اسمشو هر چی می خوای بذار!

سلام!

بازم یه پست بی شماره‌ی دیگه. اسمشو هر چی می خواهی بذار. یه روزهایی بود که به شدت تنها بودم. برای آرامش گرفتن و گذروندن زندگی‌ای که اگه به واقعیتش می پرداختم باید متحمل استرس زیادی می شدم،‌ کلبه خانومو درست کردم و شروع کردم به نوشتن. تنها دلخوشیم نوشتن بود. زیاد توی قید و بند پرداختن به جینگیلیزاسیون وبلاگم نبودم. نه عکسی نه قالبی نه هنری نه .... خلاصه این شد که خودتونم دیدید چی شد!

این شد که حدود یک سال و چهار ماه مثلا نوشتم. همیشه جاهای دیگه توی واقعیت هم نوشته‌ام. شاید هم روزهای بعدی با یه وبلاگ دیگه با یه موضوع دیگه برگردم. (اگر برگشتم خبرتون می کنم. چون قدر شما دوستای خوب رو می دونم. حداقل در همین حد!) شایدم نه!‌ خیلی حوصله‌ی فکر آینده رو ندارم. یعنی دارم اما شاید چدان عجله ای نداشته باشم. سر فرصت و آروم آروم بهش بپردازم.

تکراری تکراری! یه پست خداحافظی یا هر چی دیگه که می خواهی اسمشو بذاری، با نثر شکسته ای که آلوچه بدش میاد! ولی همیشه مهمترین چیز توی نوشتن برام این بوده که اون چه می نویسم با دلم رو راست باشه. حالا هم این طوری دلم راحته که این جوری بنویسم.

نوشتن ساده ترین و دم دست ترین و مشکل ترین کاریه که همیشه همدم من بوده. قطعا از اون جدا نمی شم ولی از کلبه خانوم، چرا! قصد دارم تمومش کنم!

دوستام هم که اکثرا نامرئی شدن! منم میرم به جمع اونا. می دونید خوب بالاخره یه درصدی از جذابیت این جا نوشتن به دوستایی هست که پیدا می کنی. وقتی اونا نباشن اون درصد هم از بین میره.

دیگه تحمل ندارم که دوستای خوبم منتظر من باشن که بالاخره بعد یه ماه نازمو بذارم کنار و یه پست کوتاه و کم شماره بزنم. خوب خیال همه رو راحت می کنم و تمومش می کنم. نه که چیزی نداشته باشم که بنویسم. نه!‌ درست همزمان با کم نوشتن در این جا یه دفتر صد برگی رو به اتمامه! توی همین چند ماه اخیر.

هم چیزو همه جا نمی شه گفت.

ولی هیچ چیز هم نمی شه از شما نگفت. گفتم. واضح یا در لفافه. اختصاصی یا عمومی. همه چیز گفتم ازتون. چون شما همه چیز من بودید. چون شما بیشترین دغدغه‌ی روزهای من بودید. چون شما همون صفحه‌ی پشتی زندگی من بودید که تکه های زندگیمو پشتیبانی می کردید. چون شما دستمو توی اشتباه چیدن ها گرفتید. و تکه‌ی درست پازل رو به دستم دادید. چون شما.... چی بگم ازتون که نه کلمه ها یاریم می کنن نه کسی درک خواهد کرد که چی می گم. اگر کمکم کنید اون وقت نه فقط نوشتنم که همه چیزهام می شن برای شما و در راه شما.

پایان سال قبل آرزو می کردم که شما این شبیه زندگی رو توی سال ۸۵ تمومش کنید و با ظهورتون به زمین و زمان جان ببخشین. می خوام بگم پایان امسال هم همین دعا رو می کنم. تمام لحظه هام همین دعا رو می کنم. چون الان دیگه به هر طرفم که نگاه می کنم عنایت شماست. نه این که بیایید که زندگی من بهتر بشه. بیایید که قلبتون که پاک ترین قلب عالمه شاد بشه. بیایید که گرفتاریتون که بزرگترین گرفتاری عالمه برطرف بشه.

به امید دیدار شمایی که تمام جمله های عاطفی و به نظر برخی عاشقانه ی نوشته های من، خطاب به شما بود!

اللهم عجل لولیک الفرج!

اللهم عجل لولیک الفرج!

اللهم عجل لولیک الفرج!

یا علی!

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥

خاله شدم، خاله شدم، مبارکه!

 

۱. سلام!

 

۲. خوب، بالاخره چشممون به جمال جینگولیت روشن شد! الاهی قربون اون دماغ پف منگولای قرمزت بره خاله! ولی خداییش کم لطفیت مشهود بود. آخه مامان بیچاره این هم زحمت کشیده برات،‌ انصاف بود بری بشی عین عمه جان و بابا جان؟؟؟! اکشال نداره!‌ این بزرگ ترین خبطتتو می بخشم ولی دیگه تکرار نشه ها!‌ ضمنا یادت باشه حالا که اسمت با خاله جان وسطی یکی شده،‌ حواستو جمع کن باید عینا خودم باشی ها!‌ سرتق و پدر در بیار!‌ آفنر!‌ یه جایزه پیش خاله داری. شنیدم از پنج صبح اولین روز عمرت تا ۲۴ ساعت بیدار بودی و گریه کردی  و شکمویی کردی!‌ آفرین! آفرین!‌ می گن فرزند حلال زاده به دایی اش می ره. اگه نداشته باشه به سرتق ترین خاله اش می ره!!!

 

۳. ما که باکی نداریم. همون جوری که تا حالا سور خوردین،‌ سور این یکی رو هم می خورین!

 

۴. آدم ده صبح تصمیم بگیره که ظهر، اولین مهمونی عمرشو  بده! چــــــــــــه شود!

 

۵. آق حورایی داره یکی از نکته های روان شناسی نوین رو می گه:‌ مشکلات زندگی تونو نفی کنید. بپوشونید. از به کار بردن این جمله ها پرهیز کنید:‌ کمرم داره نصف میشه!‌ سرم داره می ترکه! از خستگی لهم! زندگیم جهنمه! بعد می گه اینا رو که به کار نبرید هیچ،‌ حتی بدون اگزجره هم مشکلاتتونو اعلام نکنید: کمرم درد می کنه! سرم منگه! خیلی خسته ام! زندگیم سخت می گذره! بلکه همشونو نفی کنید. حتی توی ذهنتون هم تکرارشون نکنید. گرفتاری های زندگی خود را (هرچند بزرگ) انکار کنید/ حضرت محمد صلوات الله علیه و آله.

 

۶. مدتی بود که  یه سوال توی راهی که سال ها دارم طی اش می کنم، بی جواب مونده بود. یعنی از وقتی اومده بود ادامه ی راه برام پوچ بود. اون روز که مجبور بودم سه ربع ساعت بی کار روی صندلی بنشینم، فکری اومد توی ذهنم و صد البته نپخته، اما باید سبک سنگینش کنم. اگه بشه کاری کرد،‌ همین یه کاره. به نوعی همون راهیه که هم راه اول رو داره هم راه دوم رو منهای تناقضاتشون. به خاطر همینه که می گم اگه بشه کاری کرد همین یه کاره.

 

۷. یکی بود که می گفت موهبت شعر گفتن ازش گرفته شده. راستشو بخواهید تنها جمله ایی که می تونم توی وصف حال این چند وقت خودم بگم همینه: موهبت این جا نوشتن ازم گرفته شده. شایدم همون دلیل همیشگی باشه. مدت هاست کتاب نخوندم. نه که هیچی! ولی اونی که قلمم دوست داره نخوندم. امیدوارم حدس دوم باشه.

 

۸. باز با ما سری از ناز گران دارد یار/ نکند باز دلی با دگران دارد یار. یادش به خیر! شهریار  و شعرهاش عجب همدمی بودن برام.

 

۹. یا علی!

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥

مشکات خانوم،‌ خوش اومدی!

۱. سلام!

 

۲. چرا خانم ها "جکی جان" را دوست ندارند و برعکس آقایان عاشق بزن بزن هستند؟ چون وقتی جکی جان می زند و شیشه خورد می کند و فروشگاه را  داغون می کند، ما احساس می کنیم بر طبق وظیفه، پشت سر او باید راه برویم و خرابکاری هایش را جمع کنیم، مرتب کنیم، جارو بزنیم و گردگیری کنیم!

 

۳. پارک، با چنارهای بلند و قدیمی اش خیلی قشنگ و باصفاست. ولی حیف که کاج ندارد!

 

۴. (8/11/1385) بالاخره چشممان به یکی از شونصد کوچولوی در راه، روشن شد! تا حالا آدمی را که پنج ساعت در این دنیا زندگی کرده باشد ندیده بودم. هی اِنقَد اِنقَد می کرد! علی آقا! پدر شدن خوش می گذره؟ دیروز که ولیمه را نوش جان کردیم، تازه اوضاع رسمیت گرفت. مبارکات باشد! این قدر هم نگران شوهر دادنش نباشید. آن هم جزء رزق و روزیش است که خدا وعده داده می دهد!

 

۵. زونکن! {زبون درازی بد}

 

۶. دلایل دیر به دیر آپ کردنم را (در حالی که شرایط درست مثل قبل است) خودم می دانم. ولی لزومی ندارد آدم همه تحلیل هایش را داد بزند. ردیف 3 یا 4 از نظر اهمیت، برمی گردد به همان صفت محبوب مالیخولیا که هنوز هم دوستش دارم. حیف که بخش عمده ای از این موهبت را ناخودآگاه از دست داده ام. آن وقت این جوری می شود که کلبه خانوم دیر به دیر آپ می کند. کلبه خانومی که کلبه ای (مجموعه ای) از خودنویس سناتور، کاج، مصطفی مستور، شومینه، نوشتن و نوشتن و نوشتن، بته جقه، غزل، اسماعیل فصیح، کتاب، کتاب و کتاب و مالیخولیاست.

 

۷. توی اتاق عمل که همه چیز جوری طراحی شده که پزشک جراح بیشترین تمرکز را بر کارش داشته باشد و همه در خدمتش هستند، مصاحبه کردن سر عمل جراحی، یعنی چـــــــــــــه؟!!!

 

۸. به کمک مامان بزرگ، راننده آژانس و انواع و اقسام آدم هایی که زنگ می زنند، فهمیده ام، نفر قبلی که این جا می نشسته، کتابدار کتابخانه دربار شاه ایران بوده که البته دچار آلزایمر شده بوده! آخی! چه تفاهمی! آلزش نه! کتابداریش! جای دوده گرفته ی قفسه هاش، هنوز روی سقف که دوباره رنگ نخورده، هست. مامان بزرگ همچنان با عبارت "پیرمرده که خل وضع بود" یادش می کند. بنده خدا دکتر علوی! خدایی ش عجب زندگی! از آن همه جلال و شکوه و مقام، آدم بیفتد به آلز و همه تنهایش بگذارند و زندگی با خروارها کتاب در یک خانه ی کوچک.

 

۹. چند سال پیش مریم که طلایه دار جمع ما بود همیشه می گفت: "وقتی رفتید سر خونه زندگی خودتون اون موقع می فهمید ظرف شستن خونه ی مامان، چه مزه ای داره." به نظر منم خیلی خوشمزه است. همان کاری که به انواع حیل از دستش فرار می کردم!

 

۱۰. اس ام اس روز: در سامرا هنوز هم شام غریبان ادامه دارد. یا صاحب الزمان! تسلیت!

 

۱۱. نه این که تو تکه ی گم شده ی پازل باشی. همه را می چینم. کامل هم می شود. تو آن صفحه پشتی هستی که تمام تکه های زندگی مرا تکیه گاهی. اگر بروی، اگر برانیم، می ریزم،‌ از هم می پاشم،‌ تکه تکه می شوم...

۱۲. یا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٥

مثل همیشه: من و جای خالیت!

۱. سلام

 

۲. تمام این ده روز تا پیش از روز واقعه، فکر می کردم که شاید نرسم به آن روز. به این که شاید سهمیه ام از عمر دنیا تمام شود و من از خیلی چیزها محروم شوم. نمی دانم گفتنش شاید خیلی ساده باشد که نیست، ولی یاد کسانی که بودند و حالا دیگر نیستند، مدام فضای ذهنم را خط خطی می کرد که: می آید و اگر بیاید دستت بسته است. پس تا دیر نشده، شکر کن خدایی را که تو را به این روزها رساند. الحمدلله رب العاملین. رسیدم. رسیدم به عاشورا، به تاسوعا. یعنی رساندنم. بعد دادند. اجازه را هم دادند.... و حالا دیگر تمام شده. و مانده یک اندیشه: اگر این آخرین بار باشد، می خواهی چه کنی؟ دیگر به چه دل ببندی؟

 

۳. ظهر عاشورا جایی بودم. این اندیشه جانم را می سوزاند که: همه رفتند. همه را خواستند. همه را. تو مگر چه کرده ای که این چنین بی لیاقت مانده ای؟ چه کرده ای که این لطف بر جانت نمی نشیند؟ چه کرده ای؟ هان؟ چقدر دلم خواست و رانده شدم. چقدر تقلای بیهوده کردم و نشد. نخواستندم که نشد. در پایان تمام این کشمکش ها و قیل و قال ها، می شکنم که: خوب خانه ی خودشان است. در را به روی هر که بخواهند می گشایند. حتی اگر سال ها تمنای ورود کرده باشی و بر در خانه به گدایی ذوب شده باشی. 

