ببين باقی است روی لحظه هايم جای پای تو!

۱. سلام!

 

۲. کاش تو را می بخشید، که دیگر هیچ کس به تو نگوید: کلبه! تو چته؟؟؟ تو را می بخشید تا دوباره جان بگیری و زندگی کنی.

وقتی یک چیز و یک نفر تمام هدفت از زنده بودن باشد، باید بیشتر از این ها مراقبش باشی... حالا می فهمی که فروختن یوسف به چند سکه ی سیاه یعنی چه! به شیرینی گس گناه، فروختیش و حالا سرگردان بر سر چند راهی مانده ای. دو راهی که سهل است. چند راهی است این جا، که حتی نمی دانی هر کدامش چیست و به کجا می رود...

این چند وقته هر کاری کرده ای مگر رضایتش را جلب کنی. از حالا به بعد هم همین طور. ولی کاش به رحمتش، بزرگی کند و ...

چگونه بگویی ببخش، در حالی که تمام لحظه های این سال نکبتی، (که به دست خودت این گونه شد!) پیش چشمانت جان می گیرد و ... اگر کرامتش در ذهن کوچک و بیچاره ات جا نگیرد و درکش نکنی، لااقل حجم بدی های خودت را می فهمی. آن وقت اگر بر آن همه بدی چشم ببندد و دوباره دامنش را در دستت بگذارد (هر چند به انگشتان چرکینت آلوده می شود!)، شاید، کمی از مهربانیش درکت شود!

خدا هم در دل من پر نخواهد کرد جای تو!

و چه لحظه هایی زیباتر و مبارک از این لحظه ها! دلت می خواهد با نو شدن سال، همه وجودت را نو کنی! دلت می خواهد آجر به آجر، باز هم بسازی. باز هم ... باز هم به امیدش، قلبت را به تپش واداری و ... به هجر و دوریش نزد خدایت شکایت کنی. باز هم ... او باشد همه دلیل زنده ماندن و زندگی کردنت. باز هم ...

دلت می خواهد در پس اشک هایی که در اربعین شاه کربلا می ریزی، بر این غمت نیز مویه کنی و کاش مثل آن شب، آن شب که شام غریبان می خوانندش، گرمای آغوشش را حس کنی، که تسلیت می دهد.

گر چه عهد بستی و شکستی، ولی مگر نه جز این است که تو را گدا آفریده اند. پیش برو! شانه هایت را فرو بینداز! سرت را آن گونه پایین بگیر که گویی تمامی بدی هایت به گردنت آویخته است! پیش برو! همه جا از کرامتش سخن می گویند. کریم یعنی بی حساب می بخشد. دلت را خوش کن به لقبش. پیش برو! دلت را خوش کن به وعده هایی که داده اند:

دلت را خانه ی ما کن مصفا کردنش با من!

و سال نو می شود! سالت مبارک می شود آن وقتی که بخشیده شوی! آن وقتی که در آغوشش پناه بگیری و التماسش کنی که دیگر، هیچ گاه دامن از دستت نکشد...

 

۳. گر نکوبی شيشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

باچه؟

 

۴. حول حالنای امسال را جور ديگری بگوييم!‌ کمی سرمان رو به آسمان باشد و  توی دلمان نيتی باشد که ... که خدا حال تمام زمين را با رسيدن بهار مردمان متحول کند. خدايا!‌ دلم روشن است به اميدت!

 

۵. يا علی!

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٤


بهار می آيد...!

 

1. سلام!

 

 

2. بی تو دلم برای سرودن مضمون عاشقانه ندارد

از عشق دور مانده و تنهاست، آواره ایی که خانه ندارد

یک شهر با تو فاصله دارم اما چقدر حوصله دارم

مثل کسی که گم شده دارد اما از او نشانه ندارد

دیشب هزار خاطره گفتم، شعری برای پنجره گفتم

تا آسمان گرفته و ابریست، اندوه من کرانه ندارد

از کوچه ها بپرس غمم را، اندوه ماندگار دلم را

این جا کسی به جز منِ غمگین، زنبیلی از ترانه ندارد

بگشای پلک پنجره ها را، شاید دوباره شعر بگویم

هر چند دل برای سرودن مضمون عاشقانه ندارد

 

 

3. .................................. لعنت به دل سیاه شیطون! این یکی رو هم می ذارم به حساب تاوان سنگینی که باید بپردازم!

