پدر...
۱. سلام!
۲. وبلاگم خیلی غمگین می شه با این پستی که می خوام بزنم و با حال و هوای این روزهای خودم هم اصلا سازگار نیست. اما بذار دلم قدری آروم بگیره...
پدر کوهی است که اگر از دستش بدهی هیچ چیز جایش را نمی گیرد...
خبر فوت پدر یکی از بهترین و بزرگ وارترین دوستانم، به شدت منقلبم کرده.
ریحانه و هانیه ی عزیز!
از خدا براتون طلب صبر می کنم. و دعا می کنم پدرتون لحظه های سختشو به کمک اربابی که همیشه خدمت گزار صدیقش بود، به آسونی بگذرونه.
۳. یا علی!
این یک خداحافظی نیست، هرگز!
۱. سلام!
۲. شب قدر هم قدرت را ندانستند...
شب ای شب من ز بینوایی نوای مرغ سحر نیاید
از این شبستان ز سرد مهری فروغ صبحی به در نیاید
چه شد که خورشید به زرفشانی ز بام نیلی دگر نتابد
چه شد که دیگر به نقره پاشی به دامن شب قمر نیاید
چو نی دل من به شور بختی گهی بگرید گهی بنالد
که روز شادی دگر نبیند که شام محنت به سر نیاید
مگر علی را به تیغ بیداد به خانه ی حق به خون کشیدند
که نغمه ی او به ذکر یارب به گوش جان ها دگر نیاید
چرا دل من به صبح خیزی ز کوفه امشب خبر نگیری
ز عرش داور مگر به مسجد ز داغ جانش خبر نیاید
شکافت فرقی که تا قیامت از این مصیبت به نامرادی
به جام هستی به ساغر دل به غیر لخت جگر نیاید
سزد زمین را دگر نجنبد سزد زمان را دگر نپاید
وفا نماند صفا نماند سحر نیاید سحر نیاید
مشفق کاشانی
۳. بليط رفتن است مانده روی دستهای من
در اين همه مسافر حرم نبود جای من؟
رفته ام «نجم آسمان» بليط ها را پس داده ام. از چهارراه قنات يک سر ماشين گيرم مي آيد برای نوبنياد. از صبح منگ منگم. «لعنتی حس غریب، لعنتی باد لطیف، لعنتی ابر سیاه...» آدم ها، ماشين ها، ساختمان ها را فقط تماشا می کنم. ذهنم از هر تحليلی خسته است. باران، عشقی و نم نم می زند و می رود. باز پياده سوار می شوم به سمت مينی سيتی. پل عابر پياده نگه می دارد. می روم آن سمت. کيوسک روزنامه فروشی و نگهبانی. مثل هميشه با تمسخر می پرسد: خانوم! شما؟ هيچ وقت نفهميدم لحنش برای چی تلخی و تمسخر دارد. با همه هم همين طور است. می گویم: کتابخانه. سربالايی تا رسيدن به سرمنزل مقصود، عليرغم سرگيجه به سرعت طی می شود. کليد و خودکار و گوشی و پاپکو را برمی دارم و می روم داخل. قدم اول می ايستم. نفس عميق، که فضای معطرش برود تا ته شش هايم. بعد از سمت چپ نگاهم را می چرخانم تا ميز امانت، يعنی مقر مستر محمدی جانباز مهربان. مرجع های لاتين، که يک قفسه اش نصيب من شد برای سورت. و تمام «A» تا «HK» که تا وسط های «حقوق» تمامش را سورت کردم. سقف مدور و پنجره های دور تا دور بلند، که گهگاه کرکره های عموديش رفته اند کنار. اعتراف می کنم که بوی در جا زدن هنوز می آيد با آن مدير متحجر. ولی باز هم دوستش دارم. هوای ابری از پنجره ها انگار می خواهد بيايد تو بنشيند روی قلبت و نفست را تنگ کند. می روم سمت قفسه ها. مهتابی ها می کوشند راهروهای تنگ و باريک را روشن کنند. يک راست می روم به منتها اليه سمت چپ. دو تا قفسه ی «Z». اول نگاهم را روی تک تک عناوين آرامش می دهم. بعد به جستجوی کتاب خودم. برش مي دارم و يک جستجو در رايانه. سيستم هنوز عيب های خودش را دارد. حتما مثل همیشه بوجَه نبوده برای تعويض سيستم! باز هم لابه لای قفسه ها می گردم. يکيش نيست. آقای محمدی می گويد امانت نرفته يا صحافی است يا گم شده! صحيح! حالا رسما کارم تمام است ولی عشقا نه!!! ۸ تا قفسه ی «PIR» فرياد می کشند انگار. می روم. يک دور تماشا و بعد مزمزه کردن هر چی دم دستم است. عقربه ی ساعتم از من اجازه نمی گيرد که می گذرد. دو تا نخوانده در کمال تعجب می يابم از نويسنده ی محبوب. امانت از سه کتاب به پنج کتاب تغيير کرده. آقای محمدی مهربان مثل همیشه کارت کتابخانه ی مرکز تهران را بهم بر می گرداند و کارت مرکزی را بر می دارد که مبادا لازمم بشود و پیشم نباشد. تا خانه از کت و کول می افتم، اما مطمئنم می ارزد.
۴. هيچ نيازی به فانوس نبود. کاملا هم روشن بود برای چه من اين گونه ام و برای چه تو... هنوز هم واژه ها راستی نمی توانند حسم را بيان کنند...
۵. هوای روی تو دارم نمی گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
های و هوی زندگی... تو نيستی... بی قراری روزها و شب ها... تو نيستی... تمام شد ماه مبارک... تو نيستی... کتاب، درس، دانشگاه... تو نيستی... مهمانی، قيل و قال، نقل و قول... تو نيستی... لباس، آرايشگاه، گل، سالن، تاج، تور، خانه، آتليه... تو نيستی... ثانیه ها، دقیقه ها، ساعت ها، روزها، ماه ها، سال ها، جوانی... تو نیستی... گناه، پشیمانی، شرم، توبه... تو نیستی... بی تابی، بی تابی، بی تابی... تو نیستی... پس گل های آفتاب گردان کدام يک از اين روزهای بلند و کش دار و نفس گير، سرهای طلايی شان را پشت به مشرق بلند کنند و طلوع آفتاب رويت را شادی کنند؟
طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
ز سمت «مغرب» جغرافيای انساني
۶. فقط سه روز است که چنار کوچولوهای آپارتمان روبه رو را از پنجره ی اتاقم نديده ام. سر تا به پا آتش گرفته اند. برگ ريزان شروع می شود.
۷. چی شد که هم چين شد؟ يعنی به دنيا اومدم؟ يعنی شد چند سالم؟ يعنی چی اون موقع؟
- وا! گيج!
۸. آخرين برگ سفرنامه ی باران اين است:
که زمين چرکين است!
شفيعی کدکنی
۹. تمام شد. مثل هميشه ی روزگار. سفره را بر چيدند. روزها گذشت. هر نفس قدمی است به سوی مرگ. که حق است و دور نيست...
۱۰. کم می نويسم، چون کم می خوانم، چون کم وقت می کنم. اگر شد می آیم می نویسم. اگر نشد ببخشيد! اگر هم قابل بخشش نيست، نبخشيد. تمام که شد روزهای سرشلوغيان بازی، برمی گردم. اين يک خداحافظی نيست!
۱۱. این جا رو! «سه روایت معتبر»ش یکی از هدایای تولدم بود.
۱۲. یا علی!