فکرها مغزم را می خوردند که کسی گفت: زائری از حریمش بازگشته و دو پرچم سرخ برایتان به امانت آورده، بر سرتان می گردانیم تا غبار "این الطالب بدم المقتول بکربلا" بر جانتان بنشیند.

و آمدی. مرا نخواندی اما بخشی از حریمت را به سویم فرستادی تا آبی باشد بر آتش. که شعله ورترش کرد. نمی دانم. اما خیال کردم شاید این احسانت به گونه ای سپاس بود برای ... نمی دانم. هیچ نمی دانم. مغزم از تحلیل باز مانده. تو خود تمام کن این غائله را که در قلبم به پا گشته است.

 

۴. خیلی سنگین بود. ورای طاقت گنه کاریم بود. ولی خواندم به هر سختی. خواندم تا شاید همدردی کنم کمی از مویه هات را در مصیبت جدت:... السلام علی الشیب الخضیب، السلام علی الخد التریب... و راین النساء جوادک مخزیا...علی الخدود لاطمات، الوجوه سافرات... و بعد العز مذللات... آن شب وقتی کنار خیابان منتظر ماشینی ایستاده بودیم، چهار شتر را از آن سوی خیابان بردند. نه برگ و بالی، نه زین و پالانی، نه... آن وقت شد که آن عبارت آخری را کمی فهمیدم. چگونه عقیله ی عزیز بنی هاشم، در مقابل یک لشکر چشم ِ دریده، خود را از این شتر به تنهایی بالا کشیده؟ درست که قامت بلندش را از پدر و مادر به ارث برده بوده، ولی مگر قامتی هم برای زینب سلام الله علیها باقی مانده بود پس از غروب؟ 

 

۵. برای تو که می خوانیش. 

 

۶. یا علی!

 

 

 

 

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥

جان می رسد،‌جان می رسد...

۱. سلام!

۲. آدم مثلا نشسته باشد و با دوستانش خوش باشد و گل بگوید و گل بشنفد. آن هم چه دوستانی؟ دوستان درست و حسابی. صاف و صادق و پاک. بعد یک هو یک آدم جدید سر و کله اش پیدا بشود و بیاید توی این جمع. بعد بر حسب اتفاق یک جوری بشود که دیگر آدم نتواند برود پیش دوستانش. فقط گاهی یواشکی سرکی بزند. بگذرد و بگذرد و روزهایی بیاید که آدم جدید، گرفتار بشود و نتواند برود توی جمع آن هایی که دیگر حالا حسابی باهاشان عیاق شده. آن وقت پیش خودش فکر کند: اهه! یعنی همین حسی را که من الان دارم: دلم می خواهد بروم و نمی توانم، او هم همین حس را داشته؟؟ دیگر آدم جدید نمی تواند تصور کند که یک آدم جدیدِ جدید، بخواهد بیاید و جای او را پر کند.... حالا درست که اسمت این است، ولی دیگر قرار نبود این قدر هم رها بشوی. من که جای خالیت را خیلی حس می کنم با آن پست های کوتاه و عمیقت!

 ۳.پیراهنت  را که کنار خریدها گرفته بودیم، از جعبه در آوردم. سنجاق هایش را باز کردم و از بند یک مشت مقوا و طلق و زرورق رهاش کردم. گرفتمش زیر آب ولرم که هم رنگ پس ندهد و هم آهارش برود و آماده بشود برای اتو. بعد هم انداختمش روی بند تا آبش برود. ساده است. خیلی ساده. اما درون من طوفانی بود. بابا که آمده بود قفل را درست کند که نمی دید. خودم هم نمی دیدم. فقط صدا بود. صدای ریتم دار سینه زنی و هیاهو و سنج و طبل و شیون... حالا هم می خواهم بروم از ته کشو لباس مشکی های تبعید شده ی خودم را هم بیاورم بیرون. بعد هم می خواهم بروم سراغ قفسه، "پدر، عشق و پسر" را بردارم و یک نفس بخوانمش... همیشه عشق کرده ام با این قلم... آتش می زند قلمی که خود سوخته است...

۴. لم داده ای و برای خودت می لنبانی. هیچ فکر نمی کنی که به تو دارد لطف می شود. سیر که شدی تازه نطقت باز می شود. فلسفه می بافی برای خودت. برای چه باید این طور بشود؟ چرا؟ من.... چه باید کرد؟ ... چرا کسی.... همین طور می بافی. نه سر کلاف را می یابی نه تهش را. هی بدتر می پیچانیش به دور خودت و خودش. آخر کج فهم! نشسته ای حجم دریا را با کاسه ی عقلت اندازه می گیری؟ خوب معلوم است که سرریز می شود  و می زند به سرت. حجم دریا را با چشمانت هر چند کم سو، با قلبت، هر چند سیاه و سنگین، اندازه بگیر! بلند شو و تمام کن این چرندیاتت را. یک بار دیگر هم گفته ام:‌ این جا همه چیز قاعده ای جدید دارد: دل درک می کند و ...

۵. خوب حقیقتش این است من هم دلم برایت تنگ شده بود. بیش از آن که بفهمم. حالا خیلی بیش تر از قبل شبیه هم هستیم. وقتی می گفتی دیگر تاب موج ها را نداری که بیایند و بالا و پایینت کنند، کاملا می فهمیدم چه می گویی. آن هم تو که همیشه دلت دردسر می خواست انگار. مریضی بهانه بود. واقعا دلم می خواست ببینمت. نمی دانم چگونه به خاطر آن همه دوری و تنها گذاشتن، توضیحی بدم. اصلا نمی دانم چه توضیحی باید بدهم چه برسد به عذر خواستن. می دانی؟ ما هر دو، دیگری را جایگزین کرده بودیم. من تو را و تو مرا. به جای چیزی که هرگز هیچ چیز نمی تواند جایش را بگیرد. آن وقت اوضاع کمی به هم ریخت و همان شد که دیدیم. ولی حالا فقط دل هایمان برای هم است... به همین سادگی. جای هیچ چیز و هیچ کس را هم نگرفته. درست نشسته سر جای خودش!

۶. یک بسته چسب زخم دوارده تایی امروز تمام شد. چاقوها تیزند. زمین هم کج نیست!

۷. او گفت: تو رفتی و ترک های نبودنت را عمیق می شوم...من اما خطاب به تو می گویم:تو هستی و ترک های ندیدنت را عمیق می شوم...

 ۸. یا علی و بچه های علی!

  

نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٥

بازگشت کلبه خانوووم!

1. سلام!

2. احوال شوما؟ حالی شوما؟ خوبین شوما؟ منم خوبم!!! کجام؟ همین جا! اینم شد سوال؟

3. بالاخره درست شد. حالا چی جوریش بماند. یابنده جوینده است! پایان شب سیه سپید می باشد! هورا! هورا! هورا! داشتم کم کم هویت کلبه ای خودمو از دست می دادم. خیلی بد بود. ولی هر چی بود، باعث شد این اعتیاد به اینترتر از بین بره. یکی دیگه از فوایدش هم این بود که هر چی دلتون خواست گفتین. آه آدمی از دشمن هزار و پونصدتا ضربه بخورد ولی از دوست نخورد! گاماس گاماس. هر حرفی جوابی داره. فقط گیر کرده به دکمه آستینم. وگرنه...

4. برو بابا! امتحان چیه؟ مبانی علم حقوق کدومه؟! تازه نصفشو خوندی؟ فدای سرت! وبلاگو بچسب!

5. چایی می خوری با شوکولات گردولی دایاموند؟ که وسطش فندق داره و کاکائو؟

6. آقای کتابدار یک ماه و نیم تاخیر کتابامو بخشید! یازده هزار و دویست و پنجاه تومن به نفع اقتصاد خانواده! وووی!

7. همیشه آرزو داشتم همسایه ی بی بی جونم باشم. یا این که حداقل توی یه شهر باشیم و با کارای خیلی کوچیک دلشو شاد کنم. حالا گرچه این آرزو هنوز برآورده نشده، ولی مامان بزرگ اون قدر با محبته که توی این دو ماهه حسابی با هم جفت و جور شدیم. به قول مامان، اینا هیچ نیازی ندارن. فقط توجه می خوان  و محبت!

8. فیلن خداحافظ! یا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٥

پدر...

۱. سلام!

۲. وبلاگم خیلی غمگین می شه با این پستی که می خوام بزنم و با حال و هوای این روزهای خودم هم اصلا سازگار نیست. اما بذار دلم قدری آروم بگیره...

پدر کوهی است که اگر از دستش بدهی هیچ چیز جایش را نمی گیرد...

خبر فوت پدر یکی از بهترین و بزرگ وارترین دوستانم، به شدت منقلبم کرده.

ریحانه و هانیه ی عزیز!

از خدا براتون طلب صبر می کنم. و دعا می کنم پدرتون لحظه های سختشو به کمک اربابی که همیشه خدمت گزار صدیقش بود،‌ به آسونی بگذرونه.

۳. یا علی!

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥

این یک خداحافظی نیست، هرگز!

 

۱. سلام!


۲. شب قدر هم قدرت را ندانستند...
شب ای شب من ز بینوایی نوای مرغ سحر نیاید
از این شبستان ز سرد مهری فروغ صبحی به در نیاید
چه شد که خورشید به زرفشانی ز بام نیلی دگر نتابد
چه شد که دیگر به نقره پاشی به دامن شب قمر نیاید
چو نی دل من به شور بختی گهی بگرید گهی بنالد
که روز شادی دگر نبیند که شام محنت به سر نیاید
مگر علی را به تیغ بیداد به خانه ی حق به خون کشیدند
که نغمه ی او به ذکر یارب به گوش جان ها دگر نیاید
چرا دل من به صبح خیزی ز کوفه امشب خبر نگیری
ز عرش داور مگر به مسجد ز داغ جانش خبر نیاید
شکافت فرقی که تا قیامت از این مصیبت به نامرادی
به جام هستی به ساغر دل به غیر لخت جگر نیاید
سزد زمین را دگر نجنبد سزد زمان را دگر نپاید
وفا نماند صفا نماند سحر نیاید سحر نیاید
مشفق کاشانی


۳. بليط رفتن است مانده روی دستهای من
در اين همه مسافر حرم نبود جای من؟
رفته ام «نجم آسمان» بليط ها را پس داده ام. از چهارراه قنات يک سر ماشين گيرم مي آيد برای نوبنياد. از صبح منگ منگم. «لعنتی حس غریب، لعنتی باد لطیف، لعنتی ابر سیاه...» آدم ها، ماشين ها، ساختمان ها را  فقط تماشا می کنم. ذهنم از هر تحليلی خسته است. باران، عشقی و نم نم می زند و می رود. باز پياده سوار می شوم به سمت مينی سيتی. پل عابر پياده نگه می دارد. می روم آن سمت. کيوسک روزنامه فروشی و نگهبانی. مثل هميشه با تمسخر می پرسد: خانوم! شما؟ هيچ وقت نفهميدم لحنش برای چی تلخی و تمسخر دارد. با همه هم همين طور است. می گویم: کتابخانه. سربالايی تا رسيدن به سرمنزل مقصود، عليرغم سرگيجه به سرعت طی می شود. کليد و خودکار و گوشی و پاپکو را برمی دارم و می روم داخل. قدم اول می ايستم. نفس عميق، که فضای معطرش برود تا ته شش هايم. بعد از سمت چپ نگاهم را می چرخانم تا ميز امانت، يعنی مقر مستر محمدی جانباز مهربان. مرجع های لاتين، که يک قفسه اش نصيب من شد برای سورت. و تمام «A» تا «HK» که تا وسط های «حقوق» تمامش را سورت کردم. سقف مدور و پنجره های دور تا دور بلند، که گهگاه کرکره های عموديش رفته اند کنار. اعتراف می کنم که بوی در جا زدن هنوز می آيد با آن مدير متحجر. ولی باز هم دوستش دارم. هوای ابری از پنجره ها انگار می خواهد بيايد تو بنشيند روی قلبت و نفست را تنگ کند. می روم سمت قفسه ها. مهتابی ها می کوشند راهروهای تنگ و باريک را روشن کنند. يک راست می روم به منتها اليه سمت چپ. دو تا قفسه ی «Z». اول نگاهم را روی تک تک عناوين آرامش می دهم. بعد به جستجوی کتاب خودم. برش مي دارم و يک جستجو در رايانه. سيستم هنوز عيب های خودش را دارد. حتما مثل همیشه بوجَه نبوده برای تعويض سيستم!‌ باز هم لابه لای قفسه ها می گردم. يکيش نيست. آقای محمدی می گويد امانت نرفته يا صحافی است يا گم شده!‌ صحيح! حالا رسما کارم تمام است ولی عشقا نه!!! ۸ تا قفسه ی «PIR» فرياد می کشند انگار. می روم. يک دور تماشا و بعد مزمزه کردن هر چی دم دستم است. عقربه ی ساعتم از من اجازه نمی گيرد که می گذرد. دو تا نخوانده در کمال تعجب می يابم از نويسنده ی محبوب. امانت از سه کتاب به پنج کتاب تغيير کرده. آقای محمدی مهربان مثل همیشه کارت کتابخانه ی مرکز تهران را بهم بر می گرداند و کارت مرکزی را بر می دارد که مبادا لازمم بشود و پیشم نباشد. تا خانه از کت و کول می افتم، اما مطمئنم می ارزد.