 

 

4. ـ آلوووووووووچه! (جیغ)

ـ هان! چی شد؟

ـ نمی دونی وقتی من این بالام نباید نردبونو تکون بدی؟

ـ الان از جیغت فهمیدم!

ـ خوب اگه می افتادم چی؟

ـ خوب منم می گرفتمت!

 

 

5. از پنجره نگاه کن! چه روز زیبایی! آسمان چقدر آبی است! ابرها مثل گوسفندهای کوچکی هستند. به خصوص خورشید. خورشید خدا! زیباترین گل های خدا. خورشیدی که گرم می کند و دانه ها را می رویاند. خورشیدی که همه چیز را می پزد و می رساند. خورشیدی که رنگ خودش را به ذرت می دهد و آب رودها را شفاف می کند. قشنگ نیست؟

ـ چرا مواقعی را که خورشید نباشد دوست ندارم. باران وقتی که بیاید و بلافاصله برود به نظرم زیباست. وقتی که خیلی طول بکشد احساس می کنم که کاملا کپک زده ام.

ـ اگر خورشید خدا این قدر زیبا باشد، کمی هم به خورشید دیگر فکر کن.

ـ کدام خورشید دیگر؟ من فقط خورشیدی را که خیلی بزرگ است می شناسم.

ـ می خواهم از خورشید بزرگتری صحبت کنم. خورشیدی که در قلب ما زاده می شود. خورشید امیدهای ما. خورشیدی که در سینه های خود بیدار می کنیم تا رویاهای خود را نیز بیدار کنیم. ... اصل موضوع این است که کشف کنی زندگی زیباست و خورشیدی را که در سینه خودمان گرم می کنیم، خدا به ما داده تا به تمام زیبایی ها چیزی دیگر اضافه کند...

در این صورت مثل دوستی با من دست بده تا برویم خورشید را بیدار کنیم!

(از کتاب خورشيد را بيدار کنيم! نوشته ی ژوزه مائوروده واسکونسلوس)

 

 

6. ـ آلوچه؟

ـ هووم؟

ـ کجایی؟

ـ این جا!

ـ وا! خدا مرگم!  زیر میز چیکار می کنی؟

ـ اوامر ملوکانه صادر شده این پایه های میزو ببرم توی حموم بشورم! میگن سیاه شده! من که چیزی نمی بینم!

ـ تو چی می بینی اصلا!

ـ آخخخخخخخخخخ!

ـ وای چی شد؟ کوشی؟

ـ من نمی دونستم پایه های میزو که باز کنم میاد روی سرم!

ـ تو چی می دونی اصلا!

از همون جا بود که مخت عیب کرد آلوچه ی لهیده ی قشنگم!

 

 

7. ـ آلوچه! این قدر تنم کوفته است که صبح ها که می خوام بیدار بشم، حس می کنم تمام تنمو به دشک دوختن!

ـ (بدون هیچ تغییر حالتی به سابیدن دیوار ادامه می دهد:) امشب قبل از خواب، یه بشکاف بذار کنارت، فردا صبح مشکلی نداشته باشی!!!

 

 

8. فکرش را بکن بهار می آید و تو این را از شوقی که در دلت جوانه می زند می فهمی! بهار را دوست داری و نوروز را! سنت هایش را هم! از خانه تکانی گرفته تا هفت سین و دعای لحظه ی تحویل سال و سفر و دم خور شدن با طبیعت! از این که راه بیفتی و بروی کویر. بروی و بروی تا برسی به زنده رود. به کارون. آن وقت راست بایستی، سرت را به سوی آسمان بچرخانی، پلک هایت را روی هم بگذاری و اجازه بدهی آفتاب پشت پلک هایت را که همیشه تاریک است روشن کند. آن وقت مثل هر سال آرزو کنی: کاش بهار همیشه می تابید!!! اما امسال دلت می خواهد آرزو کنی: کاش همان یک فصل دلت هم بهاری باشد!

بهار می آید و تو این را وقتی می فهمی که از سفر برگشتی و چنارهای بلند ویلای روبه رویی را دیدی که غرق در جوانه و گنجشک شده اند.

بهار می آید و تو این را وقتی می فهمی که توانسته باشی اندوه های بزرگ را از یک سانتی متری پشت لبخندت عقب تر برده باشی. برده باشی به آخرین لایه های دهلیزی...

بهار می آید...

بهار می آید...

                    و تو

                           اجازه بده تک تک سلول هایت جوانه بزنند!

