ماليخوليا را حال کنيد...........

 

 

1. سلام!

 

 

2. اخطار: تا آسمان گرفته و ابریست اندوه من کرانه ندارد! انرژی منفی می دهد، نخوانید.

 

 

3. حتی غمت را هم خوش می دارم چون به تو سرانجام می یابد........... آن قدر تنها شوی که فقط کرامت پدرانه اش پناهت باشد........... آدم که مریض می شود گاهی آن قدر بدحال است که خودش نمی فهمد. گاهی هم بیهوش می شود و باید برسانندش به پزشک........... مثل شیشه لامپا شده ام. بی هیچ دلیلی ترک بر میدارم. گمان می کردم مثل همیشه باید دیواری سخت و بلند بسازم در برابر هجوم طوفان به حمایت از این لطیف! ولی  این دفعه فرق کرده. اشک مهمان هر لحظه ام بوده است........... گفتی می شود دو بال باشد، دو بال که با آن ها پرواز کنم و از فراز، به همه چیز نگاه کنم. کتف هایم می خارند. گمانم جوانه زده اند بال های کوچک. بیا نگاه کن! ........... صدایم کردی. بهانه آوردم. صدایم کردی. بهانه آوردند. لبخند زدی و گفتی: بی بروبرگرد یک چند روز می روی به مرکز بهشت، سیرابت می کنیم و برمی گردی. من حتی تلاشی نکرده بودم که صدایت کنم و از تو بخواهم. من فقط رویم را برگرداندم که لبخندت را به نگاهم هدیه کنم. آن وقت چگونه توانایی داشته باشم بدی هایم را ـ حتی ـ به خاطر بیاورم، در حالی که تو بی حساب هوایم را داری........... این روزها چنان قلبم تپیده که به این گمان افتاده ام که مبادا پیش از این قلبی برای تپیدن نداشته ام........... نگاه پر چلچله را هیچ کس نمی فهمد/ سکوت پر گله را هیچ کس نمی فهمد/ .../ و عشق مسئله ی مبهمی است این جا/ و حل مسئله را هیچ کس نمی فهمد/ شروع زلزله ام اتفاق می افتم/ شروع زلزله را هیچ کس نمی فهمد/........... چه کسی حالم را می فهمد جز خالقم و آن که امضا بر خلقتم نهاد و داد از باقیِ سرشتش مرا ساختند؟؟ حتی خودم هم بی خبرم........... تا به این جا هزار مخاطبه شد!...........  دلم می خواهد فقط بنویسم و بنویسم و بنویسم........... کجاست جای تو در جمله ی زمان که هنوز/ که پیش از این؟که هم اکنون؟که بعد از آن؟که هنوز؟/ و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟/ـ که تا ابد؟که همیشه؟که جاودان؟که هنوز؟/ .../........... همه شهرها از نصف جهان گرفته تا آنی که سه فلکه بیشتر نداشت، در سه چیز مشترک بودند. یک: ایران خودرو. دو: بانک تجارت. سه: دانشگاه آزاد اسلامی (>>>سه دروغ پشت سر هم!)........... مادر اگر حال دختر را، هر چند از سکوت، نفهمد که مادر نیست. من می گویم: دختر اگر حال مادر را، هر چند از سکوت، نفهمد که دختر نیست. با من از آن چه ذهنت را طوفان زده کرده سخن بگو، مهربان من! با همین سکوت پیش بروی، قالب تهی می کنم........... شناسایی میزان درد قلب آدم ها: آن که بیشتر می خندد و می خنداند! رابطه اشان هم  معکوس است. این را خودم کشف کردم. آن هم تنهایی........... بیچاره ها! جز این چه می توانستند بگویند: از بس کار کردی حالت بد شد. خوب کمی استراحت کن. چه خبر داشتند که در پس این مزاح ها و خنده ها، چه لهیبی زبانه می کشد........... بیا شهریارا! بیا بنشین با جنون من!........... آرامش را کجا بیابم؟ حتی اگر لحظه ایی........... هی چایی پشت چایی. معده ام دریا شد. آن هم طوفانی!........... بی زحمت بنزین را شب عید گران کنید. لااقل یک بار در سال کرایه ها گران می شوند........... مالیخولیا را حال می کنید؟ من که عشق می کنم!........... صبر را خیلی ها دوست ندارند. اما برای من که زهر بی صبری ها را چشیده ام، صبر، طعم آبنبات قهوه ی آی سودا را می دهد. آیدین زیادی شیرین است!........... یعنی می گویی تا 21 روز دیگر صبر کنم؟ باشد تو اگر رضا هستی، تا آخر عمر هم صبر می کنم. فقط خدا کند که نخواهی به این جمله امتحانم کنی........... می روی و گریه می آید مرا/ اندکی بنشین که باران بگذرد........... چقدر این حذف وبلاگ به وبلاگ شما نزدیک است!........... رگبار بهاری که زد، دعوتتان می کنم بیایید. بعد سرکارتان می گذارم و نمی آیم. آن وقت می فهمید طعم به هم پیچیده ی انتظار و بوی کاج را........... یکهو یک ستون محکم و بلند در دلت فرو می ریزد. هنوز هم نفهمیدی؟ آخر با چه زبانی وصفش کنم........... برزخ بامزه ایی است این روزها. یا به بهشت می روی یا یک راست با مغز پرت می شوی وسط جهنم!........... این رگ عصیان من، این طرف است. درست همین طرف! محض خاطر من که نه، محض خاطر خودتان، به آن نزدیک نشوید. چه برسد به این که رویش دست بگذارید! یک تابلوی اخطار هم کنارش هست، اگر می بینید: دوستتان دارم!........... اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است/ ولی برای رسیدن بهانه بسیار است/ بر آن سریم کز این قصه دست برداریم/ مگر عزیز من! این عشق دست بردار است؟/ کسی به جز خودم ای خوب من چه می داند/ که ازتو، از تو بریدن چه قدر دشوار است/ مخواه مصلحت اندیش و منطقی باشم/ نمی شود به خدا، پای عشق در کار است/ تو از سلاله ی سودا گران کشمیری/ که شال ناز تو را شاعری خریدار است/ در آستانه ی رفتن، در امتداد غروب/ دعای من به تو تنها، خدانگهدار است/ کسی پس از تو خودش را به دار خواهد زد/ که در گزینش این انتخاب، ناچار است........... گفته بودم لزومی ندارد بخوانید!...........