۴.  هيچ نيازی به فانوس نبود. کاملا هم روشن بود برای چه من اين گونه ام و برای چه تو... هنوز هم واژه ها راستی نمی توانند حسم را بيان کنند...


۵. هوای روی تو دارم نمی گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
های و هوی زندگی... تو نيستی... بی قراری روزها و شب ها... تو نيستی... تمام شد ماه مبارک... تو نيستی...  کتاب، درس، دانشگاه... تو نيستی... مهمانی، قيل و قال، نقل و قول... تو نيستی... لباس، آرايشگاه، گل، سالن، تاج، تور، خانه، آتليه... تو نيستی... ثانیه ها، دقیقه ها، ساعت ها، روزها، ماه ها، سال ها، جوانی... تو نیستی... گناه، پشیمانی، شرم، توبه... تو نیستی... بی تابی، بی تابی، بی تابی... تو نیستی... پس گل های آفتاب گردان کدام يک از اين روزهای بلند و کش دار و نفس گير، سرهای طلايی شان را پشت به مشرق بلند کنند و طلوع آفتاب رويت را شادی کنند؟
طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
ز سمت «مغرب» جغرافيای انساني


۶. فقط سه روز است که چنار کوچولوهای آپارتمان روبه رو را از پنجره ی اتاقم نديده ام. سر تا به پا آتش گرفته اند. برگ ريزان شروع می شود.


۷. چی شد که هم چين شد؟ يعنی به دنيا اومدم؟ يعنی شد چند سالم؟ يعنی چی اون موقع؟
- وا!‌ گيج!


۸. آخرين برگ سفرنامه ی باران اين است:
که زمين چرکين است!
شفيعی کدکنی


۹. تمام شد. مثل هميشه ی روزگار. سفره را بر چيدند. روزها گذشت. هر نفس قدمی است به سوی مرگ. که حق است و دور نيست...


۱۰. کم می نويسم، چون کم می خوانم، چون کم وقت می کنم. اگر شد می آیم می نویسم. اگر نشد ببخشيد! اگر هم قابل بخشش نيست، نبخشيد. تمام که شد روزهای سرشلوغيان بازی، برمی گردم. اين يک خداحافظی نيست!


۱۱. این جا رو! «سه روایت معتبر»ش یکی از هدایای تولدم بود. 


۱۲. یا علی!

  

نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥

باز هم مهمانی خدا...

 

 

1. سلام!

 

 

2. فضاهای زنانه، دغدغههای زنانه... زویا پیرزاد قلمش آرام است. تیز و پرنیش و کنایه نیست. منحنیست! با این حال هنوز هم برایم سوال است که چطور "چراغها را من خاموش می کنم" برنده جایزهی گلشیری شده بود!

سه کتاب/ زویا پیرزاد

شما که غریبه نیستید/ هوشنگ مرادی کرمانی

نفس/ احمد شاکری

بادبادک باز/ خالد حسینی (همونيه که دنبالش می گشتم و نويسنده اش افغانه.)

و ...

 

 

3. زینب! یادت هست؟ من هیچ وقت یادم نمیرود. انگشتانت را لای موهایت فرو کردی و یک مکث طولانی. بعد پریشان به چشمهایم زل زدی: فقط وقتی عاشق میشوی می فهمی دوری چقدر سخت است... فاطمه! باور کن از وقتی ازدواج کردهام تازه فهمیدهام ما برای او هیچ نیستیم! هیچ! نه محبتی که از او به دل داریم محبت واقعیست، نه فراقش راستی راستی زندگیمان را سخت کرده و نه مویههایمان مویههای انتظار است...

زینب! کجایی دوست من؟ وقتی تو، تویی که همه میدانند چقدر دوستش داری و اصلا به خاطر او زندهای و تمام هستیات به نام اوست، این جملهها را بگویی من باید چه کنم؟ جز این که حالا بعد از گذشت یک سال و اندی، بنشینم به جملههایت فکر کنم و تصدیقشان کنم....

 

 

4. قوانین زندگی در عین استحکام باید کِش بیایند. "هوش عاطفی" یا همان “EQ”. وگرنه با تغییر ناگهانی نقشها و وظایف اجتماعی نمیشود همچنان موفق بود.

 

 

5. خداییاش این زنعمو شدن هم عالمی دارد برای خودش. اصلا عشق میکند مرا زنعمو صدا میکند. اینها به کنار، این که یکهو خبرت کنند که همزمان داری خاله و زندایی هم می شوی با حال است. این همه عنوان یکهویی گیجم کرده. سر فرصت قربانصدقهات هم میروم عسل ِ خاله!

 

 

6. خدا را چگونه شناختی؟

ـ از این که شادم و ناگهان غمگین میشوم. از این که دلم به چیزی تمایل دارد و ناگهان علاقهام بریده میشود. از این از علم به جهل در میآیم و از جهل به علم... می فهمم کسی دیگر مرا میچرخاند. میفهمم تنها خودم نیستم. کس دیگری هم هست.

(مضمونی از سخنان امیرالمؤمنین) کافیست تنها یکیاش را تجربه کنید، خدا را قطعا خواهید دید.

 

 

7. من هی خیال میکنم خودم تایپ یادم رفته. هی سرزنش می کنم خودم را: ببین! این هم از عواقب قهر طولانی مدت از کیبورد. هی می خواهم "ز" تایپ کنم، می شود: "زط". هی می خواهم "ی" تایپ کنم، میشود: "یز"!!!!!!!! جل الخالق! بعد از کمی تحقیق و تفحص و جستجو میفهمم که: ای خدا! من از دست شماها سر به کدوم بیابون بذارم. صد دفه گفتم این جا چایی و قهوه نخورید. حالا باید حتما تاکید هم بکنم که شیرهی زولبیا بامیهای رو که با چایی می خورید روی کیبورد نریزید، تا دکمهها به هم نچسبند؟"

 

 

8. حساس، زود رنج، پر توقع!

 

 

9. ـ خوب شما شروع میکنید یا من سوالامو بپرسم؟

ـ نه خواهش میکنم! شما بفرمایید. من هم میپرسم بعدش.

ـ خوب! شما سلام دارید؟

ـ .... ممممم! یعنی چی؟

ـ یعنی: شما سلام دارید؟

ـ ....اهم! خوب پرسیدم یعنی چی؟ (تحکم صدا بیشتر میشود.)

ـ سلام دیگه خانوم محترم! سلام!

ـ علیک سلام! کوفت و سلام! پسرهی .... پاشو برو بیرون. این چه وضع سوال پرسیدنه؟ (در وضعیت داد و هوار!)

ـ اوه! خانوم محترم! خواهش میکنم! خودتونو کنترل کنین! نه! اون میوهها برای خوردنه نه برای شوت کردن! تقاضا میکنم! دسته گل رو نـــــــــــــه! بفرمایید بشینید. من توضیح میدم:

(یکهو وسط مجلس خواستگاری صدای اون آقاهه که همیشه تبلیغاتو می خونه پخش میشه:)

س        سرعت

ل          لبخند

ا           امنیت

م          مهارت

سرعت، لبخند، امنیت، مهارت در بانک تجارت!

تق تق! بزنید به تخته! اصلا همینجور خلاقیت فوران میکند. طرح تبلیغ سیستم بانک تجارت. چه کنیم دیگر!

 

 

10. دایرهالمعارف یک بچهی گوگولی:

آپیش: آقا پلیس

تاپتاپ: قلب

آمپیش: جرثقیل (طی تلفظ آم، جرثقیل بالا میرود، و طی تلفظ پیش، چیزی از بالای جرثقیل پایین می افتد!!!)

تاپتاپ چیچی: تاپ سواری

درو ببند: در بی یُخ

یُخ: آب هلو (دو مورد اخیر طی یک سفر به شهر تبریز به این گوگولی القا شده!)

قامقام: ماشین

بق بقو: اردک

ای جان: خالهی مربوطه

دودو چیچی: قطار

هاپو: همهی حیوانات

مامان قا: مامان جان

 

 

11. کجا داری میری؟

ـ استرخ!

 

 

12. ـ مستقیم تا سر دولت؟

ـ بیا بالا!

در را باز میکنی و میپرم توی ماشین. شیشه را نصفه میدهم پایین. گلویم ملتهب است و سرم درد میکند. تنم داغ است. میگویم من میخوابم. رسیدیم بیدارم کن. چشمهایم را می گذارم روی هم. ترافیک و گرما بیداد میکند. صدای راننده بلند میشود:

سلام مادر! خوبی مادر؟...... آخه شما کجایی مادر؟ نمی گی پسرت تک و تنها چیکار باید بکنه؟ نه مادرش اومده کمکش نه مادر زنش؟.....آخه من که به شما و خاله گفتم دیشب بلیط بگیرین راه بیفتین..... گفته بودم یکی از همین روزاست...... دیشب هم بهتون گفتم که مهربان دردش شروع شده....... آخه تو نگفتی سید محمدت دست تنها باید چیکار کنه؟ به خدا دیشب یک آن هم نخوابیدم....... نه مادر.....ببین مادر....... نه عصبانی نیستم...... لابد خدا هم منو دوست نداشته که دیگه ولم کرده...... کفر نمی گم مادر...... خوب وقتی من مجبورم یه زن زائو رو با دو تا بچه بذارم گوشه بیمارستان پاشم برم مدرسه از صب التماس این همکار و اون دوست بکنم که یه خورده بهم قرض بدن...... تازه با بیمه شده 499 تومن....... آخه من از کجا بیارم؟همش به این دکتر خدا نشناس می گم بابا تو مرخصشون کن من تعهد می دم بیارم برات بقیهاشو..... آخه من معلم از کجام بیارم..... لابد خدا هم دوستم نداره دیگه، بهم نگاه نمی کنه، ولم کرده دیگه...... مجبور شدم حالا مهربانو بذارم تو بیمارستان تک و تنها با دو تا بچه...... پاشم بیام صد تومن صد تومن مسافر کشی تا اون 99 تومن در بیاد..... چهارصدو دادم موندم تو 99 تومنش......... نه مادر! ناشکری نمی کنم...... اما تو می تونستی کمک سید محمدت باشی...... نیومدی که..... نه تو اومدی نه خاله......... خداحافظ دیگه مادر، خداحافظ.....

هق هق مرد جوان تو گوشم می پیچد. عینکش را در می آورد و اشکهایش را پاک می کند. هم من قفل شدهام هم تو. می توانم حدس بزنم توی دلت چه غوغاییست. رسیدهایم سر دولت. پیاده میشویم. پیاده میرویم تا خانه. سر پیچ کوچهی آخر، سکوت را می شکنم: اگه نداشت پس این موبایلو و این پژو چی بودن؟ زمونه چقدر غریبه....

بالا رفتیم ماست بود، قصهی ما راست بود؟

یا

پایین اومدیم دوغ بود، قصهی ما دروغ بود؟

 

 

13. حس لطیف شدن قلب... حس پاک شدن و سبک شدن... حس جاری شدن ربنا توی رگها... حس دوست داشتن و دوست داشته شدن... حس شُکر، شُکر، شُکر. شُکر که اجازه داده است باز هم بندگیاش را بکنی... حس بخشوده شدن... حس نیاز و راز... بوی بال ملائک و نان تازه و قلقل سماور... حس آخرین افطارها و سحریهای خانهی پدری...

 

 

14. یا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٥

ما بی تو تا دنياست دنيايی نداريم!

1. سلام!

2. یا صاحب الزمان!

چه نام زیبایی داری. صاحب زمان. مولای لحظهها. سرور و رهبر تمای ساعتهای دنیا، که زمان را نشان میدهند. ساعتهای کوچک و بزرگ. نو و قدیمی. چه فرق میکند که نشانگر زمان کجا باشد. روی دست من یا روی میز. به دیوار باشد یا میان میدان شهر. به هر حال مولای من و او تویی. توی که نامت مولای لحظههاست. و چه زیباست که گاهی نام تو بر صفحهی ساعتهایمان نقش میبندد. نامی که ثانیه به عشق او میدود. دقیقه تلاش میکند و ساعت خجل از کندی خود، میکوشد که عقب نماند. روز میگذرد. شب میآید. شب هم سرانجام میرود. یک روز، دو روز، یک سال، دو سال، 1172 سال است که میگذرد و تو نمیآیی.

مولای لحظه لحظهی زندگی من!

صبح به صبح که چشم به ساعت مچیام می اندازم، آرزو میکنم که ای کاش در لحظههای آمدنت باشم. آن وقت عقربههای ساعتم را در همان لحظه، برای همیشه ثابت میکردم، چون دیگر آمدهای و رسالت ثانیهها و دقیقهها به سرانجام رسیده است.

مولای ثانیهها و دقیقهها!

برای آمدنت چشم به ساعت و به راه دوختهام و لحظه شماری میکنم! بیا!

