باز هم مهمانی خدا...

 

 

1. سلام!

 

 

2. فضاهای زنانه، دغدغههای زنانه... زویا پیرزاد قلمش آرام است. تیز و پرنیش و کنایه نیست. منحنیست! با این حال هنوز هم برایم سوال است که چطور "چراغها را من خاموش می کنم" برنده جایزهی گلشیری شده بود!

سه کتاب/ زویا پیرزاد

شما که غریبه نیستید/ هوشنگ مرادی کرمانی

نفس/ احمد شاکری

بادبادک باز/ خالد حسینی (همونيه که دنبالش می گشتم و نويسنده اش افغانه.)

و ...

 

 

3. زینب! یادت هست؟ من هیچ وقت یادم نمیرود. انگشتانت را لای موهایت فرو کردی و یک مکث طولانی. بعد پریشان به چشمهایم زل زدی: فقط وقتی عاشق میشوی می فهمی دوری چقدر سخت است... فاطمه! باور کن از وقتی ازدواج کردهام تازه فهمیدهام ما برای او هیچ نیستیم! هیچ! نه محبتی که از او به دل داریم محبت واقعیست، نه فراقش راستی راستی زندگیمان را سخت کرده و نه مویههایمان مویههای انتظار است...

زینب! کجایی دوست من؟ وقتی تو، تویی که همه میدانند چقدر دوستش داری و اصلا به خاطر او زندهای و تمام هستیات به نام اوست، این جملهها را بگویی من باید چه کنم؟ جز این که حالا بعد از گذشت یک سال و اندی، بنشینم به جملههایت فکر کنم و تصدیقشان کنم....

 

 

4. قوانین زندگی در عین استحکام باید کِش بیایند. "هوش عاطفی" یا همان “EQ”. وگرنه با تغییر ناگهانی نقشها و وظایف اجتماعی نمیشود همچنان موفق بود.

 

 

5. خداییاش این زنعمو شدن هم عالمی دارد برای خودش. اصلا عشق میکند مرا زنعمو صدا میکند. اینها به کنار، این که یکهو خبرت کنند که همزمان داری خاله و زندایی هم می شوی با حال است. این همه عنوان یکهویی گیجم کرده. سر فرصت قربانصدقهات هم میروم عسل ِ خاله!

 

 

6. خدا را چگونه شناختی؟

ـ از این که شادم و ناگهان غمگین میشوم. از این که دلم به چیزی تمایل دارد و ناگهان علاقهام بریده میشود. از این از علم به جهل در میآیم و از جهل به علم... می فهمم کسی دیگر مرا میچرخاند. میفهمم تنها خودم نیستم. کس دیگری هم هست.

(مضمونی از سخنان امیرالمؤمنین) کافیست تنها یکیاش را تجربه کنید، خدا را قطعا خواهید دید.

 

 

7. من هی خیال میکنم خودم تایپ یادم رفته. هی سرزنش می کنم خودم را: ببین! این هم از عواقب قهر طولانی مدت از کیبورد. هی می خواهم "ز" تایپ کنم، می شود: "زط". هی می خواهم "ی" تایپ کنم، میشود: "یز"!!!!!!!! جل الخالق! بعد از کمی تحقیق و تفحص و جستجو میفهمم که: ای خدا! من از دست شماها سر به کدوم بیابون بذارم. صد دفه گفتم این جا چایی و قهوه نخورید. حالا باید حتما تاکید هم بکنم که شیرهی زولبیا بامیهای رو که با چایی می خورید روی کیبورد نریزید، تا دکمهها به هم نچسبند؟"

 

 

8. حساس، زود رنج، پر توقع!

 

 

9. ـ خوب شما شروع میکنید یا من سوالامو بپرسم؟

ـ نه خواهش میکنم! شما بفرمایید. من هم میپرسم بعدش.

ـ خوب! شما سلام دارید؟

ـ .... ممممم! یعنی چی؟

ـ یعنی: شما سلام دارید؟

ـ ....اهم! خوب پرسیدم یعنی چی؟ (تحکم صدا بیشتر میشود.)

ـ سلام دیگه خانوم محترم! سلام!

ـ علیک سلام! کوفت و سلام! پسرهی .... پاشو برو بیرون. این چه وضع سوال پرسیدنه؟ (در وضعیت داد و هوار!)

ـ اوه! خانوم محترم! خواهش میکنم! خودتونو کنترل کنین! نه! اون میوهها برای خوردنه نه برای شوت کردن! تقاضا میکنم! دسته گل رو نـــــــــــــه! بفرمایید بشینید. من توضیح میدم:

(یکهو وسط مجلس خواستگاری صدای اون آقاهه که همیشه تبلیغاتو می خونه پخش میشه:)

س        سرعت

ل          لبخند

ا           امنیت

م          مهارت

سرعت، لبخند، امنیت، مهارت در بانک تجارت!