 

 

4. نوشته شده توسط همان که می شناسیدش (به صورت خوش خوشک) در یکشنبه تا دوشنبه، از ساعت یازده تا ساعت یازده!

 

5. یا علی!

 

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٥


...

 

۱. سلام!

۲. اين عزت نفس بود که پَر کشيد؟ يا غرور مزخرف بود که شکست؟ يا آبرو بود که ريخت؟ يا راز بود که بر ملا شد؟ رسوا!‌ يک امشب را تا صبح بيدار بمانی و خوابت نبرد؟ گمان می کنم کافی نباشد. هم چنان که گمان می کردم (يا شايد هم آرزو) که صبح ديگر از جا برنخيزی. خدايا!‌ يعنی شرمندگی و بی آبرويی و رسواييِ آن روز که وعده اش را داده ايی ، از اين هم بدتر می شود؟ بعضی واژه ها و عبارت ها عجب قدرتی دارند! مثل اين: بند بندِ‌ وجودم می لرزد! انگار تمام حس طرف مقابل را به آدم منتقل می کنند. کاش می شد جان بگيری و مقابلم بايستي،‌ تا حداقل با يک کشيده حالت را جا بياورم. اما حيف که در نهايت تلاشم،‌ بيشتر از دو بُعدی نمی شوی! رسوا!‌ هر چه می گويم خالی نمی شوم...