3. عاشقی لاف دروغیست که من دم زدم از آن

ای خدا صبح تمام عاشقان کی خواهد آمد؟

4. شعف تجربهی بیست و چندمین لحظههای روز میلادت، فوق طاقت روح گنهکارم است. کاش چراغانی یادت، همیشه روشنای دلم بماند....

5. سرم پر از همهمه و شلوغی و دود و قیل و قال و هیاهو بود. قلبم، تفتیده از تنهایی گوشهای کز کرده بود. هوا به جای خنکا بخشیدن به ریههایم، انگار می چسبید به جانم به قصد خفه کردنم. روزگارم سپری شد تا........ باران رحمتت، باران مهربانیات، رگبار تند و شاد پدرانههایت روانم را زنده کرد. کجای دنیا می توان حسی لطیفتر از دوست داشتنت پیدا کرد؟ حتی در پنهانیترین زوایای گلبرگهای یک گل هم نمیشود....حتی اگر دوست داشتنت بشود تهمتی که برانندم....

6. شب تنهاییام در قصد جان بود

خیالش لطفهای بیکران کرد

7. میگویند آمدنت ناگهانی است. وقتی میآیی که کسی انتظارش را ندارد. خدا کند. خدا کند که آمدنت، تمام برگردد به خدایی خدا! که اگر قرار باشد بستگی داشته باشد به آمادگی ما، ما همچنان غرق دنیا خواهیم ماند. خدایا! امشب عرش را خواهد لرزاند نوای: اللهم عجل لولیک الفرج! مطمئنم! نمیخواهی برسانیاش؟

8. ای خوش آن روز که با نام تو آغاز شود

ای خوش آن دیده که بر روی مهت باز شود

ای خوش آن زخم که از داغ تو سرباز کند

ای خوش آن دل که به دربار تو سرباز شود

9. یا علی!

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥

روزگاری که بی تو می گذرد...

 

1. سلام!

 

2. وجه شباهت من و کتلت در بیان دوستان:

ـ اولشه! داغی هنوز!

 

3. انگار کن کِرم ابریشمی را که نزدیک دو سال در حال پیله تنیدن باشد و این اواخر چنان رشتهها ـ هر چند ابریشم ـ به جانش تنگی کنند که دیگر نام زندگی را بگذارد مُردگی! انگار کن که آمدی و چنان آرام خواندی که به عشق دیدن صاحب صدا، تنیدهها را دریدم و خستهی خسته آمدم بیرون! و تا وقتی تو دست نکشیدی نفهمیدم بالهایی دارم که میتوانم با آنها آزادی را تجربه کنم...

 

4. نگاه کن! ببین! باورت نمیشود؟ اینجا همان جایی که عمری در انتظار دیدنش سوختی! گریه کن! تو را به خدا گریه کن! تنها هدیهای که به بارگاه این شاه می توانی بیاوری اشک است. که اصلا انگار خدا اشک را خلق کرده که بر او بگریی و بر لبان خشکیده از عطشش. دیدی آخر طلبیدندت؟ دیدی بهشت میان دو حرم را؟ دیدی محل استجابت دعا را؟ دیدی غربت تفتیدهی حاکم بر شهر را؟ دیدی؟ خوشا به سعادتت که دیدی. خوشا بر احوالت. که در خیال و خواب هم حتی اجازهام ندادند....

 

5. بتاب ای آفتاب از مشرق عشق

خدا ما را به دست تو سپرده است!

 

6. راستش را بخواهی روزهای خالی از ظهورت ـ که حضورت برایمان یقینیست ـ سخت می گذرد. دوباره این سلولهای خسته از تنهایی را وابداری که: "برخیزید! یار میآید!" دوباره چراغانیهایی که در شهر غبارآلود من متولد میشوند. دوباره نام تو که سردر مجامع میدرخشد. دوباره یاد تو که آرامِ جانها میشود. چه می کند دمِ محبتت وقتی که عیسیوار مردهای را جان می بخشد.... بلبلانیم که گر لب بگشائیم ای گل!/ همه آفاق در اوصاف تو مدهوش کنیم!.... گنگ و گیجم انگار. هم میدانم چه می کنم، هم نمیدانم. و گاهی که راهم نمیدهی سخت دلم میشکند که چه کرده بودم که سعادت خدمتت سلب شد؟ خودت باید بفهمانیام. وگرنه من هیچ چیزم در خور ِ حتی دوست داشتنت هم نیست!!! از رحمت خدا که دور نیست، کاش همین امسال جشنهای میلادت را در حضور نورانیات برگزار کنیم. آمین!

 

7. تا کی در انتظار گذاری به زاریَم

باز آی بعد از این همه چشم انتظاریم

....

طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست

مانَد به شیر، شیوهی وحشی شکاریَم

شرمم کُشد که بی تو نفس مس کشم هنوز

تا زندهام بس است همین شرمساریم

....

شهریار

 

8. مغز من از این همه سرعت هنگ کرده! هر کلیدی هم که می یابم برای گشایش، حجمش عظیمتر است. تو حالت خوب است؟

 

9. به من خوردنی برسانید. خوردنیهای خواندنی! "از به" رضا امیرخانی را اگر نخواندید نصف عمرتان بر فناست!

 

10. یا علی!

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥

بازگشت کلبه خانوم!

۱. سلام!

۲. درد و بَلام. سرت تو کُلام. هیچ معلوم هست کجایی؟

ـ کی؟ با منی؟ من که در حال حاضر این جام!

۳. کجاست جای تو در جمله‌ی زمان که هنوز...

که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟

ـ که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟

.....

محمد سعید میرزایی

4. یه پارچه آقا + یه تیکه جواهر!

 

5. این قدر خوب است وقتهایی که می روی دندان پزشکی. اصلا آرامش عجیبی دارم. خوشم می آید از این دکترت. سفارش اکید می کند که بعد از دندان کشیدن تا یک ساعت به هیچ عنوان دهانت را باز نکنی. سردردم خوب می شود. صدای جیغهای پر از کلافگیام دیگر در خانه طنین انداز نمی شود! خیلی خوش می گذرد. جایت همه اصلا خالی نیست! ولی وای نه! اگر تویی از پایان یک ساعت تا آخر شب هزار بار تا مرز جنون می بری و می آوریام. نکته کنکوری: آنهایی که توی زندگی هایشان "قوری" ندارند، کلا روزگار بی نمکی را می گذرانند.

6. دقیقا حول و حوش روز لیلیلیلیام (!) تمام محلهی سوراخ سوراخمان آسفالت شد. می گفتند که به مناسبت بازدید شهردار از محله هاست. ولی ما که ندیدیم به جایی دیگر برسند. در هر حال خدا خیرش بدهد این آقای دامة‌قاليه را! آبروداری شد پیش قوم دووووماد!

7. سه نوع نویسنده داریم:

دستهی اول مثل مورچه مطالب گوناگون را از منابع مختلف جمعآوری و روی هم تلانبار می کنند، که خود خلاقیت و تولیدی ندارند.

دستهی دوم مثل عنکبوت می مانند و فقط اهل تولیدند. اما ثمرهی تولیدشان تارهای سیاه، کثیف و بی فایده است.

اما دستهی سوم ...

فرانسیس بیکن

دقیقا به این جا که رسیده، دخترعمو دیگر حوصلهاش نکشیده برایم بنویسد که دستهی سوم چه ریختی هستند.

8. حالا که دیگر تمام شد. البته نه همه چیزش. تازه ویرانیها شروع شده. یتیمیها، بیوهگیها، دردها و ... آن روزها که سرم شدیدا به کارم خودم گرم بود، از دردهای هممذهبهای خودم غافل نبودم. بماند که حس گناه دائمی داشتم که آنها در چه حال و من به چه کاری سرم گرم... ولی آنچه بیش از همه رنجم می داد، سکوت این نامردمردمان عرب بود. اصلا افتخار عرب، به عرب بودنش است. به این که عجم نیست. به این که عرب هوای عرب را دارد. غیرت که هیچوقت نداشتهاید. اما این حس عربپرستیاتان کجا رفته بود؟ یک بار وقتی صحنه لت و پار شدن کودکی برایم مجسم شد، فقط سنگ شدم. افتاده بودم به این فکر که: آی نامردهایی که سکوت کردید، لااقل آزاده باشید اگر دین ندارید! این جمله را کدام عزیزی گفته بود؟ سالار شهدا در مقابل لشکری دون، که نام مسلمانی هم بر خود داشتند. چقدر غریب بود این جرقه.... چه آتشم زد....

آن وقت تصور این که چشم و گوش الاهی تو تمام آن چه را که من بی خبرم، می بیند و می شنود سخت است. خیلی هم سخت است. فکر این که این همه درد تمام حجم قلب نازنینت را می فشرد، بیچارهام می کند. چه می کنی در این لحظهها؟ جز این است که از خدایت اجازه گشایش می خواهی؟ پس من نیز دعا می کنم: أللهم عجل لولیک الفرج!

9. شماره‌ی 8 پُست 20 فروردین:

دلم حس غريبی داره. يه بوی جديد. يه طعم جديد. انگار قراره يه اتفاق بيفته و نمی دونی چيه. اتفاقی که مدت هاست منتظرشي،‌ می خواد غافلگيرت کنه. نمی دونم. شايدم اتفاقِ هيچ اتفاقی باشه! اتفاق يه روزمره. مثل هميشه! ـ چايی تونو نخوردين؟؟ ـ حالم منقلبه!‌ نمی تونم!‌ ممنون!

عجب! ای ول حس ششم! زدی تو خال!

10. ای وای! ز کار عشق و بازیهاش!

ای وای! از این حادثهسازیهاش!

در سینه دلی داشتم و غارت شد

ای وای! ز عشق و تُرکتازیهاش!

امیر علی مصدق

11. بازار قدیم تجریش/ سردر مغازه با خط درشت:

روز پدر مبارک!

تی شرت زنانه ۳۵۰۰

روسری ۲۵۰۰

کیف کفش زنانه موجود است.

جل الخالق!

12. گوشی توی دستم را دیگر حس نمی کردم. صدا به تمام و کمال می پیچید توی گوشم: صدای فِرفِر بال کبوترها، صدای ازدحام قدمهای پرعجله، لِخلِخ کفشها و دمپاییها بر سنگ صاف صحنها. صدای التماس، دعا، نیاز و راز. صدای گریه، ناله، ضجه. انعکاس نالهی ملتهب نوحهخوان حرم، از طلایی گنبدت! صدای شرشر فوارههای حوضهاش چندگوشهات. چشمهایم را بستم. حالا چیزهای جدیدتر: بوی درهم آمیختهی عود و کُندر کفشداریهایت. صدای کوفتن شمارهی کفشها بر سطح صاف سنگ پیشخوان. اسلیمی فرشهای آرمیده در رواقهای خنک و خلوت. تلألؤ  آینهکاریهای امتداد یافته تا سقف بلند. همه، همه، همه..... همهی صداها و جاهایی که هر کدام ذرهای از دل مرا در خود جای دادهاند. ایستادهام. ناخودآگاه. رویم به سمت طلوع است و دستم به روی تپشهای شوقنده از این همه لطافت. چشمهایم با شُـرّههای پاشویه حوضهایت مسابقه گذاشتهاند. می ریزد. جاری. رها. بی دغدغه. آسوده.... و من چقدر دلم تنگ بهشت سرزمینم است...

۱۳. یا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٥

دو نقطه دی: مژده بده!

 

 

1. سلام!

2. مژده بده مژده بده، یار پسندید مرا
سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان ِ دل و دیده منم، گریه ی خندیده منم
یار ِ پسندیده منم، یار پسندید مرا

کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنم ِ قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو ِ دیدار ِ خوشش تافته در دیده ی من
آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ ِ روشن ِ او
تاب ِ نظر خواه و ببین، کآینه تابید مرا

گوهر ِ گم بوده نگر تافته بر فرق ِ فلک
گوهری ِ خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک ِ سلیمان نگر و غیرت ِ جمشید مرا

هر سحر از کاخ ِ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ ِ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا

چون سر ِ زلفش نکشم سر ز هوای ِ رخ ِ او
باش که صد صبح دمد زین شب ِ امید مرا

پرتو ِ بی پیرهنم، جان ِ رها کرده منم
تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا
 

هوشنگ ابتهاج (سایه)

3. ـ ریشهی لغت تأهل چیست؟

ـ به گمانم از اهلی شدن می آید!!

4. اصلا حرص نخور. نگران هم نباش. این شتریست که از جلوی در خانهی تو هم می گذرد! عمراً من بگذارم بنشیند!!!

5. بخشی از نامهی آخر جودی آبوت خطاب به بابا لنگ دراز:

"پیش از این می توانستم موجودی بی حس باشم، چون چیز گرانبهایی نداشتم که به خاطر آن حواسم را جمع کنم و به دقت از آن مراقبت نمایم. اما حالا من نگرانی بسیار عظیمی دارم که تا آخر عمرم ادامه خواهد داشت. در تمام لحظاتی که از من دور هستید مدام نگران این خواهم بود که مبادا اتومبیلی شما را زیر بگیرد و یا اینکه مبادا تیر و تختهای روی سر شما بیفتد، یا اینکه مبادا میکروبی وارد تن شما بشود."

6. حس می کنم گوشهایم دچار رشدی فزاینده به سمت بالا شدهاند!