 

۹. سال خوبی داشته باشيد!‌ همه اتان! بقيه آرزوهای من برايتان، توی دلم است!!!

 

۱۰. يا علی!

 

 

 

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٤


فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد...

 

۱. سلام!

 

 

2. هر چه این و طرف و آن طرف را نگاه می کنم، آدم هایی را می بینم که انگار چهار گوشه ی خانه اشان را گرفته اند و هی بالا و پایینش می کنند و انگار دارند حسابی می تکانندش! یک هو وسط درد بازو و بوی اتک و دیوار سفید و تمیز و شیشه ی برق افتاده و .... هزار تا شلوغ پلوغی دیگر، به صرافت افتادم بروم در خانه اش و رک و راست حرف دلم را بزنم:

            نگاه کن! حداقل به آن اندازه که چشم من کار می کند، نگاه کن! فکر نمی کنی وقتش رسیده چهار گوشه زمین را بگیری و حسابی تکانش بدهی؟؟؟ ولی نه! زمین کُروی که گوشه ندارد! من نمی دانم! این چیزها هم حالیم نمی شود. خودت بهتر می فهمی چه باید بکنی! من خواهش می کنم بهار را از شهر من فراتر ببر! یک خانه تکانی حسابی راه بینداز برای استقبال از بهار زمین! چطور است؟ هوم؟؟؟

 

 

3. داستانک (به نظر من که ضد حالک!!!):

ـ تلفن برای کارهای ضروریه! تو خارج تلفن ها همه کوتاه و در حد انتقال پیامه!

ـ ببخشید یه چیز بگم؟

ـ بگو!

ـ تو خارج استفاده از یه جاهایی به نام کافی شاپ که میرن اون جا با دوستاشون گپ می زنن، رایجه!!!

پایان!

اگر توجیه نشدید بیایید توجیه تون کنم!

 

 

4. خودمم می دونم که اون موقع که همه چی صَفی بوده، توی صف گستاخی نفر اول بودم! یه چیزم شما نمی دونید، من بهتون می گم که بدونید: توی صف های سرکشی و جهالت و رذالت هم زنبیل گذاشته بودم!!! حلّه؟

 

 

5. یک عالم حرف دیگر هم بود، خیلی زیاد. اما همان بهتر که پیش رازدارترین کاغذها بماند! خواندن دوباره اشان از خودم هم انرژی می گیرد! چه برسد از دیگران!

 

 

6. ...

وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی

ای سرانگشت تو آغاز گل افشانی ها

فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید

فصل تقسیم غزل ها و غزل خوانی ها

...

ببخشید! عرضی داشتم! اگر ممکن است گل و گندم و غزل و غزل خوانی اش دست شما بماند، فقط یه کم لبخندش را به چهره ی عبوس من ارزانی بفرمایید!!! با تشکر!

 

 

7. یا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٤


موج سوم و غيره!

1. سلام!

 

 

2. داشتم لذت می بردم از هجوم های کوچک دریا به رگ و پی های دردناک ساق پاهایم. داشتم لذت می بردم از تصور یک کشتی بزرگ و سفید در انتهای امواج. داشتم لذت می بردم از پاک کردن یک کشتی بزرگ و سفید و تصور یک قایق معمولی معمولی معمولی! (خوش بودم با افکار مالیخولیایی خودم.) داشتم لذت می بردم از فراموش کردن مراقبت از سینوس ها و فکر می کردم که نسیم دریا چه حال آدم را جا می آورد. داشتم فکر می کردم که چرا بعضی ها بی خود و بی جهت عبارت "خشم دریا" را به کار می برند. این که این همه آرام است. اصلا مگر می شود بخروشد؟ داشتم ... داشتم ... داشتم ...

اما داشتم!

حالا،

دارم می لرزم. خیس آبم! آستین های خیس بازویم را چنگ زده ام و نگاهم بین آسمانِ طوفانی و دریای طوسی سرگردان است. بی خود و بی جهت دچار خشم دریا شدم! اولیش فقط مچ پایم را خیس کرد. دومی تا قلبم بالا آمد. "موج سوم" همه چیز را در هم شکست! حالا در انتهای امواج هیچ چیزی نمی بینم. یا ... نه! می بینم! ولی در هم برهم. طوفان هنوز هم آنجاست انگار.

