. یابنده جوینده است! پایان شب سیه سپید می باشد!
هورا! هورا! هورا!
داشتم کم کم هویت کلبه ای خودمو از دست می دادم. خیلی بد بود. ولی هر چی بود، باعث شد این اعتیاد به اینترتر از بین بره. یکی دیگه از فوایدش هم این بود که هر چی دلتون خواست گفتین. آه آدمی از دشمن هزار و پونصدتا ضربه بخورد ولی از دوست نخورد! گاماس گاماس. هر حرفی جوابی داره. فقط گیر کرده به دکمه آستینم. وگرنه...
4. برو بابا! امتحان چیه؟ مبانی علم حقوق کدومه؟! تازه نصفشو خوندی؟ فدای سرت! وبلاگو بچسب!
5. چایی می خوری با شوکولات گردولی دایاموند؟ که وسطش فندق داره و کاکائو؟
6. آقای کتابدار یک ماه و نیم تاخیر کتابامو بخشید! یازده هزار و دویست و پنجاه تومن به نفع اقتصاد خانواده! وووی!
7. همیشه آرزو داشتم همسایه ی بی بی جونم باشم. یا این که حداقل توی یه شهر باشیم و با کارای خیلی کوچیک دلشو شاد کنم. حالا گرچه این آرزو هنوز برآورده نشده، ولی مامان بزرگ اون قدر با محبته که توی این دو ماهه حسابی با هم جفت و جور شدیم. به قول مامان، اینا هیچ نیازی ندارن. فقط توجه می خوان و محبت!
8. فیلن خداحافظ! یا علی!

پدر...
۱. سلام!
۲. وبلاگم خیلی غمگین می شه با این پستی که می خوام بزنم و با حال و هوای این روزهای خودم هم اصلا سازگار نیست. اما بذار دلم قدری آروم بگیره...
پدر کوهی است که اگر از دستش بدهی هیچ چیز جایش را نمی گیرد...
خبر فوت پدر یکی از بهترین و بزرگ وارترین دوستانم، به شدت منقلبم کرده.
ریحانه و هانیه ی عزیز!
از خدا براتون طلب صبر می کنم. و دعا می کنم پدرتون لحظه های سختشو به کمک اربابی که همیشه خدمت گزار صدیقش بود، به آسونی بگذرونه.
۳. یا علی!
این یک خداحافظی نیست، هرگز!
۱. سلام!
۲. شب قدر هم قدرت را ندانستند...
شب ای شب من ز بینوایی نوای مرغ سحر نیاید
از این شبستان ز سرد مهری فروغ صبحی به در نیاید
چه شد که خورشید به زرفشانی ز بام نیلی دگر نتابد
چه شد که دیگر به نقره پاشی به دامن شب قمر نیاید
چو نی دل من به شور بختی گهی بگرید گهی بنالد
که روز شادی دگر نبیند که شام محنت به سر نیاید
مگر علی را به تیغ بیداد به خانه ی حق به خون کشیدند
که نغمه ی او به ذکر یارب به گوش جان ها دگر نیاید
چرا دل من به صبح خیزی ز کوفه امشب خبر نگیری
ز عرش داور مگر به مسجد ز داغ جانش خبر نیاید
شکافت فرقی که تا قیامت از این مصیبت به نامرادی
به جام هستی به ساغر دل به غیر لخت جگر نیاید
سزد زمین را دگر نجنبد سزد زمان را دگر نپاید
وفا نماند صفا نماند سحر نیاید سحر نیاید
مشفق کاشانی
۳. بليط رفتن است مانده روی دستهای من
در اين همه مسافر حرم نبود جای من؟
رفته ام «نجم آسمان» بليط ها را پس داده ام. از چهارراه قنات يک سر ماشين گيرم مي آيد برای نوبنياد. از صبح منگ منگم. «لعنتی حس غریب، لعنتی باد لطیف، لعنتی ابر سیاه...» آدم ها، ماشين ها، ساختمان ها را فقط تماشا می کنم. ذهنم از هر تحليلی خسته است. باران، عشقی و نم نم می زند و می رود. باز پياده سوار می شوم به سمت مينی سيتی. پل عابر پياده نگه می دارد. می روم آن سمت. کيوسک روزنامه فروشی و نگهبانی. مثل هميشه با تمسخر می پرسد: خانوم! شما؟ هيچ وقت نفهميدم لحنش برای چی تلخی و تمسخر دارد. با همه هم همين طور است. می گویم: کتابخانه. سربالايی تا رسيدن به سرمنزل مقصود، عليرغم سرگيجه به سرعت طی می شود. کليد و خودکار و گوشی و پاپکو را برمی دارم و می روم داخل. قدم اول می ايستم. نفس عميق، که فضای معطرش برود تا ته شش هايم. بعد از سمت چپ نگاهم را می چرخانم تا ميز امانت، يعنی مقر مستر محمدی جانباز مهربان. مرجع های لاتين، که يک قفسه اش نصيب من شد برای سورت. و تمام «A» تا «HK» که تا وسط های «حقوق» تمامش را سورت کردم. سقف مدور و پنجره های دور تا دور بلند، که گهگاه کرکره های عموديش رفته اند کنار. اعتراف می کنم که بوی در جا زدن هنوز می آيد با آن مدير متحجر. ولی باز هم دوستش دارم. هوای ابری از پنجره ها انگار می خواهد بيايد تو بنشيند روی قلبت و نفست را تنگ کند. می روم سمت قفسه ها. مهتابی ها می کوشند راهروهای تنگ و باريک را روشن کنند. يک راست می روم به منتها اليه سمت چپ. دو تا قفسه ی «Z». اول نگاهم را روی تک تک عناوين آرامش می دهم. بعد به جستجوی کتاب خودم. برش مي دارم و يک جستجو در رايانه. سيستم هنوز عيب های خودش را دارد. حتما مثل همیشه بوجَه نبوده برای تعويض سيستم! باز هم لابه لای قفسه ها می گردم. يکيش نيست. آقای محمدی می گويد امانت نرفته يا صحافی است يا گم شده! صحيح! حالا رسما کارم تمام است ولی عشقا نه!!! ۸ تا قفسه ی «PIR» فرياد می کشند انگار. می روم. يک دور تماشا و بعد مزمزه کردن هر چی دم دستم است. عقربه ی ساعتم از من اجازه نمی گيرد که می گذرد. دو تا نخوانده در کمال تعجب می يابم از نويسنده ی محبوب. امانت از سه کتاب به پنج کتاب تغيير کرده. آقای محمدی مهربان مثل همیشه کارت کتابخانه ی مرکز تهران را بهم بر می گرداند و کارت مرکزی را بر می دارد که مبادا لازمم بشود و پیشم نباشد. تا خانه از کت و کول می افتم، اما مطمئنم می ارزد.
۴. هيچ نيازی به فانوس نبود. کاملا هم روشن بود برای چه من اين گونه ام و برای چه تو... هنوز هم واژه ها راستی نمی توانند حسم را بيان کنند...
۵. هوای روی تو دارم نمی گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
های و هوی زندگی... تو نيستی... بی قراری روزها و شب ها... تو نيستی... تمام شد ماه مبارک... تو نيستی... کتاب، درس، دانشگاه... تو نيستی... مهمانی، قيل و قال، نقل و قول... تو نيستی... لباس، آرايشگاه، گل، سالن، تاج، تور، خانه، آتليه... تو نيستی... ثانیه ها، دقیقه ها، ساعت ها، روزها، ماه ها، سال ها، جوانی... تو نیستی... گناه، پشیمانی، شرم، توبه... تو نیستی... بی تابی، بی تابی، بی تابی... تو نیستی... پس گل های آفتاب گردان کدام يک از اين روزهای بلند و کش دار و نفس گير، سرهای طلايی شان را پشت به مشرق بلند کنند و طلوع آفتاب رويت را شادی کنند؟
طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
ز سمت «مغرب» جغرافيای انساني
۶. فقط سه روز است که چنار کوچولوهای آپارتمان روبه رو را از پنجره ی اتاقم نديده ام. سر تا به پا آتش گرفته اند. برگ ريزان شروع می شود.
۷. چی شد که هم چين شد؟ يعنی به دنيا اومدم؟ يعنی شد چند سالم؟ يعنی چی اون موقع؟
- وا! گيج!
۸. آخرين برگ سفرنامه ی باران اين است:
که زمين چرکين است!
شفيعی کدکنی
۹. تمام شد. مثل هميشه ی روزگار. سفره را بر چيدند. روزها گذشت. هر نفس قدمی است به سوی مرگ. که حق است و دور نيست...