7. تو دُمت قند آب میشه، نه؟

با دلت گردو میشکنی، نه؟

سخنی بود از قورقوری! 

8. حرفهای دیگر هم که زیاد است. پنج شنبه عصر حول و حوش 30/6 به یاد همه‌اتان هستم. میگویند دعا مستجاب است...

9. یا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٥

یکی از آخرین ها

1. سلام! 

 

۲. خیره می شوم به کِر ِمیهای فرش جلوی پایم. همهمهها توی گوشم می پیچد. کمابیش بوی گل هم می آید. در مجموع عطر خاص فضاهای مهمانی توی هواست. من اما ذهنم خسته و کوفته از روز، پابهپای بقیه نمی توانم پیش بروم. همه چیز می چرخد الّا اسلیمیها. رنگ کِر ِم زمینه، عمیق می شود، گود می شود، می رود پایین پایین. جوری که فکر می کنم اگر شست پایم را رویش بکشم، حس می کنم پایم را توی یک برکهی خنک گذاشتهام. اسلیمیها برجسته می شوند. برجستهی برجسته. می آیند بالا. همین طور می آیند بالا. کاری ندارند که تا زیر گلوی من آمدهاند. حس می کنم نفسم تنگ است. با صدای صلوات و دست زدن مهمانها همه چیز تمام می شود. همه چیز. اسلیمیها بر می گردند سرجایشان. همه چیز یک دست و مسطح می شود. سیمهایی که به قلبم وصلند، انگار از خستگی از کار افتادهاند. فردا صبح حسم را بپرسید. به خدا من فقط خستهام. فقط.

3. کارهای ما آدمها از چهار حالت خارج نیست: 

ـ اضطراری و مهم: آتش گرفتن خانه (همه چیز را باید رها کنی و بدوی که آتش را خاموش کنی. هم مهم است، هم از نظر زمانی اضطرار دارد.)

ـ غیراضطراری و مهم: درس خواندن (مهم هست، ولی اضطرار ندارد تا شب امتحان. در طول ترم می شود بهش گفت غیر اضطراری.)

ـ اضطراری و غیرمهم: جلسات اداری (با فوریت زمانی و هولهولی تشکیل می شود در حالیکه حقیقتا اهمیتی هم ندارد.)

ـ غیراضطراری و غیرمهم: مثال این بخش با خودتان. خیلی چیزها می شود باشد.

            تمام موفقیتهای انسان در گرو انجام به موقع کارهای نوع دوم است. کارهای نوع دوم اختیاری هستند. کارهای نوع اول اجباری هستند. کارهای اختیاری انرژیزا، و کارهای اجباری انرژیگیرند. اگر کارهای نوع دوم را به تاخیر بیندازیم، به زودی تبدیل به کارهای نوع اول می شوند. آن وقت زندگی تبدیل می شود به یک فعالیت نفسگیر و کاهنده!

 

 

4. ـ عمه باگگه؟!

ـ جان عمه! بگو عزیزم!

ـ به اون یکی عمه بگو من گامبیبه رو می خوام!

ـ عمه جون! فدات شم. اون یکی عمه می خواد کامپیوترو.

ـ خوب از وقتی اومدیم همش اون نشسته. حالا دیگه من میخوام بشینم.

ـ ببین عزیزم. اون یکی عمه، مشقاشو با کامپیوتر می نویسه. فردا هم باید بده به معلمشون. کلی هم سخته.

ـ مگه تابستون نیست؟؟ اون یکی عمه هنوز مدّسه میره؟؟؟

ـ آره عزیزم. اون تابستون نداره. همیشه مشق داره.

ـ [گریه] من گامبیبه می خوام! می خوام بازی کنم! [ونگ]

ـ اون یکی عمه! جون مادرت پاشو یه چند دقه. اعصابم له شد!

نکته: این ماجرا جزئی از زندگی من شده است. حاضرم همان دخترعمه باشم ولی از این وساطتها دیگر نکنم. دور از جان همهاتان!

 

5. چه سخت گذشت روزهای تنهایی من و تو. گرچه به شیرینی هم ختم شد، ولی می شد این قدر هم تلخ نباشد. اما انگار فقط من و تو زبان همدیگر را می فهمیدیم. با دنیاهایی هزار بار متفاوت از هم! اما، راستی این چه بود که ما را این همه به هم نزدیک کرده بود؟ پیوندی بود که خدا خواسته بود؟ نمی دانم.... و چقدر زود رسید زمانی که من می روم و خاطرههایی نه چندان دور از روزهای "تنها ولی با هم" بودنهایمان می برم. شاید رفتن نباشد، ولی فاصلهاش کم نیست، آن هم برای من و تو. آن هم برای من. که تو خود بهتر می شناسیَم. دستکم دوبار وجدان کردهام که پیوندی را که خدا خواسته باشد من و تو نمی توانیم نخواهیم! پس من همانم. ولی کمی متفاوت. شاید با زمانهایی کمتر. امّا دل.... نه هرگز نمی گسلم!

 

6. یا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٥

روزهای سرشلوغيان بازی!

 

 

1. سلام!

 

 

2. چقدر بی تو

                "بودن"

                    سخت است!

 

 

3. اگر قبول کنیم معنای تابستان این است که هوا گرم می شود، دیگر زمین و زمان را به باد فحش نمی گیریم! آمار اوقات تلخیهای اتوبوسی در فصل گرما به وضح دو برابر می شود!

 

 

4. پریوشی که خدا با مَنَش تفضل کرد

امید بود و نشاط مرا تقبل کرد

سیاه گوشهی ماتم سرای بی عشقی

فسرده بود روانم خدا تفضل کرد

به باغ عشق خزان دیده ام چو باد بهار

فرا رسید و نهال امید من گل کرد...

عجب که خلقت زربفت پادشاهی عشق

فلک به دوش من ِ لات ِ آسمان جُل کرد

به عاقلان که جهان ِ بی شریک می خواهند

نوید باد که ما را خیال او خُل کرد!

شهریار

 

 

5. دچار زندگی شدهام!

 

 

6. دلم برای فضای وسیع، آرام و روشن حسینیه ارشاد یکذره شده! واژههایی که کم می شوند و تو محلشان نمی گذاری. ذهنی که آشفته می شود از نخواندنها و تو نمی خواهی به غرغرهایش گوش کنی. قلمی که کم می نویسد و تو .... هیچ حواست نیست....ادامه بده!

 

 

7.  هر کس روزنهای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود.

 

 

8. روت کم شد؟!

 

 

9. گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا

خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست

حافظ

 

 

10. اگر یک بار دیگر با انگشتهای نوچ تایپ کنید یا یک دایره نارنجی روی میز سفید کامپیوتر جا بگذارید، با اَتَک و روزنامه و دستمال، روشنتان می کنم!

 

 

11. از تیر کجتابیّ تو آخر کمان شد قامتم

کاخت نگون باد ای فلک! با ما چه بد تا می کنی

شهریار

 

 

12. در مسیر رفتن اگر قرار باشد دست کسی را بگیری، باید کمی مکث کنی! لااقل دستانتان باید به هم برسد و بعد با هم راه بیفتید. این کمی مکث را شاید تاب نمی آورند...

 

 

13. دلم برای زهره با نگاههای سردش، فاطمه با دلسوزیهای مامانوارش، هانا با لبخندهای ژکوندش، عفّت با دلشورههای خاص خودش و حتی مریم با آن گیرهای سی و سه پیچش تنگ شده!!!

 

 

14. ...سیمین: خوب حالا چند دور دورخوانی می کنیم، تا کمکم مسلط بشیم. بعد که تقریبا حفظ شدیم تمرین رو می بریم روی صحنه. خیلی خوبه که فاطمه هم هست و می تونه لحنها رو اصلاح کنه. و بگه منظورش چی بوده از اون چه نوشته. من خیلی امیدوارم که این اتفاق بیفته و فکر می کنم کار ناب و قشنگی می شه!

 

مژگان، لیلا، عاتکه، الهه و نسیم که دیرتر می رسد شروع می کنند. دو سه دور متن را می خوانند. بعد از یک ساعت، سیمین می گوید: من هم به عنوان شخص سوم، هم به عنوان کارگردان با فاطمه قرار گذاشتم و نظراتمو بهش گفتم. تا حدی هم متن بهتر شد. حالا شما هم نه به عنوان بازیگر، بلکه به عنوان یه شخص سوم، بگید که با متن کنار اومدید یا نه!

 

مژگان: البته این یه کار جدیده! ولی خوب فقط نوعی روایته!

 

لیلا: آره! دقیقا! من که اصلا متنو نپسندیدم. خیلی ضعیفه. اصلا من موندم سیمین! تو با این کارنامه درخشانت چطوری این متنو برای اجرا انتخاب کردی.

 

سیمین: ....

 

عاتکه: البته خوب متن ضعیفی نیست. دیالوگها و واژهها قوی هستند. ولی خوب درام نیست. روایته!

 

الهه: ببین فاطمه ناراحت نشیها. هیچ وقت نبوده که بازیگر و کارگردان و نویسنده با هم ارتباط خوبی داشته باشن. همیشه همدیگرو بی رحمانه نقد می کنن. تو اینجا روایتی از چند زن داری و بعد هم اتفاقاتی تاریخی. اصولا چند زن که دور هم جمع بشن، جز حرفها خاله زنکی نمی زنن!

 

فاطمه: (سکوت، لبخند و توی ذهن:) بماند که توجه نداری اینجا هم جمعی زنانه است و تو هم آخر ادعای روشنفکری و تجددی! با این تعریفت اینجا هم جمعی خاله زنکیه! می تونم بفهمم که درک نمی کنی نخ تسبیح زندگی اون چند زن، چه موضوع حیاتی و مهمیه!

 

لیلا: من به هرحال یه بازیگرم. حقی ندارم. هر چی تو بگی سیمین من انجام میدم. اما باز هم بهت هشدار می دم سیمین. روی متنی که انتخاب کردی دوباره تجدید نظر کن. می دونی هر چی می خوندیم، من فکر می کردم که الان مثلا فضه میدَوه وسط صحنه. می خواد یه درامی رو خلق کنه. بعد جنازهی بانو روی دستشه. هی می چرخه توی نخلستان، هی داد می زنه: این جسدو من چیکار کنم؟ های مردم! بعد همین طور خون بریزه. جنازه زرد و تکیده باشه....

 

فاطمه: (قیافه سرد و بی احساس، توی ذهن و در سکوت:) درام؟ تو دنبال درامی نه؟ از این درامتر کجا می توانی پیدا کنی؟ کدام اتفاق واقعی را توی تاریخ می توانی بخوانی که زنی تنها، فرزندش را قربانی کند؟ یتیمی دلبندانش را به جان بخرد؟ جوانیاش را به پای یک هستی بسوزاند؟ عمر و حیاتش را نخواهد که نامی دیگر برپا بماند؟ جسم و جان و روح خود را فدایی کند؟ آن هم در مقابل مردمی عادی نه! مردمی که می دانستند و خود را به گمراهی می زدند! اعرابی که هنوز جاهلیت خود را می پرستیدند و به ظلم های خود به دخت رسول افتخار می کردند! از رابطهی یک مأموم و امام نمی گویم برایت. لااقل اگر کمی از آنچه را که مدعا هستی، به واقع داشتی و ذهنت را روشن نگه می داشتی، حتی در حد یک رابطه زن و شوهری هم می توانستی بفهمی که آن چه اتفاق افتاد، به حدی ابعاد پیچیدهای داشت که حتی از یک درام هم بیشتر بود. وقتی نقد مغرضانهات نه به متن من، که به صراحت و صداقت تاریخ، به این گستاخانه است. همان بهتر که بعد از تمرین بروی دم گوش سیمین پچ پچ کنی و وقتهایت را بهانه کنی که من نمی آیم! لبخند می زنم به رویت و نقدت را محترمانه می پذیرم. و به تو می گویم که هدف خلق یک درام نبود. هدف زبانی شیرین بود برای فهماندن حقایقی از تاریخ به جاهلانی مانند تو. و کاش جاهل بودی نه مغرض!!

 

سیمین: ....

 

لیلا: ....

 

نسیم: ....

 

مژگان: ....

 

عاتکه: ....

 

الهه: ....

 

فاطمه: (این بار بلند:) تنها یک نفرتان، به آن چه ادعا می کند به راستی پایبند است. گفتگوی دیروز من و سیمین،  تعامل بالایی را به همراه داشت. و گرهها را باز کرد....

 

باز هم گفتگوی آن دیگران....

 

فاطمه: (سکوت:) من اما سخت دلم خون است. دوست دارم از این فضا، از این فضای خاکستری زودتر بروم بیرون. دوست دارم همین الان بال در می آوردم و از پنجره پر می گشودم و می رفتم. می رفتم آن قدر دور که .... هزار بار هم که سیمین فردایش از سعهی صدر و حسن خُلق من از قول بچهها بخواهد تعریف کند، من نمی توانم. نمی توانم فکرش را بکنم که .....

 

 

15. یا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥

پيامبرم يتيم شد!

 

1. سلام!

 

 

2. آجرک الله یا مولای یا بقیه الله!