۳. از خودخواهی بود. از ترس رسوايی بود. وگرنه چگونه روحی را که با تو يکی شده، به انزوای تنهايی بکشانم؟؟ فقط يک چيز... انتظار نداشته باش بتوانم به چشمهايت نگاه کنم. رو راستم. اما از توانم خارج است. ببخش! آن شب به حدی لرزيدم و يخ کردم که خيال می کردم هر آن جان از بدنم خارج می شود. می دانستم. از اولش هم می دانستم دارم خودم را گول می زنم. تنها کاری بود که از دستم بر می آمد: ناديده گرفتن و انکار کردن. می دانستم. می دانستم تو تمام ضربان های قلب مرا از چشمانم، رج به رج می خوانی. اگر غير از اين بود به شناخت خودم شک می کردم... داشتی از روی قايم ترين دفتر رازهايم، رسوايی هايم را خط به خط می خواندي،‌ و من ... و چه خبر داشتی من با چه زحمتی انگشتانم را به بزرگترين دکمه رساندم و بعد اينتر... تازه همان هم حسم را بيان نمی کرد....

۴. بيش از اين انتظار ندارم. اميد دارم. ولی باز هم اگر عنايتی کني، تمامش بر می گردد به لطف خودت!‌ (اين قانون هميشه است!)

۵. ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت، یارب حلال بادا،

صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را

وقتی که کوه صبرم، بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت

با صد امیدواری، ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی

گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد

پر شور از حزین است، امروز کوه و صحرا

مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد

ديوان حزين لاهيجی

 

۶. يا علی!‌ دستم بگير!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥


تنها.

 

۱. سلام!

۲. کلبه خسته. کلبه تنها. کلبه سر کار. شماهاااااااااااا چتون شده؟ هی هرچی قربون صدقتون ميرم بيشتر خودتونو لوس می کنيد. دهه!‌ دعوا می کنم ها. نه شما نه. خودش می دونه با کيم! فهميد! خوب ديگه بسه! نگاها همه به تخته...

۳. خواهش می کنم. درخواستم که غير شرعی نيست. خواهش می کنم. ببينيد خيلی خوب ميشه اين جوری. اون موقع ديگه صبح ها هم دير نمی رسم. ۸ تا ۶ عصر که مفت کاراتونو راه ميندازم. عوضش شب تا صبح بذارين من اين جا تنها باشم. خواهش. نه! قول ميدم فردا صبحش خوابم نياد. به پيشنهادم گوش کنين. وگرنه مجبورين هی در طول روز منو از لای قفسه ها بيرون بکشين و کتابو از دستم بگيرين و بهم کار بدين ها. آخ!‌ خدا جون!‌ نيگا کن. چهار جلد ديوان شهريار. ااااااااا!‌ چقدر اخوان ثالث! وای!‌ چاپ جديد آموزش فتوشاپ cs! اين جا رو. همون كتابی كه بهت معرفی كرده بودن بخونی! 

۳. مسافر گرامی!‌ عدم ارائه ی بليت نشانه ی چيست؟ الف. نشانه ی شخصيت ب. نشانه ی آخر برج ج. نشانه ی آلزايمر د. نشانه ی هيچی!

۴. می خواستم بيايم. هنوز راهم نمی دهی. منتظر می نشينم.

۵. چقدر خوبه. چقدرم بده. آدم بزرگ ترين نقطه ی ضعف خودشو کشف کنه! اصرار نکنين. نمی گم. چون همتون می دونين!

۶. آهای دختر خاله!‌ اگه ميايی اين جا،‌ به اون يکی دختر خاله سلام برسون. از طرف منم براش بخون: عروس شدی مبارکه!!!

۷. ـ کلبه؟ بيا شعر بخونيم.

ـ‌ باشه! خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود ....

ـ نه کلبه!‌ اين قدر خِ خِ‌ نکن!

ـ باشه يکی ديگه: خيال آمدنت ديشبم به سر می زد/ نيامدی که ببينی دلم چه پر می زد...

ـ ببين اين پريشبم نيومده بود. ديشب همينو خوندی! امشب من می کشمش که فردا شب تکراری نخونی!!!

ـ ...!