۱۰. کم می نويسم، چون کم می خوانم، چون کم وقت می کنم. اگر شد می آیم می نویسم. اگر نشد ببخشيد! اگر هم قابل بخشش نيست، نبخشيد. تمام که شد روزهای سرشلوغيان بازی، برمی گردم. اين يک خداحافظی نيست!
۱۱. این جا رو! «سه روایت معتبر»ش یکی از هدایای تولدم بود.
۱۲. یا علی!
باز هم مهمانی خدا...
1. سلام!
2. فضاهای زنانه، دغدغههای زنانه... زویا پیرزاد قلمش آرام است. تیز و پرنیش و کنایه نیست. منحنیست! با این حال هنوز هم برایم سوال است که چطور "چراغها را من خاموش می کنم" برنده جایزهی گلشیری شده بود!
سه کتاب/ زویا پیرزاد
شما که غریبه نیستید/ هوشنگ مرادی کرمانی
نفس/ احمد شاکری
بادبادک باز/ خالد حسینی (همونيه که دنبالش می گشتم و نويسنده اش افغانه.)
و ...
3. زینب! یادت هست؟ من هیچ وقت یادم نمیرود. انگشتانت را لای موهایت فرو کردی و یک مکث طولانی. بعد پریشان به چشمهایم زل زدی: فقط وقتی عاشق میشوی می فهمی دوری چقدر سخت است... فاطمه! باور کن از وقتی ازدواج کردهام تازه فهمیدهام ما برای او هیچ نیستیم! هیچ! نه محبتی که از او به دل داریم محبت واقعیست، نه فراقش راستی راستی زندگیمان را سخت کرده و نه مویههایمان مویههای انتظار است...
زینب! کجایی دوست من؟ وقتی تو، تویی که همه میدانند چقدر دوستش داری و اصلا به خاطر او زندهای و تمام هستیات به نام اوست، این جملهها را بگویی من باید چه کنم؟ جز این که حالا بعد از گذشت یک سال و اندی، بنشینم به جملههایت فکر کنم و تصدیقشان کنم....
4. قوانین زندگی در عین استحکام باید کِش بیایند. "هوش عاطفی" یا همان “EQ”. وگرنه با تغییر ناگهانی نقشها و وظایف اجتماعی نمیشود همچنان موفق بود.
5. خداییاش این زنعمو شدن هم عالمی دارد برای خودش. اصلا عشق میکند مرا زنعمو صدا میکند. اینها به کنار، این که یکهو خبرت کنند که همزمان داری خاله و زندایی هم می شوی با حال است. این همه عنوان یکهویی گیجم کرده. سر فرصت قربانصدقهات هم میروم عسل ِ خاله!
6. خدا را چگونه شناختی؟
ـ از این که شادم و ناگهان غمگین میشوم. از این که دلم به چیزی تمایل دارد و ناگهان علاقهام بریده میشود. از این از علم به جهل در میآیم و از جهل به علم... می فهمم کسی دیگر مرا میچرخاند. میفهمم تنها خودم نیستم. کس دیگری هم هست.
(مضمونی از سخنان امیرالمؤمنین) کافیست تنها یکیاش را تجربه کنید، خدا را قطعا خواهید دید.
7. من هی خیال میکنم خودم تایپ یادم رفته. هی سرزنش می کنم خودم را: ببین! این هم از عواقب قهر طولانی مدت از کیبورد. هی می خواهم "ز" تایپ کنم، می شود: "زط". هی می خواهم "ی" تایپ کنم، میشود: "یز"!!!!!!!! جل الخالق! بعد از کمی تحقیق و تفحص و جستجو میفهمم که: ای خدا! من از دست شماها سر به کدوم بیابون بذارم. صد دفه گفتم این جا چایی و قهوه نخورید. حالا باید حتما تاکید هم بکنم که شیرهی زولبیا بامیهای رو که با چایی می خورید روی کیبورد نریزید، تا دکمهها به هم نچسبند؟"
8. حساس، زود رنج، پر توقع!
9. ـ خوب شما شروع میکنید یا من سوالامو بپرسم؟
ـ نه خواهش میکنم! شما بفرمایید. من هم میپرسم بعدش.