 

 

3. بوی گل می آید این جا عود و عنبر سوخته

یا که بیت الله را کاشانه و در سوخته

از چه خون می گرید این دیوار و در یا رب مگر

گلشن آل خلیل این جا در آذر سوخته

خانه ی وحی از فلک یک باره شد پر ازدحام

اندرین غوغا مگر جبریل را پر سوخته

خانه ی زهراست این جا قتلگاه محسن است

آشیان قهرمان بدر و حیدر سوخته

سینه ی زهرا شکسته صورتش  نیلی شده

مرتضی خونین جگر قلب پیمبر سوخته

خیمه گاه کربلا را آتش از این جا زدند

شد ز داغ محسن آخر کام اصغر سوخته

حسان

 

 

4. فاطمه سلام الله علیها زنی نبود که فدای شوهرش شد. فاطمه سلام الله علیها بانویی بود که فدای امام زمانش شد. قانون هستی برای یک  مادر چیست؟ مگر نه حاضر است جان خود را فدا کند که فرزند بماند؟ دخت نبی جان و میوه ی جان را یک باره فدای امام زمانش کرد.

 

بانویی که می فرمود: بهترین، برای زن آن است که نه مردی او را ببیند و نه او مردی را ببیند؛ پای دفاع از امام که به میان کشیده شد، پرده ها را کنار زد. به در خانه ی تک تک مهاجر و انصار رفت، با زن و مردشان صحبت کرد و اتمام حجت کرد. و این چیزی بود که جز از فاطمه سلام الله علیها از هیچ کس دیگر بر نمی آمد. پای دفاع از امام زمانش که به میان کشیده شد، به مسجد رفت، از پشت پرده نه تنها با مردم سخن گفت، که برای مظلومیت امام تنهایش با صدای بلند مقابل زن و مرد نامسلمان منافق گریست!

 

او فدایی امامش شد. آن هم نه وقتی که بهره ی کافی از دنیا برده باشد. چرا در آغاز جوانی دعا می فرمود: اللهم عجّل وفاتی؟؟؟ چون می خواست نه فقط عمرش را که جوانی اش را هم تقدیم کرده باشد. که تا همیشه این سوال برای حق جویان تاریخ بماند: که چرا بانویی 18 ساله؟ چرا مدفن پنهان؟؟؟

 

و ما،

ما چه می کنیم؟؟؟

 

 

5. یا علی مظلوم!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٥

جشن پايان امتحانات!!!

 

 

۱. سلام!

 

 

۲. خدایا به دلش بینداز مرا ببخشد. فکرش را که می کنم از پستی خودم گریه ام می گیرد ...

 

 

۳. دو هفته پیش رفته بودم دانشکده سينما هنر، برگشتنی فقط آه می کشیدم.

 

 

۴. به سلامتی عقلم هم در آمد. فکم دیگر تکان نمی خورد!

 

 

۵. شاید 8 سال پیش بود که نه مدیریت داشتیم، نه روحیه، نه تمرین و .... یک دست های عابد زاده بود و ساقهای مهدوی کیا و شوتهای سر علی دایی! حالا به هر اتهامی، انصاف هست که این گونه حرمت شکنی کنیم؟!

 

 

۶. "تهران شهر اخلاق"! شبیه دروغ سیزده به در است! شهرداری تهران هم حالش خراب است ها! یک بَنر به چه گندگی سفارش داده این جمله را نوشتهاند، زده به دیوار ساختمانش!

 

 

۷. زندگی یعنی کلنجار با همین سوالها؟؟؟

 

 

۸. جالبیاش به این است که حتی مرگ هم پایان کبوتر نیست...

 

 

۹. یعنی من تمام سطح خانه را بکنم چاجسبی، باز هم می آیید جاچسبی روی میز مرا برمیدارید!! احساس لطیف ریزش مو دارم!!!

 

 

۱۰. بعضی مردم چقدر آسوده زندگی می کنند.

 

 

۱۱. از بس این چند وقت به همهی ابعاد درشت و ریز زندگیام فکر کردهام، حس می کنم مغزم دارد از گوشهایم بیرون می زند!

 

 

۱۲. ـ از دندون پزشکی که برگشتم، همین جوری افتادم خوابیدم تا 8 شب. ( با افسوس)

ـ (مودبانه) چند روز پیش جشن تولد 55 سالگیتون بود به گمانم! فقط یه کم باید بیشتر از 4 ساعت در شبانه روز پرتلاشتان بخوابید. اوکی؟

چرا نسلهای قدیمتر این قدر توی زندگی به خودشان سخت میگیرند؟

 

 

۱۳. من ِ او/ رضا امیر خانی

ناصر ارمنی/ رضا امیر خانی

روی ماه خداوند را ببوس/ مصطفی مستور

استخوان خوک و دستهای جذامی/ مصطفی مستور

ترجمان دردها/ جومپا لاهیری

غزلیات شهریار/ محمد حسین بهجت تبریزی

شازده کوچولو/ آنتوان دوسنت اگزوپری

سوپر مانولیتو

زن ِ کامل/ مارابل مورگان

سانتا ماریا 2 (نمایشنامهها)/ سید مهدی شجاعی

بابالنگ دراز/ جین وبستر (!)

امینه/ علی محمد افغانی

گزیده ادبیات معاصر(شعر)/ علی موسوی گرمارودی

گزیده ادبیات معاصر(نمایش نامه)/ محمد چرمشیر

گزیده ادبیات معاصر(نمایش نامه)/ نصرالله قادری

عشق و مرگ/ اسماعیل فصیح

یک چند تا کتاب دیگر...

سه چهار تا مجله...

چند وبلاگ با آرشیوهای چندساله....

دنبال این کتابها هم هستم:

غزلیات حسین منزوی

یک رمان تاریخی افغانی

بقیه آثار مصطفی مستور

 

 

۱۴. یکی از سوالهای ساده و سختی که این چند وقت در کنار همه مسائل اساسی زندگیم، ذهنم را مشغول کرده بود، این بود:

بچهها چی دارند که این قدر دوست داشتنی‌‌اند؟ چرا این دوست داشتنی بودن در بعضیهایشان این قدر پررنگتر است؟ مثلا در کوچکترهایشان. بچهها چی دارند که ماه بنی هاشم به شنیدن "آب آب" اشان قامتش میلرزد؟ چی دارند که علی علیه السلام در کوچههای پیچ در پیچ مدینه، زانو به خاک می ساید تا کودکی را در آغوش بفشرد؟...

 

روی ماه خداوند را ببوس/ صفحه 111/ نامهی علیرضا به یونس:

... همچنان که تو یونس نمی توانی معنای خداوند را در کنار بقیه معناهای زندگیت بچینی. وقتی خداوند در معصومیتِ کودکان، مثل برفِ زمستانی می درخشد تو کجایی یونس؟ واقعا تو کجایی؟ شاید خداوند در هیچ جای دیگر ِ هستی مثل ِ معصومیتِ کودکی، خودش را اینگونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدتِ وضوح ِ خداوند در کودکان، پُر از هراس می شوم و دلام شروع می کند به تپیدن. دل‌‌م آن قدر بلند بلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم. کجایی یونس؟ صدای مرا می شنوی؟

 

 

۱۵. چرا مردم کوتاهترین شب سال را جشن نمی گیرند؟ آلبالو، گیلاس، هندوانه، آلو، سیب، توت فرنگی. این هم چیز قرمز هم ریخته توی بازار!!!

 

 

۱۶. اگر خودت به خودت سخت نگیری، روزگار سخت می گیرد. آن وقت اتفاقات غیرقابل پیشبینیتر و غیرقابل تحملتر می شوند.

 

 

۱۷. تو چقدر بزرگی و من چقدر پستم که سعی داشتم حجم به این بزرگی را در ابعاد حقیر ذهنم جای دهم. مرا ببخش! و هم چنان بزرگ بمان! ... و خدا می داند که چقدر جای تو میان ما خالیست، وقتی که دردهای ساده و بسیط قلبهایمان را می فشرد...

 

 

۱۸. هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس!

 

 

۱۹. شیرین عسل/ خود شیرین/ چغندر قند/ توسعه نیشکر اهواز/ کله قند/ کندوی عسل/ تخته شکلات/ شکرک/ نوچ/ مرض قند.....!

 

 

۲۰. همین طور که به زور چشم از صفحه تلویزیون زپرتیاش برمیدارد، با یک دست کیسه نایلون را می کشد بیرون و تویش فوت می کند که باز شود. بعد تصریح می کند: نه خانوم! ما حتی به خاطر فودبال هم موشتیریمونو نی‌میپ‌پرونیم!!!

 

۲۱. بعضی واژهها بیخودی بار منفیاشان زیاد است. مثل: افسردگی! اضطراب! (به خصوص این دومی. اصلا تلفظ همین "ض" و "ط" خودش نگرانی ایجاد می کند!)

 

 

۲۲. برداشتن لينکها به هر دليل موجه يا غيرموجهی به اين دليل نيست که ديگر دوستتان ندارم!‌

 

 

۲۳. افتادم به روغن سوزی!

روغن= ليپيد!!!!

 

 

24. بعضیها یک تخته کم دارند، بعضیها یک تخته بیشتر ندارند!

 

 

25. دخترم! جهانی فکر کن، منطقهای عمل کن!

 

 

26. تا شعاع ده کیلومتری اطرافم همه در عذابند!

 

 

27. "ناصر نبوی" توی چهرهی "میترا" دنبال چی می گشت؟ "یونس فردوس دستهای "سایه" را برای چی می خواست؟ "جلال آریان" توی چشمهای "آنابل" و "زهرا" چی می دید؟ "علی" برای چی عمری دنبال "مهتاب" بود؟ هان؟ چیه؟ کیه؟ من کیم؟ این جا کجاست؟!!!!

 

 

28. یک دومتری روی دیوار اتاقم علامت زدهام، هر روز می ایستم کنارش فکر می کنم: اشتباه کردم؟!

 

 

29. زند چشمک که طالب دارد اين دل

نداند مه که صاحب دارد اين دل

کنيز اختران چشمند و بيدار

بخواب ای مه مواظب دارد اين دل

حضور محفل انسم نه بينی

هوای يار غايب دارد اين دل

شب هجران نپنداری که تنهاست

که چون يادش مصاحب دارد اين دل

به جاسوسی کلاغش بر درخت است

مخند ای گل! مراقب دارد اين دل...

پس از يک عمر جانب داری دوست

کجا روی اجانب دارد اين دل

...

محمد حسين بهجت تبريزی

 

 

۳۰. یا علی!

 

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥

روی ماه خداوند را ببوس!

1. سلام!

 

2. تمام شد. کارنامه هم داد. ولی بامزه بود. جلوی بعضی هایش نمره گذاشته بود و جلوی بعضی دیگر نمره که ننوشته بود هیچ، یک چیز بی ربطی گذاشته بود که باید می نشستی فکر می کردی که چه ربطی دارد! آن وقت می فهمیدی که چیزی را می خواهد به تو بگوید. یکی را بد نشدم. یکی دیگر واحد عملی دارد، نمره اش دیرتر از معمول می آید!!! یکی دیگر، باعث شد یک صفر ِ مامان از سوی عرش در کارنامه ام ثبت شود! (البته صفر این دایره ی تو خالی شرمگین، کمی معذب است که توی کارنامه ام نشسته. حس می کند مفهوم گندی را که زده ام نمی رساند.) یک جای دیگر باحال بود. جلوی یک اسم سفید (در ستون نام امتحان ها!) یک عبارت هایی نوشته شده بود: 15 ماه بود که گمش کرده بود. تا یک سال که اصلا نفهمیده بود چیزی گم شده! بعد که فهمید، 6 ماه دنبالش گشت تا پیدایش کرد: کلید ساده و مهمی بود!!!

 

 

3. آن موجود آسمانی را که انگار دوباره به عرش بازگشته، یادتان هست؟ من هفته ی پیش یادش افتادم. داشتم می شنیدم که: مادر نیستی که بفهمی چه می کشم... داشتم این جمله را می شنیدم که یاد "فرشته" ی مهربان افتادم! می گفت: "مادر شدن بد دردیه!" (عجیب و سنگین!)

 

 

4. روزهایی که در پیشند آبستن مرگ هایی هستند که مرثیه سرایشان من هستم! چه بیچاره هایی! زبان الکن شعر من، برای همه واضح است. با این همه، ورق می زنم. لابه لای برگ های دیوان ها دنبالشان می گردم...

 

 

5. بچگی ها کتابی خشتی داشتم، که رنگ جلدش قرمز بود: دانش شادی بخش است!