*

اولین سال موج سومیم دارد به پایان می رسد. موج ها ممکن است منجر بشوند به موج چهارم و پنجم و ... هفتم و ... دهم و ... هزارم و ... . این وسط می توان منکر انواع و اقسام قوانین و چهارچوب ها شد. فقط یک چیز ثابت می ماند:

آخرین آدمِ دنیا درست همان گونه خلق خواهد شد که اولین آدمِ دنیا!

 

 

3. هذیان:

باران!

باران!

شیشه ی پنجره را باران گِل کرد!

چی کسی،

نام تو را،

بر دل من،

حک کرد؟

 

 

4. اولین قربانیان هر انقلابی آغاز کنندگان آن هستند.

 

 

5. تلاش خوب است. ولی تقلا نه! پس: هیس! آرام باش! خودش درست می شود. خودش باید درست بشود. فقط به خودت اطمینان بده که تو دیگر وظیفه ایی نداری!

 

 

6. درست در اوج یافتن هویت و شناختن خودِ مستقل، یک پیر دخترِ معلم اخلاق را می فرستادند سرکلاس که هم چیز را ربط می داد به این که من را بشکن! این قدر من من نکن! شاید دلیل اصلی جواب رد، سال های تباه شده ی نوجوانی در آن صومعه باشد! (با عرض معذرت از تمامی تحصیل کردگان آن صومعه که این جا سر می زنند!)

 

 

7. تشنه:

حیرت زده ام، تشنه ی یک جرعه جوابم

ای مردم دنیا برسانید به آبم

آیا پس از این دشت رهی هست؟ دهی هست؟

یا این که به بیراهه دویده ست شتابم؟

من کوزه به دوش آمده ام، چشمه به چشمه

شاید که تو را ای عطش گنگ، بیابم

آهی و نگاهی و ... دریغا که خطا بود

یک عمر که با آینه ها بود، خطابم

...

چون صاعقه هر بار که عشق آمد و گل کرد

یک شعله نوشتند، ملایک به حسابم

می نوشم از این تلخ، اگر آتش اگر آب

حیرت زده ام، تشنه ی یک جرعه جوابم

سید علی میر افضلی

 

 

8. از پرینت و نکته ی کنکوری که بگذریم، راستش یک آن با خودم کَل افتاده بودم که ببینم می توانم همه جزئیات پیاده روی شلوغ را به یاد بیاورم یا نه! همین!

 

 

9. یا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤


خسته شدم از انتخاب عنوان!

۱. سلام!

 

۲. باریک باریک! در سعادتمندانه ترین حالت عرضش کمی بیشتر از یک متر است. دراز و همیشه شلوغ. یک جوی آب ریقو و یک عالم مغازه دو طرفش را گرفته اند و نفسش را بند آورده اند.

سر خیابان کمی خلوت تر است. یک دو باب خانه و بعد ظروف کرایه و لوازم ورزشی و اسپورت ماشین! باز هم یک خورده دیوار و یکی دو در. که سرقفلی آخر این دیوار خلوت، دست یک پیرزن گداست!

بعدش ماجرا تقریبا به سمت اوج می رود. پارچه فروشی و خرازی و کالباسی و گل فروشی. به این جا که می رسی برای حفظ روحیه هم که شده بهتر است راهت را کج کنی و چند قدم توی خیابان پیش بروی و باز روبه روی "جوراب حامد" برگردی توی پیاده رو. این طوری حداقل گلبرگ های همیشه پژمرده گل فروشی حالت را نمی گیرد. بعد از جوراب "جوراب حامد" (حالا بماند که همه چیز دارد و آن وسط ها هم دو لنگه جوراب هم پیدا می شود.) سوپری مهربان است، که چهار نسل در آن فعالیت می کنند. پدربزرگ، پدر، پسر بزرگ و پسر کوچک. نیم تر جلوتر زیر پله ایی است که ساعت فروشی هم چنان تیک تیک می کند. بعدش هم اوج گره خوردگی پیاده رو یعنی حاجی ارزونی! این جا می توانی با سرسره روی سبزی های لهیده و گندیده، کمی بر سرعتت بیفزایی. درست چسبیده به این هیاهوی میوه ایی، بوی گوشت خام، وادارت می کند تقریبا فرار کنی. ماهی های دراز و طوسی، مقدار معتنابهی کله و پاچه ی گوسپندان بی نوا، که بقیه اشان داخل مغازه از تیغه آویزان است. همان طور که در فکری که با شلنگ تخته خودت را از بین جمعیت رد کنی، یک هو پایت می رود روی یک موزاییک لَق و ... : شلپ! آب و خون و گِل، پاچه ی مبارک را مزین می کند. عجب گیری کردیم ها! نفس نفس زنان می رسی به "کفش روشن" که به وضوح یک سر و گردن نسبت به مغازه های کنار دستی، فخر می فروشد. تازه ویترینش را عوض کرده و برق می زند. تا انتهای خیابان یکی در میان، خانه و سوپری است. آن وسط ها هم البته یک مکانیکی و سمساری و دارو گیاهی و پتو گلبافت و مرکز کامپیوتر و کفاشی و موبایلی و پیتزایی و لوازم برقی و لوازم منزل و خشک شویی هم خودنمایی می کند. اما اصلش همان سوپری ها هستند که سرجمع می شوند ده دوازده تا. یکیشان پیرمرد نورانی و با نزاکتی است که صبح علی الطلوع مغازه اش باز است و شیر کاکائو و کیک سرباز وظیفه های بینوا را تامین می کند که به سمت پادگان می دوند. یکی دیگر هم ده صبح باز می کند و تا بعد از نصفه شب هم فعالیت می کند و تخمه و سیگار بیکارالدوله های محله را فراهم می کند. آخر های پیاده روی باریک و پر از وصله پینه، بوی کاج می پیچد.