ـ خوب! شما سلام دارید؟
ـ .... ممممم! یعنی چی؟
ـ یعنی: شما سلام دارید؟
ـ ....اهم! خوب پرسیدم یعنی چی؟ (تحکم صدا بیشتر میشود.)
ـ سلام دیگه خانوم محترم! سلام!
ـ علیک سلام! کوفت و سلام! پسرهی .... پاشو برو بیرون. این چه وضع سوال پرسیدنه؟ (در وضعیت داد و هوار!)
ـ اوه! خانوم محترم! خواهش میکنم! خودتونو کنترل کنین! نه! اون میوهها برای خوردنه نه برای شوت کردن! تقاضا میکنم! دسته گل رو نـــــــــــــه! بفرمایید بشینید. من توضیح میدم:
(یکهو وسط مجلس خواستگاری صدای اون آقاهه که همیشه تبلیغاتو می خونه پخش میشه:)
س سرعت
ل لبخند
ا امنیت
م مهارت
سرعت، لبخند، امنیت، مهارت در بانک تجارت!
تق تق! بزنید به تخته! اصلا همینجور خلاقیت فوران میکند. طرح تبلیغ سیستم بانک تجارت. چه کنیم دیگر!
10. دایرهالمعارف یک بچهی گوگولی:
آپیش: آقا پلیس
تاپتاپ: قلب
آمپیش: جرثقیل (طی تلفظ آم، جرثقیل بالا میرود، و طی تلفظ پیش، چیزی از بالای جرثقیل پایین می افتد!!!)
تاپتاپ چیچی: تاپ سواری
درو ببند: در بی یُخ
یُخ: آب هلو (دو مورد اخیر طی یک سفر به شهر تبریز به این گوگولی
القا شده!)
قامقام: ماشین
بق بقو: اردک
ای جان: خالهی مربوطه
دودو چیچی: قطار
هاپو: همهی حیوانات
مامان قا: مامان جان
11. کجا داری میری؟
ـ استرخ!
12. ـ مستقیم تا سر دولت؟
ـ بیا بالا!
در را باز میکنی و میپرم توی ماشین. شیشه را نصفه میدهم پایین. گلویم ملتهب است و سرم درد میکند. تنم داغ است. میگویم من میخوابم. رسیدیم بیدارم کن. چشمهایم را می گذارم روی هم. ترافیک و گرما بیداد میکند. صدای راننده بلند میشود:
سلام مادر! خوبی مادر؟...... آخه شما کجایی مادر؟ نمی گی پسرت تک و تنها چیکار باید بکنه؟ نه مادرش اومده کمکش نه مادر زنش؟.....آخه من که به شما و خاله گفتم دیشب بلیط بگیرین راه بیفتین..... گفته بودم یکی از همین روزاست...... دیشب هم بهتون گفتم که مهربان دردش شروع شده....... آخه تو نگفتی سید محمدت دست تنها باید چیکار کنه؟ به خدا دیشب یک آن هم نخوابیدم....... نه مادر.....ببین مادر....... نه عصبانی نیستم...... لابد خدا هم منو دوست نداشته که دیگه ولم کرده...... کفر نمی گم مادر...... خوب وقتی من مجبورم یه زن زائو رو با دو تا بچه بذارم گوشه بیمارستان پاشم برم مدرسه از صب التماس این همکار و اون دوست بکنم که یه خورده بهم قرض بدن...... تازه با بیمه شده 499 تومن....... آخه من از کجا بیارم؟همش به این دکتر خدا نشناس می گم بابا تو مرخصشون کن من تعهد می دم بیارم برات بقیهاشو..... آخه من معلم از کجام بیارم..... لابد خدا هم دوستم نداره دیگه، بهم نگاه نمی کنه، ولم کرده دیگه...... مجبور شدم حالا مهربانو بذارم تو بیمارستان تک و تنها با دو تا بچه...... پاشم بیام صد تومن صد تومن مسافر کشی تا اون 99 تومن در بیاد..... چهارصدو دادم موندم تو 99 تومنش......... نه مادر! ناشکری نمی کنم...... اما تو می تونستی کمک سید محمدت باشی...... نیومدی که..... نه تو اومدی نه خاله......... خداحافظ دیگه مادر، خداحافظ.....