 

 

6. هوای گرم و خفه اتوبوس کلافه ام کرده بود. آفتاب افتاده بود روی صورتم. من هم بازی ام گرفته بود که در پیچ و تاب های ماشین، خودم را هی بکشم این طرف و آن طرف که آفتاب نسوزاندم! کم کم شلوغ شد. یک خانم بسیار بزرگی(!) همراه پسر 6 ساله و دختر یک ساله اش نشستند کنارم. حرکاتم محدود شد! پسرک، بازیگوشی کرده بود و ناهارش را در پیش دبستانی نخورده بود. مادرش اصرار داشت همان جا، توی هوای دم کرده ی اتوبوس، بوی سبزی پلو با تن ماهی راه بیندازد و غذا را در حلقوم پسرک گشنه اش بچپاند! خوشم آمده بود بروم توی نخ این خانواده. مادره یک خصوصیت باحالی داشت: حوصله! با بچه هایش حرف می زد و جواب سوال هایشان را می داد. همه اتوبوس نگاهشان می کردند ولی او سرش به کار خودش گرم بود. انگار که هیچ چیز مهم تر از کار خودش نیست. کمی بعد، بچه ها از تلاش خسته شدند و هر کدام به نوعی ساکت شدند. مادره نفس عمیقی کشید، سرش را بالا آورد. به خانمی که روبهرویش نشسته بود گفت: "تمام روز و شبمو پر می کنن. من الان خودم نیستم که این جا نشستم. جنازمه!!!" یک هو با یک حرکت ناگهانی فاصله ی معتنابهی بین خودم و خانواده ی پر جنب و جوش ایجاد کردم! حالا نمی شد یک واژه ی بهتر انتخاب کنی؟! دل جوان مردم هُری ریخت پایین!!!

 

 

7. دلم در بند کسانی باشد و پاهایم در شتاب و پرواز. دوست دارم دائم ببُرم از اطراف و بدوم و بدوم و بدوم ....

 

 

8. تازگی ها یکی از هزاران استعداد کشف نشده ی خودم را کشف کرده ام: بی هوا در مرکز یک خیابان ایستادن و به امر خطیر تفکر پرداختن! پیرمرد راننده تاکسی، بعداز این که معلوم شد زیر تایرهای ماشینش نیستم، امتحان کرد که ببیند قلبش هنوز می زند یا نه! بعد هم چپ چپ نگاه عاقل اندر عاشقی (!) به من انداخت و دنده عقب گرفت که از پیاده رو بیرون بیاید. وا! مردم حواس ندارند! این چرا رفته توی پیاده رو؟!!!

 

 

9. انگشت کی بود خورد به کِــیس؟ ریسِت شدم!!!

 

 

10. تا حالا شده خواب یک حس را ببینید؟ مثلا دوست داشتن!!!

 

 

11. همیشه ماکسیمم نمودار خواندن های دیوانه وار در ایام امتحانات است. چیزهای منفی را می کشد بیرون، راحت تر درس می خوانم!!!

 

 

12. خطم دارد مضمحل می شود! تا سه تیر صبر کنید. باز هم لغزش نوک نرم مداد و لذت غریبی که از نقش های پیچ در پیچ نستعلیق فارسی می برم.

 

 

13. "یونس فردوس" نسخه علی البدلی از من بود. خودش نه. افکار مالیخولیایی و کابوس های روزانه اش. می رفت و می رفت. توی دور تند زندگی می چرخید و می چرخید. فقط سوال می پرسید و انتهای تمام این ها، فقط یک سوال: "خداوندی هست؟" بی وقفه و بی امان. دور تند زندگی. افکار مالیخولیایی. تا آن جا پیش می رود که ناگهان همه چیز اطرافش داد می زند: های یونس! چشم های بازت را فقط کمی بگردان! خداوندی را که هست ببین!

"روی ماه خداوند را ببوس!" چهار سال است دنبال این کتابم. کتابخانه ها، فروشگاه ها و نمایشگاه های کتاب و .... هر بار تا یک قدمی اش می رسیدم از دستم می رمید. رمید تا رسید به این جا! جلوی یکی از عناوین توی کارنامه ام، این کتاب گذاشته شده بود! چیزی عمیق را می خواست به من بفهماند و من فهمیدم.

مصطفی مستور! از "آغاز" آمده بودی، از "بهشت متحرک" هم گذشته بودی و تا سرزمین سلطان غریب هم پیش رفته بودی. کاش فقط یک قدم دیگر بر می داشتی، تا به آن تجسم زنده ای می رسیدی که به "بی نهایت" وصل است. فقط یک قدم دیگر!

کتاب را یا حالا حالا ها پس نمی دهم. یا یک جوری گیرش می آورم و می خرم. باید آن قدر نگاهم را روی نوشته ها بدوانم که عینا از بر شوم. خداوندی هست؟؟     ofcourse honey!

 

 

14. دوست دارم دنیای مجاز هم چنان مجاز بماند!

 

 

15. بانک های اطلاعاتی ـ تاریخ عمومی فلسفه ـ تربیت بدنی ـ روان شناسی اجتماعی ـ مدیریت و اداره کتابخانه ـ تاریخ اسلام ـ خدمات عمومی کتابخانه ـ تعطیلات ـ یک شمال و دریا دلم می خواهد ـ بعد هم اگر سلطان غریب بطلبد ـ بعد هم یک سر بزنیم ببینیم کارون و زنده رود سر جاهاشان هستند یا نه؟ ـ بعد هم اگر بطلبند همین کار را در مورد فرات و دجله هم خواهیم کرد! ـ خوشم برای خودم! تمام تابستان می آید و می رود و احتمالا فقط رفته ام کتابخانه و برگشته ام خانه!!!

 

 

16. یا علی!

 

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٥

تشنه ی پدرانه هايت!

سلام!

این بار تنها خطابم تویی. و شاید پس از این هم. پس انتظار جواب هم، تنها از تو می رود. ولی بگذار اگر دلیلی هست، آن تنها دلیل تو باشی!

اینها شکوه و شکایت نیست. باور داشته باش! دلم میل می کند به سمت شُکرت! وگرنه این همه شکیبایی از من، به تنهایی، انتظار نمی رود. می بینی. خودت داری می بینی. تمام معادلههایم جواب عکس می دهند. کلافهام کردهاند. اگر تا به این جا هوایم را داشتهایی، از این پس هم داشته باش. این دستور نیست. التماسی است به درگاهت. حتی گاهی حس می کنم از سمت تو نیز رانده می شوم. اگر این گونه باشد، به راستی نفسهایم به چه شوقی باید از سینه بیرون بیایند؟ به چه جرمی به تمام مقدساتم توهین می شود؟ چقدر دلم شکسته است ... چقدر دلم می خواهد لهیب این غصه مرا در خود بسوزد. اصلا بیا رویمان را بکنیم سمت خدا، من حرفی دارم(شاید به مبارکی روی تو به حرفهای من هم گوش سپرد): بیا معاملهای کنیم! بندگیات معامله بردار نیست. خودم میدانم. اما دوست که هستی، نه؟ پس بیا و هر آن چه می خواهی بر سرم بیاوری، تنها بر سر خودم بیاور. بیا و کرامت کن. من طاقت ندارم که بهترینهایم، عزیزترینهایم، به خاطر من... این گونه...، چگونه بگویم که واژهها رسالت خود را به کمال به انجام برسانند؟ از آن گاههاست که سکوت به واژه رجحان داده می شود که مبادا حرف دل، به کم و کاستی گفته شود و خدشه بردارد. آخرینش: خدایا! به خداییات تمامش کن. فوق تحملم دارد پیش می رود...

باز هم من و تو. دورههایی از روزگار است که دست می بری و تمام بندهای دلم را از این و آن می گسلانی، که بگویی: صاحب دلت من هستم! حواست هست؟ و من حواسم نیست. اگر بود که این گونه به منجلاب نمی افتادم. شرارهها انگار از عمیق ِ دل، به چشمها و دستها و انگشتان می رسد و همه جا و همه چیز و همه کس را در خود می سوزاند، الّا خودم را!

چیزی از آن دورها به من می گوید: اینها همه پاسخ هر آن چه کردهایست! و من... ذهن ناتوان من، نمی تواند تحلیل کند، چه کردهام؟ کی؟ کجا؟؟؟ با این همه، به پشت خمیدهام امر می کنم اتکا کند به خداییاش. بسپارد به او.

به عکسهایم نگاه می کردم. گاهی چه خوب است که زمان ثبت میشود. من چقدری بودم؟؟؟ به اندازهی آرنج تا مچ دستش! مهرانه نگاهم می کرد. و من چه تشنهی این نگاهم. مبهوت شده بودم، که یکهو همه چیز به هم ریخت. تازیانه بود که به روح عریانم نواخته می شد: به چه قیمتی می خواهی عمری محبت را، بفروشی؟ به چه قیمتی؟؟؟

تا کی این زبانهها مرا در خود بسوزانند خوب است؟ تا هر زمان... دلم می خواهد یک کاش بگویم و پس از آن آرزوی محالی، که: کاش پس از آرام گرفتنشان چیزی از من باقی نمانده باشد. ولی این زندگیست. کاشبردار هم نیست. زنده می شوی و لَختی به خُنکا می گذرانی، و باز زبانه و آتش.

می بینی؟؟؟ کوچکم! ظرفم هم کوچک است. طاقتی هم که در این ظرف جا می گیرد کوچک است. شِکوه نمی کنم. به تمام هستی اگر بنگری، من و تمام این زبانهها شاید نقطهای بیش نباشیم. ولی... آن چه از دریچهی چشم من دیده می شود، همینهاست. همه هستیام همینهاست. به خدایت نمی خواهی سفارشم را بکنی؟؟؟

هر طرف را می گیرم، سمتی دیگر از دستم رها می شود. گاه حس می کنم چه ناتوانم. و راستی هم ناتوانم! یکهو چیزی می ریزد پایین و می شکند. می آیم خرده شکستهها را جمع کنم، تیزیاش دستم را می خراشد. خون بیرون می زند. می دوم که خون را بسپارم به آب، آب می رمد. برمیگردم حیران، که به خاک چاره کنم این فوَران را، خاک دامنش را می کشد... انگار تنها چاره این است که بالِ خیمهی تو را بیالایم و بیایم این جا. تسلسلی که باید تکرار شود. نخواه که رانده شوم...

دیشب گفتم هیچ دلیلی برای ادامه ندارم. ولی حالا دلم می خواهد، نفسها هنوز بالا بیاید، آن قدر که چشمانم توان داشته باشند پدرانههایت را به نظاره بنشیند. کرامت کن، همه هستی من!

یا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٥

خبرت هست که ديگر خبر از خويشم نيست؟

 

1. سلام!

 

2. (اصلا حال ندارم، خدایا؟)

ـ ها ها ها! چقدر شما با حالین!!!

ـ (پلیز حالیش کن خدا جون!)

 

3. خودم را روی صندلی جا به جا می کنم. به شک افتاده ام من خیلی کوچکم یا این صندلی خیلی بزرگ است. یک جورهایی انگار افتاده ام توی چاه. یک خورده که می گذرد می فهمم وقتی می خواهم به مدیر کتابخانه نگاه کنم، تقریبا سرم را نود درجه بالا می گیرم! می فهمم کلا یکی از روش هایشان است که طرف را بتپانند، بعد مصاحبه را شروع کنند. بگذریم. (خیلی روی شخصیتم کار کردم که این حرف مودبانه رو زدم ها!) گفت: خوب خانم! ما می خواستیم کمی از وقت شما رو بگیریم. گفتم: (البته پیش خودم!) دفعه قبل این قدر مودب نبود به گمانم! ادامه داد: شما چه جوری تمایل به همکاری دارین؟ گفتم: یعنی چی مثلا؟ اظهار کرد: دوست دارین قراردادی ادامه بدین همکاری رو یا افتخاری؟؟ گفتم: (این دفعه هم پیش خودم!) جانم؟؟؟؟!!!! ...... تا دو ساعت بعدش که رسیدم خونه، دائم در این فکر بودم، بالاخره من باید به آن ها افتخار می دادم یا آن ها به من؟؟ کلا هم بعد از خروج من، یک پارچ آب قند خورد یارو. چون جوابم تمایل به ادامه همکاری به صورت قراردادی بود!!! واقعا که!

 

4. عاشقی و مستی و یاران ظریف و نکته سنج

چون توانی داشتن پوشیده راز خویش را

 

5. آخرین بار که رفتم عروسی، دوستم یعنی همان عروس، هم دست راستش را به سرم کشید هم دست چپش را!!! بعد دید نه خیر، انگار افاقه نمی کند، با دسته گلش در انظار عمومی کوبید توی سرم و بلند بلند دعا کرد: ایشالله عروس شی!!!

 

6. تازگی ها چیزی فکرم را مشغول کرده است حسابی! نکند این وبلاگ های ما در قرون بسیار آینده (!) تبدیل بشود به متن کتاب های درسی بچه مدرسه ایی های فلک زده؟؟؟ خوب بیهقی هم آن روزها داشت به زبان ساده خاطرات روزانه اش را می نوشت. بی خبر از پوستی که در ایام امتحانات از سر ما می کند! (فعل ماضی است!)

 

7. نتیجه اش این شد که رفتم یک کتاب را دوبار خریدم از نمایشگاه و یک کتاب دیگر را نخریدم!!! پریروز باز رفتم انقلاب خریدم. احیانا یادم آمده دانشجو هستم و دو هفته دیگر امتحان هایم شروع می شوند. اقدامات انجام شده فعلا در حد خرید کتاب و تهیه جزوه می باشد. نتیجه ی چی؟ وا معلومه!

 

8. خبرت هست که دیگر خبر از خویشم نیست؟

خبرت نیست که آخر خبر از عشقم هست؟

 

9. این قدر خوشم میاد این جا، راز و نیازت می کنم! اصلا تابلوست که هوایم را داری. اگر نداشتی تا حالا بسته های آماده ی کلبه ی پودر شده در سوپر مارکت های شهر عرضه شده بود!

