مثل همیشه: من و جای خالیت!
۱. سلام
۲. تمام این ده روز تا پیش از روز واقعه، فکر می کردم که شاید نرسم به آن روز. به این که شاید سهمیه ام از عمر دنیا تمام شود و من از خیلی چیزها محروم شوم. نمی دانم گفتنش شاید خیلی ساده باشد که نیست، ولی یاد کسانی که بودند و حالا دیگر نیستند، مدام فضای ذهنم را خط خطی می کرد که: می آید و اگر بیاید دستت بسته است. پس تا دیر نشده، شکر کن خدایی را که تو را به این روزها رساند. الحمدلله رب العاملین. رسیدم. رسیدم به عاشورا، به تاسوعا. یعنی رساندنم. بعد دادند. اجازه را هم دادند.... و حالا دیگر تمام شده. و مانده یک اندیشه: اگر این آخرین بار باشد، می خواهی چه کنی؟ دیگر به چه دل ببندی؟
۳. ظهر عاشورا جایی بودم. این اندیشه جانم را می سوزاند که: همه رفتند. همه را خواستند. همه را. تو مگر چه کرده ای که این چنین بی لیاقت مانده ای؟ چه کرده ای که این لطف بر جانت نمی نشیند؟ چه کرده ای؟ هان؟ چقدر دلم خواست و رانده شدم. چقدر تقلای بیهوده کردم و نشد. نخواستندم که نشد. در پایان تمام این کشمکش ها و قیل و قال ها، می شکنم که: خوب خانه ی خودشان است. در را به روی هر که بخواهند می گشایند. حتی اگر سال ها تمنای ورود کرده باشی و بر در خانه به گدایی ذوب شده باشی.
فکرها مغزم را می خوردند که کسی گفت: زائری از حریمش بازگشته و دو پرچم سرخ برایتان به امانت آورده، بر سرتان می گردانیم تا غبار "این الطالب بدم المقتول بکربلا" بر جانتان بنشیند.
و آمدی. مرا نخواندی اما بخشی از حریمت را به سویم فرستادی تا آبی باشد بر آتش. که شعله ورترش کرد. نمی دانم. اما خیال کردم شاید این احسانت به گونه ای سپاس بود برای ... نمی دانم. هیچ نمی دانم. مغزم از تحلیل باز مانده. تو خود تمام کن این غائله را که در قلبم به پا گشته است.
۴. خیلی سنگین بود. ورای طاقت گنه کاریم بود. ولی خواندم به هر سختی. خواندم تا شاید همدردی کنم کمی از مویه هات را در مصیبت جدت:... السلام علی الشیب الخضیب، السلام علی الخد التریب... و راین النساء جوادک مخزیا...علی الخدود لاطمات، الوجوه سافرات... و بعد العز مذللات... آن شب وقتی کنار خیابان منتظر ماشینی ایستاده بودیم، چهار شتر را از آن سوی خیابان بردند. نه برگ و بالی، نه زین و پالانی، نه... آن وقت شد که آن عبارت آخری را کمی فهمیدم. چگونه عقیله ی عزیز بنی هاشم، در مقابل یک لشکر چشم ِ دریده، خود را از این شتر به تنهایی بالا کشیده؟ درست که قامت بلندش را از پدر و مادر به ارث برده بوده، ولی مگر قامتی هم برای زینب سلام الله علیها باقی مانده بود پس از غروب؟
۵. برای تو که می خوانیش.
۶. یا علی!
نظرات ()