تق تق! بزنید به تخته! اصلا همینجور خلاقیت فوران میکند. طرح تبلیغ سیستم بانک تجارت. چه کنیم دیگر!

 

 

10. دایرهالمعارف یک بچهی گوگولی:

آپیش: آقا پلیس

تاپتاپ: قلب

آمپیش: جرثقیل (طی تلفظ آم، جرثقیل بالا میرود، و طی تلفظ پیش، چیزی از بالای جرثقیل پایین می افتد!!!)

تاپتاپ چیچی: تاپ سواری

درو ببند: در بی یُخ

یُخ: آب هلو (دو مورد اخیر طی یک سفر به شهر تبریز به این گوگولی القا شده!)

قامقام: ماشین

بق بقو: اردک

ای جان: خالهی مربوطه

دودو چیچی: قطار

هاپو: همهی حیوانات

مامان قا: مامان جان

 

 

11. کجا داری میری؟

ـ استرخ!

 

 

12. ـ مستقیم تا سر دولت؟

ـ بیا بالا!

در را باز میکنی و میپرم توی ماشین. شیشه را نصفه میدهم پایین. گلویم ملتهب است و سرم درد میکند. تنم داغ است. میگویم من میخوابم. رسیدیم بیدارم کن. چشمهایم را می گذارم روی هم. ترافیک و گرما بیداد میکند. صدای راننده بلند میشود:

سلام مادر! خوبی مادر؟...... آخه شما کجایی مادر؟ نمی گی پسرت تک و تنها چیکار باید بکنه؟ نه مادرش اومده کمکش نه مادر زنش؟.....آخه من که به شما و خاله گفتم دیشب بلیط بگیرین راه بیفتین..... گفته بودم یکی از همین روزاست...... دیشب هم بهتون گفتم که مهربان دردش شروع شده....... آخه تو نگفتی سید محمدت دست تنها باید چیکار کنه؟ به خدا دیشب یک آن هم نخوابیدم....... نه مادر.....ببین مادر....... نه عصبانی نیستم...... لابد خدا هم منو دوست نداشته که دیگه ولم کرده...... کفر نمی گم مادر...... خوب وقتی من مجبورم یه زن زائو رو با دو تا بچه بذارم گوشه بیمارستان پاشم برم مدرسه از صب التماس این همکار و اون دوست بکنم که یه خورده بهم قرض بدن...... تازه با بیمه شده 499 تومن....... آخه من از کجا بیارم؟همش به این دکتر خدا نشناس می گم بابا تو مرخصشون کن من تعهد می دم بیارم برات بقیهاشو..... آخه من معلم از کجام بیارم..... لابد خدا هم دوستم نداره دیگه، بهم نگاه نمی کنه، ولم کرده دیگه...... مجبور شدم حالا مهربانو بذارم تو بیمارستان تک و تنها با دو تا بچه...... پاشم بیام صد تومن صد تومن مسافر کشی تا اون 99 تومن در بیاد..... چهارصدو دادم موندم تو 99 تومنش......... نه مادر! ناشکری نمی کنم...... اما تو می تونستی کمک سید محمدت باشی...... نیومدی که..... نه تو اومدی نه خاله......... خداحافظ دیگه مادر، خداحافظ.....

هق هق مرد جوان تو گوشم می پیچد. عینکش را در می آورد و اشکهایش را پاک می کند. هم من قفل شدهام هم تو. می توانم حدس بزنم توی دلت چه غوغاییست. رسیدهایم سر دولت. پیاده میشویم. پیاده میرویم تا خانه. سر پیچ کوچهی آخر، سکوت را می شکنم: اگه نداشت پس این موبایلو و این پژو چی بودن؟ زمونه چقدر غریبه....

بالا رفتیم ماست بود، قصهی ما راست بود؟

یا

پایین اومدیم دوغ بود، قصهی ما دروغ بود؟

 

 

13. حس لطیف شدن قلب... حس پاک شدن و سبک شدن... حس جاری شدن ربنا توی رگها... حس دوست داشتن و دوست داشته شدن... حس شُکر، شُکر، شُکر. شُکر که اجازه داده است باز هم بندگیاش را بکنی... حس بخشوده شدن... حس نیاز و راز... بوی بال ملائک و نان تازه و قلقل سماور... حس آخرین افطارها و سحریهای خانهی پدری...

 

 

14. یا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٥