جان می رسد،‌جان می رسد...

۱. سلام!

۲. آدم مثلا نشسته باشد و با دوستانش خوش باشد و گل بگوید و گل بشنفد. آن هم چه دوستانی؟ دوستان درست و حسابی. صاف و صادق و پاک. بعد یک هو یک آدم جدید سر و کله اش پیدا بشود و بیاید توی این جمع. بعد بر حسب اتفاق یک جوری بشود که دیگر آدم نتواند برود پیش دوستانش. فقط گاهی یواشکی سرکی بزند. بگذرد و بگذرد و روزهایی بیاید که آدم جدید، گرفتار بشود و نتواند برود توی جمع آن هایی که دیگر حالا حسابی باهاشان عیاق شده. آن وقت پیش خودش فکر کند: اهه! یعنی همین حسی را که من الان دارم: دلم می خواهد بروم و نمی توانم، او هم همین حس را داشته؟؟ دیگر آدم جدید نمی تواند تصور کند که یک آدم جدیدِ جدید، بخواهد بیاید و جای او را پر کند.... حالا درست که اسمت این است، ولی دیگر قرار نبود این قدر هم رها بشوی. من که جای خالیت را خیلی حس می کنم با آن پست های کوتاه و عمیقت!

 ۳.پیراهنت  را که کنار خریدها گرفته بودیم، از جعبه در آوردم. سنجاق هایش را باز کردم و از بند یک مشت مقوا و طلق و زرورق رهاش کردم. گرفتمش زیر آب ولرم که هم رنگ پس ندهد و هم آهارش برود و آماده بشود برای اتو. بعد هم انداختمش روی بند تا آبش برود. ساده است. خیلی ساده. اما درون من طوفانی بود. بابا که آمده بود قفل را درست کند که نمی دید. خودم هم نمی دیدم. فقط صدا بود. صدای ریتم دار سینه زنی و هیاهو و سنج و طبل و شیون... حالا هم می خواهم بروم از ته کشو لباس مشکی های تبعید شده ی خودم را هم بیاورم بیرون. بعد هم می خواهم بروم سراغ قفسه، "پدر، عشق و پسر" را بردارم و یک نفس بخوانمش... همیشه عشق کرده ام با این قلم... آتش می زند قلمی که خود سوخته است...

۴. لم داده ای و برای خودت می لنبانی. هیچ فکر نمی کنی که به تو دارد لطف می شود. سیر که شدی تازه نطقت باز می شود. فلسفه می بافی برای خودت. برای چه باید این طور بشود؟ چرا؟ من.... چه باید کرد؟ ... چرا کسی.... همین طور می بافی. نه سر کلاف را می یابی نه تهش را. هی بدتر می پیچانیش به دور خودت و خودش. آخر کج فهم! نشسته ای حجم دریا را با کاسه ی عقلت اندازه می گیری؟ خوب معلوم است که سرریز می شود  و می زند به سرت. حجم دریا را با چشمانت هر چند کم سو، با قلبت، هر چند سیاه و سنگین، اندازه بگیر! بلند شو و تمام کن این چرندیاتت را. یک بار دیگر هم گفته ام:‌ این جا همه چیز قاعده ای جدید دارد: دل درک می کند و ...

۵. خوب حقیقتش این است من هم دلم برایت تنگ شده بود. بیش از آن که بفهمم. حالا خیلی بیش تر از قبل شبیه هم هستیم. وقتی می گفتی دیگر تاب موج ها را نداری که بیایند و بالا و پایینت کنند، کاملا می فهمیدم چه می گویی. آن هم تو که همیشه دلت دردسر می خواست انگار. مریضی بهانه بود. واقعا دلم می خواست ببینمت. نمی دانم چگونه به خاطر آن همه دوری و تنها گذاشتن، توضیحی بدم. اصلا نمی دانم چه توضیحی باید بدهم چه برسد به عذر خواستن. می دانی؟ ما هر دو، دیگری را جایگزین کرده بودیم. من تو را و تو مرا. به جای چیزی که هرگز هیچ چیز نمی تواند جایش را بگیرد. آن وقت اوضاع کمی به هم ریخت و همان شد که دیدیم. ولی حالا فقط دل هایمان برای هم است... به همین سادگی. جای هیچ چیز و هیچ کس را هم نگرفته. درست نشسته سر جای خودش!

۶. یک بسته چسب زخم دوارده تایی امروز تمام شد. چاقوها تیزند. زمین هم کج نیست!

۷. او گفت: تو رفتی و ترک های نبودنت را عمیق می شوم...من اما خطاب به تو می گویم:تو هستی و ترک های ندیدنت را عمیق می شوم...

 ۸. یا علی و بچه های علی!

  

نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٥