۸. دلم حس غريبی داره. يه بوی جديد. يه طعم جديد. انگار قراره يه اتفاق بيفته و نمی دونی چيه. اتفاقی که مدت هاست منتظرشي،‌ می خواد غافلگيرت کنه. نمی دونم. شايدم اتفاقِ هيچ اتفاقی باشه! اتفاق يه روزمره. مثل هميشه! ـ چايی تونو نخوردين؟؟ ـ حالم منقلبه!‌ نمی تونم!‌ ممنون!

۹. چيز نه قشنگی که تازگی ها همه چيز را قشنگ می کرد،‌ افتاد و شکست!

۱۰. يا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥


امروز!

1. سلام!

 

2. وقتی دل تنگ کسی هستی و تمام وسعتِ دیدت می شود کویر، آن وقت می توانی تمام حجم کویری جا گرفته در نگاهت را، بارانی کنی!!

 

3. بوی کاج نم خورده از باران بهاری آدم را دیوانه می کند! گفتم آدم را. حالا چرا به خودت گرفتی! اصلا هم پر کشیدن دلم دست خودم نیست. تازه بوی کاج خیس خورده با بوی کاج رگباری فرق دارد. هر کدامشان به نوعی وادارم می کنند که خوش اخلاق باشم و لبخند بزنم. چند وقت پیش یادم آمد که هیچ از کاج خوشم نمی آمده است. بر عکس عاشق چنار بودم. (هنوزم هستم!) چنار باران خورده برای من بوی وطن می دهد. بوی ایران! اما حالا فرق دارد. حالا دارم با بوی کاج زندگی می کنم. اما بارانِ خالی از بوی چنار یا کاج، طعم غربت می دهد. باران که نبود. سیل می آمد از آسمان. آن وقت دل کوچک من پر می کشید به سمت خانه و ذهنم مشغول می شد که چگونه به خانه برگردیم. باران سیل آسا در من حس دوری ایجاد می کرد. حس یک فاصله بین غربت و مأمن گرم خانه. به خاطر همان سیلابهای آسمانی بود که بعد از آن هر وقت باران می زد و سرکلاس بودم، به بهانه ایی خودم را از آن محبسه خلاص می کردم و می رفتم که حس هایم قاطی پاتی شوند. حس غربت، حس دل تنگی، دل شوره، دوری و ... حالا باز فصل باران است. فصل جنون های مالیخولیایی من!

 

4. روزها و شب ها اصلا می آیند که بروند. قرار نیست کسی بماند!

 

۵. گاهی آن چنان گرم نگاهم می کنی که فاصله ی سنی ام با تو از یادم می رود. می دانی؟ پیش از آن که تو را ببینم هیچ وقت فکر نمی کردم کسی به همین سادگی و بدون هیچ قیدی، به تمام اطرافیانش محبت کند. بماند که چشم آن هایی که جنبه ندارند را در می آوری و جانشان را به لب می رسانی! ولی من با همین محبتت که رنگ یک دست و ساده ایی دارد، اغفال شدم! امروز خیلی جلوی خودم را گرفتم که به جای سه ثانیه بعد از دیدنت، سه ساعت بعدش بهت گفتم که قیافه ات عین معتاد ها شده است! همان لحظه های اول می خواستم فقط خودم را از آغوشت بیرون بکشم که ببینم برق چشم هایت کجا رفته است. راستی کجا رفته؟ وقتی حرف می زدی، یاد آخرین روز سال 84 افتادم. انگار جمله هایم را حفظ کرده بودی و حالا داشتی تحویل خودم می دادی. گفتم: "ادا در نیار! یه چیز جدید بگو لااقل!" و یاد ماجرای ونوسی ها افتادم... چیزی را می دانی؟ به قول خودت آدم ها اگر تغییر نکنند، رشد نمی کنند. پس به خاطر تغییرت سرزنشت نمی کنم. اما آن چه که به آن گذرا اشاره ایی کردی، راه حل دارد. فقط مرگ است که چاره ندارد! به حلّش بیندیش عزیز من! شاید متهمم کنی که درکت نمی کنم. اما همین قدر مرا شناخته ایی که من برای آنان که محبت سرلوحه اشان است، جور دیگری بی تاب می شوم! جمله هایم بی امان می آیند. فرصت تصحیحش را ندارم. بگذار بیایند. مسیرشان مستقیم از دل است. حواست نبود. بُهتم را نمی دیدی. وقتی سرگرم آموزش کار با دوربین بودی، حرف هایت را شنیدم، یاد هم گرفتم، ولی ماتَم برده بود که چرا ... از آن وقت تا حالا به خودم دلداری داده ام که به زودی خوب می شوی. دلم روشن است به این دلداری. به خودت فرصت بده. هر چقدر که لازم داری. شاید مثل من نزدیک یک سال!