بلبلانیم که گر لب بگشائیم ای گل

همه آفاق در اوصاف تو مدهوش کنیم

شب هجران چو شود صبح و برآید خورشید

داستان غم دوشینه فراموش کنیم

اشک، روشن گر چشم است و لیکن نه چنان

که چراغ دل افروخته خاموش کنیم...

 

10. ز دُرّ اشک بپرداختم بهای نگاه/ دگر میان من و چشم تو حسابی نیست

 

11. یکی از بهترین و مجانی ترین راه های خلاص شدن از دست موهای کله ی مبارک این است که در پرشین بلاگ، یه عدد وبلاگ داشته باشید! نوبل را رد کنید بیاید. من صفحه مدیریت را باز کردم!

 

12. امسال در همه مناسبت هایی که همیشه می دیدمت، جایت به وضوح خالی بود. به خصوص عصر عاشورا... خوش به سعادتت! از این گنداب بیرونت کشیدند. برای من که فقط دوست بودی. بیچاره آن که برایش همدم بودی و همسر! فردا سالگرد توست، دوست جوان من! اگر آن جا نزدیک تر است ... دعایم کن!

 

13. یکی مونده به آخرین خرت و پرت:

با زخم اگر بسازی و با درد خو کنی/ بی منت طبیب ز مرهم توان گذشت

(همه ی اشعار از شهریار است.)

 

14. یا علی!

 

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٥

این روزها که قِل می خورم ...

1. سلام!

 

2. خیال می کند نفس عمیق که می کشم، حرارت متمایل به چپ کمی خنک تر می شود. خبر ندارد اکسیژن، آتش را ملتهب تر می کند.

 

3. من انگار مجبورم هر جا می روم با غلط املایی روبهرو شوم که بگیرمش! پشت بلیط های اتوبوس شرکت واحد (اردیبهشت ـ خرداد) نوشته: ما را از پیشنهات و انتقادات خود بهرهمند سازید. قلقلکم شده بود زنگ بزنم بهرهمندشان کنم ها!

 

4. جوانهها را یادت هست؟؟؟ حالا دیگر بزرگ شدهاند. گرچه این روزها آسمان کمتر آبیست. ولی باز هم پرواز، لذت بخش است!

 

5. روزی روزگاری کلاف نخی سر خود را به جایی گره زد. دست زمان او را پیش می برد. قِل می خورد و قِل می خورد و فکر می کرد و می پرسید: به نظر شما تا کی این کلاف می تواند "وجود" داشته باشد؟

 

6. شما از واحد شمارش "سیبیل" خبر دارید؟؟؟ من هم نمی دانستم. امروز دانستم! روی دیوار نوشته بود: با یه پیاده رو سیبیل، نوکرتیم!!!

 

7. یعنی قطع امید از زبان و قلم. یعنی قطع امید از فکر و حیله. یعنی قطع امید از همه چیز إلا تو. بسپار دست خدا یعنی همین! آرامش چه رنگیست؟؟ سبز کمرنگ! همان سبزی که قشنگ است. نه آن یکی!!!

 

8. اِمممم؟ چیزه ... هیچی ولش کن! دوستت دارم! همین را می خواستم بگویم خدا! راستی! تا یادم نرفته، بگذار توی لیست اورژانسی ها! ببین من گفتم ها! بعدا نگویی نگفتی!

 

9. الان یه فروند چایی دبش و دو فقره شیرینی مربایی بلعیدیم! کیفولیم. خوش اخلاقیم!

 

10. وقتی بخواهد ببارد، از همه طرف می بارد!

 

11. خاطرات: 6/ فروردین/ 1385

شب. حیاط بی‌بی. زیر کولر گازی. تنها. آسمان سرخ است. نم نم باران می زند. بوی کارون می آید. گل های سرخابی کاغذی تکان تکان می خورند. باد قطره های باران را به مهمانی دفترم می آورد. من از صبح دلتنگم. حس بی قراری. در جمع هستم و نیستم. لبخن به لب و دل در غمی جانکاه شناور. قشنگی اش به این است که نمی دانم از کجا می آید. اصلا چرا می آید. عادت کرده ام. اصلا انگار اگر نیاید، تنها هستم. غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر می زند. هر آن به من سر می زند ...

 

12. تهدیدِ آلوچه، وقتی برایش چرت و پرت می بافتم: به آرامش ابدی سنجاقت می کنم ها!

 

13. دلخوشکُنکهای زندگی یعنی همین دیگر. یعنی یادت بیفتد خیلی وقت است اشی مشی نخوردهای. یعنی باز کردن تمام بندهای کتانی دوستت و خنده بازارِ بعدش، که بنشیند و همهاشان را از نو ببندد. یعنی به بچهای که تازه زبان باز کرده بگویی: "بگو قسطنطنیه عزیزم! بگو!" یعنی ... یعنی چی؟!

 

14. وقتی این همه به من نزدیک می شوی زبانم بند می آید از مدحت! هم نمی خواهم از تو ذرهای فاصله بگیرم و هم می خواهم چند قدم بروم عقب تر، که تمام نگاهم تحسینت کند. حتی از وصف مهربانیهایت هم عاجزم. چه برسد به ...

 

15. روزهایی که گذشت، کمی این رگ نسیان، نه اسمش چی بود؟؟ آهان این رگ عصیان، لَقَد شده بود! بسیار کم ناخوش بودیم! (لقد>>>> اصل واژهی لگد! که توسط دوستان ترک زبانمان به مرور زمان تحریف شده است لابد!)

 

16. یعنی می شود؟ یعنی اجازه می فرمایی به بارگاهت ران ملخی بیاورم بانو؟ از ذوق نمی دانم چه کنم... چه باید بکنم...

 

17. ـ شما کجایید؟

ـ ...

ـ آهان خوب باشه. پس ما هم می آییم پارک وی. تا بعد فکر کنیم برویم کجا.

گفته بالاتر از پارک ملت. بعد از کلی بالا پایین کردن عاقبت مشترک مورد نظر و هم کلاسی دانشگاهش یافت می شوند! کمی عشقولانه آن وسط پرپر می کنیم و می رویم که برویم سرپل و بعد هم ... دربند! آخرش می خواهم حساب کنم که مسیله پیش دستی می کند و هزینه مورد نظر را پرداخت می کند! و می گوید: تا بزرگ تر هست دست توی جیبت نکن! می گویم: به شرطی که تا آخرش بزرگ تر باشی!!! باز هم یک تاکسی دیگر را قرق می کنیم و بعد هم پیاده تا آخرش می رویم. همان جای قبلی. دلنشین و این دفعه غلغله! یک میز چهار نفره گیرمان می آید. می نشینیم به حرف و خنده و دل و قلوه و sms  بازی! منتظر یکی دیگر هم هستیم. با منوها همه کاری می کنیم إلّا سفارش غذا! از استفادهی گوشکوبی گرفته تا دفتر مشق و غیره. بی نوا گارسون مورد نظر! نهایتا راضی می شویم و سفارش می دهیم. آن یکی دیگر هم می رسد و جمعمان جمع می شود و آلوچه امان کم! به من چه! می خواستی شب تا صبح پای کامپیوتر نباشی که بعد هم صبح بخوابی و ظهر بروی دانشگاه. من حالا از کجا پیدایت کنم؟ موقع حساب کردن اصلا ناخودآگاه همه امان احساس می کنیم به مکانی به نام مُضطراب (!) تمایل داریم! می ماند مسیله، که در پی این احساس تیغیده می شود!!! بزرگتر بودن این ها را هم دارد.

راستی ازی! یادت هست آمدم یه چیزی بگویم یادم رفت؟ آمدم دفترم را نگاه کردم. 27/مهر/ 138۴ نوشته بودم: آره ازی جونم! درد قلب رو نه تو می تونی تسکین بدی و نه حتی مخهای فیزیوتراپی! فیزیوتراپ قلب من و تو و همه ...، خداست!!!چرت و پرت گفتم؟؟؟

 

18. یا علی!

 

  
نویسنده : کلبه خانوم ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

درد را درست با همان حروفی می نويسند که زندگی را!

 

1. سلام!

 

 

2. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ! سَرَم! آرام چشم هایم را باز می کنم! باز اتوبوس افتاده توی یک چاله! عجب مملکت بی سر و تهی داریم. بابا این آسفالت ها را غلط گیری کنید این قدر خواب دختر مردم آشفته نشود. گیری کردیم ها! خودم را جمع جور می کنم. بالشم را مرتب می کنم که به خوابم ادامه دهم. خانم بغل دستی (قیافه اش هم خیلی شبیه معلم هاست!): حالا این جوری می کنی، واقعا خوابت میبره؟؟؟ ای فلک! بی خیال شو! تا بیایم جوابت را بدهم که خواب هر چه قدر هم واقعی باشد از سرم پریده و رفته! .... تا چند ایستگاه، داشتم برایش قسم و آیه می آوردم که خواب هم می بینم. بعد هم عین ساعت کوکی سر ایستگاه مورد نظر از خواب بیدار می شوم می روم خانه امان!! مثل بعضی ها هم خواب نمی مانم که بروم تا آخر خط!!! بعد که بر می گردم خانه ببینم یک صف از چشم انتظاران نگران جلوی در خانه ایستاده اند. این دختر آخر مرا دق می دهد!!!

 

 

3. اصولا زندگی زیباست! (تلقین پلاس پلاس! مثل C++ !!) گاهی وقت ها استثنائا، غمبادهایی می آید و می چرخد و می چرخد. گاهی وقت ها هم مثل زبان عربی یک قاعده داریم و هزار تا استثناء!!! زندگیست دیگر!! با جدی ها نمی شود در افتاد که!

 

 

4. دلت می خواهد سلول به سلول اطرافت عوض شود، مگر التیام یابی. ولی همیشه رسم بر این بوده که تو باید سلول به سلول عوض شوی که بتوانی ادامه دهی به این: شبیهِ زندگی!

 

 

5. این را برایتان گفته ام؟

غم خوار به جز درد و وفادار به جز درد

جز درد که دانست که این مرد چه مردیست

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

با مردم بی درد ندانی که چه دردیست

بدترین حالت ها وقتی است که بیمار، خودش خبر ندارد!!! و قشنگ ترین حالت هم وقتیست که طبیب بلند شود و دور بچرخد و دنبال بیمار بگردد...

 

 

6. پُفیلا پنیری از جیم جیم و کرانچی و چی پلت، خوشمزه تر است!

 

 

7. گردنش را سیخ کرده و تند تند قدم برمی دارد. تلاش می کند مؤدب باشد و حرص مادرش را در نیاورد. با هر قدمش، موهای لَخت و دم اسبی اش نیم متر می پرند هوا و باز پایین می آیند. لاغر و مینیاتوری است. دست در دست مادر، پله ها را تند تند می آید بالا. (راهروهای مترو نماد زندگی شهریست. انگار هر کی تندتر بدود، آدم مهم تر و سر شلوغ تریست!!!) پله ها تمام می شود. هوای نم خوردهی بهاری را با یک نفس عمیق به شش هایم می کشم. یک هو دختر کوچولو در می آید که: اِه! مامان! چرا هوا سیاه شد!!! از کودک شدن ناگهانی بین ادای آدم بزرگ در آوردن هایش، خندهام می گیرد! چقدر دنیای بچه ها خوردنیست!

ن.ک. : کمال هم نشین در من اثر کرد!

 

 

8. 21 روز شمردم. شمارش معکوس. آمده بودم تا 15 یا 14، که در آمدی: نیا! چشمانم را بستم: اگر تو رضا هستی، باشد! ولی به شمردنم ادامه دادم. 5 ساعت مانده بود به حرکت، گفتند: فلانی مادرش مریض است. نمی آید. تو بلند شو بیا! نفس عمیقی کشیدم: اگر تو رضا هستی، باشد! دو ساعت بعد مادر فلانی زنگ زد که من منصرفش کردم که بماند. می خواهد برود. ناراحت نمی شوی نروی؟! گفتم: اگر او رضا باشد، نه! برود! چمدان را دوباره باز کردم. 2 ساعت مانده به حرکت، باز گفتند: با آژانس بلند شو بیا. فوقش مأمور قطار راهت نمی دهد و برمی گردی. ولی فکرش را بکن اگر گیر ندهد، می آیی! گفتم: حالم خوش نیست. نمی توانم این مسیر پرترافیک و دود را الان بیایم. توی دلم گفتم: او رضاست! رضاست که نیایم! بگذارید بمانم! خوش دارم به رضایتش تسلیم باشم...

جمله هایم را آماده کرده بودم: دلم می خواهد در آستانت، نگاهم مات بماند و دست بر معرق های بارگاهت بشکنم و زانو بزنم مقابل شکوهت، مقابل کرامتت، مقابل نگاهت ...

انگار اذن دخولت به این است که فرشته ها دلت را از درد بشویند و آن وقت که وارد می شوی هیچ، برای شکوه نداشته باشی. این هق هق های بی امانِ بی دلیل را، خیلی دوست دارم. چیزیست که مختص صحن توست!

راهم ندادی. شکایت نمی کنم. چون، این روزها باز بوی گل می آید، ولی هر چه می گردم هیچ گلدانی لب پنجره نیست!