اگر بی اعصاب باشی می توانی از سر خیابان به همه چیز فحش بدهی. به گل های پژمرده، گدای سمج، چهار نسل، بوی زُهم ماهی و موزاییک لق، به آدم ها که بی توجه تنه می زنند و می روند، به بچه ایی که بی هوا با دماغ می رود توی زانویت، چون محو کفش صورتی شده! و به هزار و یک چیز دیگر.

اما اگر بنا باشد زندگی بکنی، با دادن پول خرد به گدای سرخیابان شروع می کنی. با قدم های بلند به سمت هیاهو پیش می روی و به همه چیزش می خندی. و فکرهای خوب می کنی که مثلا حراج دائمی کفش روشن باعث می شود چقدر آدم بتوانند کفش نو بخرند.

چیزی که این میان هیچ وقت عوض نمی شود، یک پیاده روی دراز و باریک است که هر تکه اش به رنگی است: آسفالت، موزاییک راه راه طوسی، آسفالت، موزاییک چهارخانه آجری، موزاییک راه راه طوسی، آسفالت، موزاییک چهارخانه طوسی و ...

نکته کنکوری: آدم گاهی لازم است از روزمرگی ها پرینت بگیرد. (مثل پرینت تلفن ها که از مخابرات می گیرند.) و دوباره نگاهشان کند. آن گوشه کنارها، یک چیز هایی پیدا می شود که هیچ جا به هیچ قیمتی نمی فروشند.

 

۳. قانون شش P        proper prior planning prevents poor performance.

برنامه ریزیِ قبلیِ مناسب، مانعِ عملکردِ ضعیف می شود.

 

 

۴. رفت ها! اما حالش را نداشتم پنجره را باز کنم، ببینم پشت در نشسته یا به کلی ماجرا را بی خیال شده است.

 

 

۵. دیشب از مجموعه غزلی که در دست داشتم برایت فال گرفتم:

خیال خام پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

*

گل شکفته! خداحافظ، اگر چه لحظه ی دیدارت

شروع وسوسه ایی در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو، آن دو خطیم، آری ـ موازیان به ناچاری ـ

که هر دو، باورمان ز آغاز، به یکدیگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد، اما

بهار، در گل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه، بهانه اش نشنیدن بود!

*

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی

 

 

۶. این هم خطاب همیشگی: چرا دست از سر من برنمی دارد هوای تو!

 

۷. يا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤


خرت و پرت!

۱. سلام!

 

۲. تار و تیره است. هنوز هم نمی فهمم که رفت یا نه! نگرانم. می دانم دیگر تاب و صبر ندارد. خدا کند از دست نرود.

 

 

۳. (بذارید این یکی رو صدقه سر کتاب های خونده شده، خودمونی بیام. با عرض معذرت از تمامی نجیب زادگان و مؤدبانی که تشریف فرما می شوند:)

این معده ی لامصّبم چرا همچین می کنه؟ مثّ این مادر مرده ها هی به خودش می پیچه! سر ظهری یه ساندویچ فیله ریختم توش، خفقون گرفت. اما حالا چیکارش کنم؟ نصبه شبی ...

 

 

۴. هی! خدا!؟ صدایم می رسد؟ ... هوایم را داشته باش!