 

۶. شکوه رُستن اینک:

طلوع فروردین!

گداخت آن همه برف

دمید این هم گُل

شکفت این همه رنگ،

*

زمین به ما آموخت

ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم

مگر کم از خاکیم

نفس کشید زمین، چرا نفس نکشیم؟!

 

۷. یا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٥


پرنده،‌ درخت، رود، بی تو اما چه سود؟

 

1. سلام!

۲. اينو که ديگه مطمئنم اين جا تهرانه!!! عجب حالی داد ها! چند ساله منتظر این مسافرت هستم؟؟؟ هوممم. نمی دونم. ولی راستشو بخوایی به این نتیجه رسیدم که به ویرگول اعتقاد دارم. فجیع!

3. صدا رو می شه ضبط کرد. تصویر رو هم. اما خدایی بشر تا حالا چیزی نساخته که بشه باهاش بو رو ضبط کرد! اگه اختراع کرده، بدین تا سفر بعدی، براتون عطر بهارنارنج های اطراف دزفولو بیارم!!!

4. کارون دختره. یه دختر با نمک و سبزه ی جنوبی. کشیده و بلند. ولی زاینده رود پسره. اونم چی؟ سوسول. بچه شهری. همه اش لی لی به لالاش گذاشتتن.

آلوچه: بی خود کردی! کارون یه پسر وحشی و شلخته و کثیفه. زاینده رود یه دختر ناز ملوسه!

خوب دیگه! زیادی نظر بدی همین جا پرتت می کنم پایین. آب ببرتت تا خلیج همیشه فارس!

5. حالی می ده، آدم طراوتِ سعادت رو با تمام سلول های خشکیده ی پوستش حس کنه!

6. خوابِ خواب، نصفه شب، اونم یه شب سرد بعد از چند روز دوری از شهر و دیار، برسی خونه. شیشه های ماشین کیپ بسته شده به خاطر سرما. تلو تلو پیاده شی از ماشین، یکهو بوی کاج خیس خورده همه حجم شش هاتو پر کنه! خوابه پرید آقا!

7. من دلم بازم از اون چهل دقیقه های کنار زنده رود می خواد!

8. تو همه ی شهر ها نوشته بودن: مصرف کالای داخلی >>> تداوم راه شهیدان! به هیچ عنوان ربطشو نگرفتم! ولی پارسال یه جمله باحال نوشته بودن. برخلاف همیشه، انرژی آدمو نمی گرفت. برعکس امیدواری توش موج می زد. کی یادشه؟؟؟ این بود: یک سال به دیدار تو نزدیک گشته ایم!

9. کنار آبشارهای به جا مانده از ساسانیان، کنار کارون، کنار دز، کنار کرخه، کنار زنده رود و ... همه اش فکر می کردم: این آب ها همه به تو می رسند، اگر عرض حالم را بهشان بسپارم...

10. مریخی ها دوست دارند هر چند وقت یک بار بروند توی غارهایشان. کسی هم نباید برود دنبالشان. بعد از مدتی خودشان برمی گردند. ولی ونوسی ها وقتی پایین پایین موج هستند، نیاز دارند کسی دستشان را بگیرد و بیرون بکشد. یعنی دارم ونوسی می شوم؟؟؟

11. یا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٥