اسمشو هر چی می خوای بذار!
سلام!
بازم یه پست بی شمارهی دیگه. اسمشو هر چی می خواهی بذار. یه روزهایی بود که به شدت تنها بودم. برای آرامش گرفتن و گذروندن زندگیای که اگه به واقعیتش می پرداختم باید متحمل استرس زیادی می شدم، کلبه خانومو درست کردم و شروع کردم به نوشتن. تنها دلخوشیم نوشتن بود. زیاد توی قید و بند پرداختن به جینگیلیزاسیون وبلاگم نبودم. نه عکسی نه قالبی نه هنری نه .... خلاصه این شد که خودتونم دیدید چی شد!
این شد که حدود یک سال و چهار ماه مثلا نوشتم. همیشه جاهای دیگه توی واقعیت هم نوشتهام. شاید هم روزهای بعدی با یه وبلاگ دیگه با یه موضوع دیگه برگردم. (اگر برگشتم خبرتون می کنم. چون قدر شما دوستای خوب رو می دونم. حداقل در همین حد!) شایدم نه! خیلی حوصلهی فکر آینده رو ندارم. یعنی دارم اما شاید چدان عجله ای نداشته باشم. سر فرصت و آروم آروم بهش بپردازم.
تکراری تکراری! یه پست خداحافظی یا هر چی دیگه که می خواهی اسمشو بذاری، با نثر شکسته ای که آلوچه بدش میاد! ولی همیشه مهمترین چیز توی نوشتن برام این بوده که اون چه می نویسم با دلم رو راست باشه. حالا هم این طوری دلم راحته که این جوری بنویسم.
نوشتن ساده ترین و دم دست ترین و مشکل ترین کاریه که همیشه همدم من بوده. قطعا از اون جدا نمی شم ولی از کلبه خانوم، چرا! قصد دارم تمومش کنم!
دوستام هم که اکثرا نامرئی شدن! منم میرم به جمع اونا. می دونید خوب بالاخره یه درصدی از جذابیت این جا نوشتن به دوستایی هست که پیدا می کنی. وقتی اونا نباشن اون درصد هم از بین میره.
دیگه تحمل ندارم که دوستای خوبم منتظر من باشن که بالاخره بعد یه ماه نازمو بذارم کنار و یه پست کوتاه و کم شماره بزنم. خوب خیال همه رو راحت می کنم و تمومش می کنم. نه که چیزی نداشته باشم که بنویسم. نه! درست همزمان با کم نوشتن در این جا یه دفتر صد برگی رو به اتمامه! توی همین چند ماه اخیر.
هم چیزو همه جا نمی شه گفت.
ولی هیچ چیز هم نمی شه از شما نگفت. گفتم. واضح یا در لفافه. اختصاصی یا عمومی. همه چیز گفتم ازتون. چون شما همه چیز من بودید. چون شما بیشترین دغدغهی روزهای من بودید. چون شما همون صفحهی پشتی زندگی من بودید که تکه های زندگیمو پشتیبانی می کردید. چون شما دستمو توی اشتباه چیدن ها گرفتید. و تکهی درست پازل رو به دستم دادید. چون شما.... چی بگم ازتون که نه کلمه ها یاریم می کنن نه کسی درک خواهد کرد که چی می گم. اگر کمکم کنید اون وقت نه فقط نوشتنم که همه چیزهام می شن برای شما و در راه شما.
پایان سال قبل آرزو می کردم که شما این شبیه زندگی رو توی سال ۸۵ تمومش کنید و با ظهورتون به زمین و زمان جان ببخشین. می خوام بگم پایان امسال هم همین دعا رو می کنم. تمام لحظه هام همین دعا رو می کنم. چون الان دیگه به هر طرفم که نگاه می کنم عنایت شماست. نه این که بیایید که زندگی من بهتر بشه. بیایید که قلبتون که پاک ترین قلب عالمه شاد بشه. بیایید که گرفتاریتون که بزرگترین گرفتاری عالمه برطرف بشه.
به امید دیدار شمایی که تمام جمله های عاطفی و به نظر برخی عاشقانه ی نوشته های من، خطاب به شما بود!
اللهم عجل لولیک الفرج!
اللهم عجل لولیک الفرج!
اللهم عجل لولیک الفرج!
یا علی!
خاله شدم، خاله شدم، مبارکه!
۱. سلام!
۲. خوب، بالاخره چشممون به جمال جینگولیت روشن شد!
الاهی قربون اون دماغ پف منگولای قرمزت بره خاله! ولی خداییش کم لطفیت مشهود بود. آخه مامان بیچاره این هم زحمت کشیده برات، انصاف بود بری بشی عین عمه جان و بابا جان؟؟؟! اکشال نداره! این بزرگ ترین خبطتتو می بخشم ولی دیگه تکرار نشه ها! ضمنا یادت باشه حالا که اسمت با خاله جان وسطی یکی شده، حواستو جمع کن باید عینا خودم باشی ها! سرتق و پدر در بیار! آفنر! یه جایزه پیش خاله داری. شنیدم از پنج صبح اولین روز عمرت تا ۲۴ ساعت بیدار بودی و گریه کردی و شکمویی کردی! آفرین! آفرین! می گن فرزند حلال زاده به دایی اش می ره. اگه نداشته باشه به سرتق ترین خاله اش می ره!!!

۳. ما که باکی نداریم. همون جوری که تا حالا سور خوردین، سور این یکی رو هم می خورین!
۴. آدم ده صبح تصمیم بگیره که ظهر، اولین مهمونی عمرشو بده! چــــــــــــه شود!
۵. آق حورایی داره یکی از نکته های روان شناسی نوین رو می گه: مشکلات زندگی تونو نفی کنید. بپوشونید. از به کار بردن این جمله ها پرهیز کنید: کمرم داره نصف میشه! سرم داره می ترکه! از خستگی لهم! زندگیم جهنمه! بعد می گه اینا رو که به کار نبرید هیچ، حتی بدون اگزجره هم مشکلاتتونو اعلام نکنید: کمرم درد می کنه! سرم منگه! خیلی خسته ام! زندگیم سخت می گذره! بلکه همشونو نفی کنید. حتی توی ذهنتون هم تکرارشون نکنید. گرفتاری های زندگی خود را (هرچند بزرگ) انکار کنید/ حضرت محمد صلوات الله علیه و آله.
۶. مدتی بود که یه سوال توی راهی که سال ها دارم طی اش می کنم، بی جواب مونده بود. یعنی از وقتی اومده بود ادامه ی راه برام پوچ بود. اون روز که مجبور بودم سه ربع ساعت بی کار روی صندلی بنشینم، فکری اومد توی ذهنم و صد البته نپخته، اما باید سبک سنگینش کنم. اگه بشه کاری کرد، همین یه کاره. به نوعی همون راهیه که هم راه اول رو داره هم راه دوم رو منهای تناقضاتشون. به خاطر همینه که می گم اگه بشه کاری کرد همین یه کاره. 
۷. یکی بود که می گفت موهبت شعر گفتن ازش گرفته شده. راستشو بخواهید تنها جمله ایی که می تونم توی وصف حال این چند وقت خودم بگم همینه: موهبت این جا نوشتن ازم گرفته شده. شایدم همون دلیل همیشگی باشه. مدت هاست کتاب نخوندم. نه که هیچی! ولی اونی که قلمم دوست داره نخوندم. امیدوارم حدس دوم باشه. 
۸. باز با ما سری از ناز گران دارد یار/ نکند باز دلی با دگران دارد یار. یادش به خیر! شهریار و شعرهاش عجب همدمی بودن برام. 
۹. یا علی!