 

 

۵. بخورد توی سرتان آن عقیده ی استفاده از نیروی متخصص! اولش می گویند ما اِله می کنیم و بــِله! ما یک ملیون می دهیم برنامه "کاوش" را می خریم. ما می خواهیم در هر قسمتی از متخصص خودش استفاده کنیم. ما خوشحالیم که شما را پیدا کردیم. و از این قبیل خزعبلات!

یک ماه بعدش که رفتم حرف هایشان زمین تا آسمان فرق کرد: ساعت شش و نیم صبح همه همکارها در مدرسه هستند. تا هشت، همه با هم صبح گاه را راه می اندازیم. این جا همکارها مثل خانواده می مانند. همه با هم همکاری می کنند که با هم مدرسه را بگردانند. بعد شما مشغول کار خودتان می شوید تا زنگ نهار و نماز. که باز همه با هم زنگ نماز را برگزار می کنیم. بعدشم باز شما در کتابخانه مشغول می شوید. البته گاهی برنامه داریم. مثل کارنامه دادن و جلسه اولیا و این حرف ها. به همین خاطر همیشه هم ساعت سه از مدرسه بیرون نمی روید. (در حین صحبت هایش، من فقط قلبم به تپیدن ادامه می داد و یک لبخند هم روی لبم ماسیده بود. از خودم می پرسیدم: این همانی است که یک ماه پیش یادآوری اش کردم من فقط در محدوده ی کتابخانه کار می کنم؟؟؟)

آخر صحبت هایش منتظر بودم مرا به سمتی راهنمایی کند و جارو و تی را نشانم بدهد و بگوید: شاید هم گاهی مجبور بشوید با بقیه همکار ها به ترگل ورگل کردن مدرسه بپردازید!!!

قبل از این که این اتفاق و یا مشابهش بیفتد، خودم مؤدبانه شخصیت خود را حفظ نموده و با یک دنیا لبخند مصنوعی، اظهار نارضایتی از شرایط کاری کردم و بیرون آمدم! بیرون باران می آمد!

 

 

۶. خب؟ چی شد؟ باشد! دارم تمرین صبوری می کنم. این یکی را می گذارم اولین تمرین! بی برو برگرد مخاطب یکی از این شماره ها هر بار تو بوده ایی! و من دلخوشم، که میخوانی. شادمانم، که می بینی می خواهم برگردم. امیدوارم، که دستم را بگیری و مطمئنم، که "یا علی" ام را می شنوی!

 

۷. يا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اسفند ،۱۳۸٤


خوش آمدی دوست من!

سلام!

می دانستم بر می گردی!‌ می دانستم به آخر هفته نمی کشد. می دانستم آن که با من قهر کرد،‌ همان دوست هميشگی نبود. می دانستم و می ديدم که قلبت پاره پاره و زخم خورده است. منتظرت بودم عزيز!

به تو گفته بودم که کسی در وصفت به من گفته بود: مهربان ترين دختر دنيا!!!‌؟ و يادت هم هست که من گفتم: ازی!‌ يقين بدان روح زيبايت را هيچ وقت فراموش نمی کنم!؟؟

هزار بار نامه ی محبتت را خواندم. هنوزم هم سير نشده ام!‌

نه!‌ حرف از خودحصاری و ... نيست. به لياقت و ... هم ربطی ندارد. درست است که خيلی حرف ها را هزار لا پيچانده ام. اما می دانستم اگر بيايی و بخواني،‌ می فهمی از چه چيزها دارم سخن می گويم. نمی خواستم درددل هايم، دردی باشد به روی دردهايت!‌ زخمی باشد به روی زخم هايت! دليلش اين بود...

اما حالا خودم خواسته ام. خودم خوانده امت. پس لطفا آن گوشه نايست!‌ بيا جلوتر!‌ می خواهم مهربان ترين را به همه نشان بدهم. آن حرف ها هم که گفته بودی سياهی سايه ات،‌ کلبه ام را خاموش کرده،‌ چرندی بيش نبود. اين ها را هم می گذارم به پای دل از دست رفته ات!!!‌ بعدا حساب کن!

خيلی ها بهم تريپ عاشقانه چسباندند به قول خودشان!‌ به يکی شان اسمت را گفتم که خيالش راحت بشود. گفت مگر همان که گفتي، نمی شود عاشقش شد؟؟؟ فکر که کردم ديدم حرف راستی زد!!!!

يا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