هق هق مرد جوان تو گوشم می پیچد. عینکش را در می آورد و اشکهایش را پاک می کند. هم من قفل شدهام هم تو. می توانم حدس بزنم توی دلت چه غوغاییست. رسیدهایم سر دولت. پیاده میشویم. پیاده میرویم تا خانه. سر پیچ کوچهی آخر، سکوت را می شکنم: اگه نداشت پس این موبایلو و این پژو چی بودن؟ زمونه چقدر غریبه....
بالا رفتیم ماست بود، قصهی ما راست بود؟
یا
پایین اومدیم دوغ بود، قصهی ما دروغ بود؟
13. حس لطیف شدن قلب... حس پاک شدن و سبک شدن... حس جاری شدن ربنا توی رگها... حس دوست داشتن و دوست داشته شدن... حس شُکر، شُکر، شُکر. شُکر که اجازه داده است باز هم بندگیاش را بکنی... حس بخشوده شدن... حس نیاز و راز... بوی بال ملائک و نان تازه و قلقل سماور... حس آخرین افطارها و سحریهای خانهی پدری...
14. یا علی!
ما بی تو تا دنياست دنيايی نداريم!
1. سلام!
2. یا صاحب الزمان!
چه نام زیبایی داری. صاحب زمان. مولای لحظهها. سرور و رهبر تمای ساعتهای دنیا، که زمان را نشان میدهند. ساعتهای کوچک و بزرگ. نو و قدیمی. چه فرق میکند که نشانگر زمان کجا باشد. روی دست من یا روی میز. به دیوار باشد یا میان میدان شهر. به هر حال مولای من و او تویی. توی که نامت مولای لحظههاست. و چه زیباست که گاهی نام تو بر صفحهی ساعتهایمان نقش میبندد. نامی که ثانیه به عشق او میدود. دقیقه تلاش میکند و ساعت خجل از کندی خود، میکوشد که عقب نماند. روز میگذرد. شب میآید. شب هم سرانجام میرود. یک روز، دو روز، یک سال، دو سال، 1172 سال است که میگذرد و تو نمیآیی.
مولای لحظه لحظهی زندگی من!
صبح به صبح که چشم به ساعت مچیام می اندازم، آرزو میکنم که ای کاش در لحظههای آمدنت باشم. آن وقت عقربههای ساعتم را در همان لحظه، برای همیشه ثابت میکردم، چون دیگر آمدهای و رسالت ثانیهها و دقیقهها به سرانجام رسیده است.
مولای ثانیهها و دقیقهها!
برای آمدنت چشم به ساعت و به راه دوختهام و لحظه شماری میکنم! بیا!
3. عاشقی لاف دروغیست که من دم زدم از آن
ای خدا صبح تمام عاشقان کی خواهد آمد؟
4. شعف تجربهی بیست و چندمین لحظههای روز میلادت، فوق طاقت روح گنهکارم است. کاش چراغانی یادت، همیشه روشنای دلم بماند....
5. سرم پر از همهمه و شلوغی و دود و قیل و قال و هیاهو بود. قلبم، تفتیده از تنهایی گوشهای کز کرده بود. هوا به جای خنکا بخشیدن به ریههایم، انگار می چسبید به جانم به قصد خفه کردنم. روزگارم سپری شد تا........ باران رحمتت، باران مهربانیات، رگبار تند و شاد پدرانههایت روانم را زنده کرد. کجای دنیا می توان حسی لطیفتر از دوست داشتنت پیدا کرد؟ حتی در پنهانیترین زوایای گلبرگهای یک گل هم نمیشود....حتی اگر دوست داشتنت بشود تهمتی که برانندم....
6. شب تنهاییام در قصد جان بود
خیالش لطفهای بیکران کرد
7. میگویند آمدنت ناگهانی است. وقتی میآیی که کسی انتظارش را ندارد. خدا کند. خدا کند که آمدنت، تمام برگردد به خدایی خدا! که اگر قرار باشد بستگی داشته باشد به آمادگی ما، ما همچنان غرق دنیا خواهیم ماند. خدایا! امشب عرش را خواهد لرزاند نوای: اللهم عجل لولیک الفرج! مطمئنم! نمیخواهی برسانیاش؟
8. ای خوش آن روز که با نام تو آغاز شود
ای خوش آن دیده که بر روی مهت باز شود
ای خوش آن زخم که از داغ تو سرباز کند
ای خوش آن دل که به دربار تو سرباز شود
9. یا علی!
